chapter12

220 46 5
                                    

سیگارش رو روشن کرد و پوک عمیقی کشید..
باد سرد به بالا تنه ی عرق کرده اش میخورد و حس گندش رو بیشتر از قبل میکرد..
حس کثیف بودن و بوی گند پسری که روی تخت نشسته بود و تماشاش میکرد.
قبلا عاشق این بویی که از چانیول میگرفت بود..
اما الان تمام اون عطر حالش رو بهم میزد.

_نباید انجامش میدادیم..

صداش رو شنید اما واقعا دوست نداشت واکنشی نشون بده مثل نیشخند زدن..
فقط برگشت و نیم نگاهی به بدن لخت چانیول انداخت.

_پشیمون شدی؟

منتظر جواب نموند، نگاهش رو دوباره گرفت و سرش رو از پنجره بیرون برد..
هوای خنک حالشو بهم‌ میزد اما با لجبازی بیشتر سرش رو بیرون نگه داشت.

_من؟
راستش نه..دلم برات تنگ شده بود..اما الان که دارم حال تورو میبینم مطمعن میشم که نباید انجامش میدادیم.

صداش رو بین سرو صدای باد شنید و چشمهاش رو بست..
نفس عمیقی که کشید تیکه تیکه وارد ریه هاش شد..
سیگار دوباره بین لبهاش جا گرفت..تهش بود ته این سیگار دقیقا مثل ته این رابطه بود نیکوتین داشت،آرامش داشت،ضررداشت و آخرش بود..
بکهیون دقیقا آخر ته سیگار ایستاده بود و از ذره ذره اش استفاده کرده بود..حالا میتونست تلخی و دود غلیظش رو از ریه هاش بیرون کنه..چون تا تهش رو چشیده بود..اما با نفسهای‌ عمیق تکه تکه!
تکیه اش رو از پنجره گرفت و در پنجره رو کمی باز نگه داشت.
ته سیگار رو لبه ی پنجره له کرد و جوابش رو داد.

_از کی تاحالا نگران حال من میشی؟
تو که هروقت هرکاری دلت خواست با من کردی..

نفس عمیق چانیول هم تکه تکه بود..
باید باور میکرد اون هم مثل خودش به زورنفس میکشید؟
بخاطر عصبانیت بود یا از دست دادن جایگاه بالایی که الان از دستش داده بود؟
بی اهمیت دوباره چشمهاش رو به درختهای خشک زمستونی انداخت..نگاهش روی شاخه های درخت بوداما ذهنش تکه های پراکنده ی گذشته روجلوی چشمهاش میاورد.

اگر قبلا بود الان چانیول کنارش سیگار میکشید..به لبهاش زل‌میزد و اون چشمها تمام بدن بکهیون رو ذوب میکرد..
حالا تنها ایستاده بود..عرق رابطه ی چند دقیقه پیش خشک شده بود..و تمام بدنش یخ زده بود.

_باید اعتراف کنم دیگه به لحن تندت عادت کردم.

دوباره صداش رو شنید اما برنگشت..لجبازی نبود..در‌واقع حوصله کشمکش رو نداشت..حوصله دیدن نگاه هاش رو هم نداشت..بکهیون حتی حرف زدن هم تمام انرژی ای که ذخیره کرده بود رو هم ازش میگرفت.

_لحنم تند نیست..در واقع اصلا اهمیت نمیدم به اینکه چه مدلی باهات حرف بزنم..
شاید فقط هضمش برات سخت باشه.

_خب باچیزی که بودی خیلی فرق کردی..

این بار به سمتش برگشت..بدنش هنوز لخت بود..هنوز عضله داشت..پاهاش روی هم افتاده بودند.. و اصلا هم از نگاه هاش معذب نشده بود..
میدونست و یادش بود، حداقل اینو یادش بود چانیول از نگاه هاش خوشش میومد.

❤︎𝑴𝒀 𝑳𝑶𝑽𝑬❤︎Where stories live. Discover now