chapter5

320 90 50
                                    

*نکته خطوط پررنگ داستان تیکه ای از اتفاقات گذشته هستند*
طعم اون لبهارو میچشید...
و قلبش گرم میشد...مثل یه حس امن که خیلی وقت بود گمش کرده بود..
دستهاش رو دور کمر بکهیون پیچوند و گودی کمرش رو از کانتر فاصله داد...
و سینه هاشون به همدیگه برخورد کرد..قفسه ی سینه ی پسر بزرگتر برای نفس کشیدن و وارد کردن هوا به ریه هاش تند تند بالا پایین میشد...و پسر کوچکتر برخورد ریزش رو به سینه ی خودش حس میکرد..
اون بوسه فقط برای ساکت کردن پسر کوچکتر بود اما چطور خودش به اینجا رسیده بود و حتی نوک انگشتهاش برای رد شدن از حوله و لمس پوست داغ و شهوت انگیزش سوزن سوزن شده بود.
لبهای باریکش رو بین لبهای خودش کشید و مکید  محکم مثل کسی که بعد از مدتهای طولانی به طعام لذیذی رسیده بود..
لب پایین پسر رو مکید و کمی فاصله گرفت...
و بزاق دهان هاشون مانند شهد عسل شهوت انگیز کشیده شد...
نگاه پسر بزرگتر هنوز روی اون لبهای قرمز و متورم موندگار شده بود.
انگار میخواست هر لحظه رو با نگاهش و لمس اون لبها شکار کنه!
نفسِ کوتاه اما عمیقی کشید و لبهاش دوباره اون فاصله رو طی کرد و خال کوچک بالای لبهای پسر کوچکتر رو بوسه زد...
بکهیون با این بوسه ی آشنا به خودش لرزید...

_این خال بالای لبهات....!!
چطور انتظار داری وقتی خال بالای لبت رو میبینم بتونم جلوی خودم رو برای بوسیدنت بگیرم؟

_مگه من وقتی به چشمهات نگاه میکنم میتونم جلوی اینکه  ببوسمشون رو بگیرم؟

روی نوک پاهاش ایستاد و پسر بزرگتر که متوجه ی قصد بکهیون شده بود چشمهاش رو بست و پسر کوچکتر عمیق،پشت پلکهارو بوسه زد.
کمی فاصله گرفت و خیره به لبخند و چال گونه ی معشوقه اش ادامه داد.
_پس تو هم جلوی خودت رو نگیر..ببوس..!!
هر کجا که باشیم..چه جلوی مردم هموفوب چه وسط کلاس درس جلوی استاد.
چه پشت میز شام کنار خانواده ات..

پسر بزرگتر لبخند زد و در اتاقش رو پشت سر بکهیون بست و بلافاصله کمر پسر کوچکتر رو به در کوبید..
به چشمهای پر از شیطنت بکهیون خیره شد...

_امشب اینجا میمونی؟

_منو دعوت کردی..با خانواده ات شام خوردیم..

انگشت اشاره اش رو بین یقه ی باز چانیول کشید و خط باریکی رو بر روی سینه اش کشید..
و پسر بزرگتر نگاهش حرکت انگشتهای بکهیون رو دنبال میکرد..که خیلی اروم و با ملایمت دکمه های پیراهنش رو باز میکرد..
و پسر کوچکتر همونطور که لبهاش رو با شهوت گزید ادامه داد.

_البته درمورد آینده و درس صحبت کردیم..و من مثل همیشه دوست نمونه اما صمیمی تو، برای پدرو مادرت بودم..
و الان هنوزم انتظار داری که دوستت باقی بمونم و پشت در بسته اتاق هیچ غلطی نکنم یول؟
امشب اینجا میمونم..!

❤︎𝑴𝒀 𝑳𝑶𝑽𝑬❤︎Where stories live. Discover now