chapter4

290 79 23
                                    

روی تخت غلت خورد و به موهایی که با تکون خوردنش روی صورتش پخش شده بودند توجه نکرد..
هنوز عادت قدیمیش برای دیر کوتاه کردن موهاش از بین نرفته بود بااینکه ریختن موهاش روی صورتش به شدت روی نروش بود ولی باز هم بی توجه بود..
چون همین لایه نازک موها که روی چشمهاش رو پوشونده بود نور کمی که از نشیمن به اتاق نفوذ کرده بود رو از بین برده بود و پشت پلکهاش رو تاریک کرده بود..
اما چانیول میدونست که هنوز اون نور وجود داره..چون خبر از بیدار بودن برادر ناتنیش میداد..
پلکهاش رو محکمتر فشار داد..
اون بکهیون همونی بود که چانیول یک زمانی بخاطرش جلوی خانواده اش ایستاده بود؟
امکان نداشت بکهیون کس دیگه ای رو به غیر از خودش ببوسه..!!
بوسه...!
کلمه ای که باید مقدس میبود اما چشمهای چانیول هربار اون رو پر از نجاست و کثیفی تماشا کرده بود!

صدای فریادهای بکهیون زمانی که در رو پشت سرش بسته بود و رفته بود رو هنوز توی‌گوشهاش میشنید..انگار همین چند لحظه ی پیش بود که فریاد میزد ترکش نکنه..
این بکهیون همون بکهیونی بود که ازش میخواست ترکش نکنه؟
و حالا چانیول توی خونه اش حضور داشت و شخص دیگه ای رو بوسیده بود؟
توی خونه اش حضور داشت و از صبح روز قبل تا سپیده دم فردا تنهاش گذاشته بود؟
توی خونه اش حضور داشت و بکهیون حتی برای صحبت پا پیش نگذاشته بود؟
بکهیون...بیون بکهیون...
″حق ندارم دلم برات تنگ بشه اما این بی قراری از کجا میاد؟ از ناحقی که برای هردوی ما شده بود؟″

چانیول دلتنگ شده بود دلتنگ همون آدمی که 5 سال پیش باهاش خاطره داشت..دلتنگ همون آدمی بود که یک روز که هیچ، با ساعتی فاصله دوام دوری رو نمی اورد..

اما چه‌انتظاری داشت 5 سال گذشته بود..هردوی اونها دیگه بچه دبیرستانی نبودند..هردوی اونها بزرگ شده بودند و یاد گرفته بودند دلتنگیهاشون رو پنهان‌کنند..
اما چانیول آرزو میکرد ایکاش که اینطور نبود..ایکاش دلتنگی‌هارو پنهان نمیکردند و حرفهای دلشون رو به هم میگفتند.
ایکاش...
میتونست بکهیون قدیمی رو از تن اون موجود سرد و بی رحم بیرون بکشه..

بدنش کوفته بود و اصلا توانایی بلند شدن از روی تخت رو نداشت..انگار‌ هرکدوم از اعضای بدنش به نوعی فلج شده بودند..
اما بلند شد..همونقدر کرخت و همونقدر دردناک..قفسه ی سینه اش میسوخت..انگار ساعتها‌سیگار کشیده بود فریاد زده بود و گریسته بود
اما نه سیگار کشیده بود و نه فریاد زده بود و نه‌گریسته بود..!
لبهاش خشک شده بود..چشمهاش میسوخت..هنوز کنار تخت ایستاده بود..چانیول از توی اتاق هم میتونست حدس بزنه بکهیون الان کجاست و چطور روی کاناپه نشسته...
حتما از قرار عاشقانه اش سرمست بود..چقدر خوب!!
آب‌ دهانش رو پر از بغض قورت داد و گلوش مثل کسی که‌گلو درد ناشی از سرماخوردگی داشت، درد گرفت..
هنوز هم‌میتونست بغض کنه؟
اصلا حق این رو هم داشت؟

❤︎𝑴𝒀 𝑳𝑶𝑽𝑬❤︎Where stories live. Discover now