Part 7

330 47 16
                                    

صبح شده بود و آفتاب توی اتاق می تابید

لیسا بیدار شده بود و داشت با چشماش الهه زیبایی که کنارش غرق خواب بود رو تحسین می کرد

جنی پشت بهش خوابیده بود و لیسا می تونست موهای بلند و خوش حالتش رو که روی شونه و پشت برهنه اش ریخته بودند رو ببینه

دیشب بعد اینکه مدت زیادی رو به عشق بازی با همدیگه گذروندند خوابشون برده بود

لیسا سر انگشتاش رو آروم روی شونه و پشت جنی کشید و باعث شد پوست جنی مور مور بشه

جنی که بین خواب و بیداری بود چرخید و به پشت خوابید

لیسا لبخندی زد و دوباره انگشتاش رو از بین سینه های جنی به سمت شکم و بعد پهلوش حرکت داد

-اوممممم...

جنی ناله ی اعتراض وارانه ای کرد

لیسا دست جنی رو بین دستاش گرفت و انگشت های ظریفش رو پر از بوسه کرد: باید بیدار بشی پرنسسم. من به دیدن چشم های زیبات احتیاج دارم

لبخند کوچیکی روی لب های جنی پیدا شد: بازم می خوای با حرفات اغوام کنی؟ 

با صدای خواب آلودش گفت

لیسا بوسه دیگه ای روی انگشت هاش زد: نه کی گفته؟؟ من فقط دارم واقعیت رو میگم

جنی چشم هاش رو باز کرد و به لیسا نگاه کرد: صبح بخیر

لبخند بزرگی به لیسا زد و باعث شد قلب لیسا به خاطر این لبخند، لرزش کوچیکی رو احساس کنه

لیسا جنی رو توی آغوش خودش کشید و محکم بغلش کرد 

بعد این شش هفت ماهی که با همدیگه بودند، این کارهای شیرین جنی چطور می تونست هنوز براش تازگی داشته باشه و باعث بشه قلبش تندتر بزنه؟؟؟

جنی هم سرش رو توی گردن لیسا برد و عطرش رو وارد ریه هاش کرد

یکی از دست های لیسا زیر سرش بود و یکی دیگه داشت آروم کمرش رو نوازش می کرد

هر دو توی آغوش هم آروم گرفته بودند و فقط صدای نفس هاشون شنیده می شد

جنی انگار وقتی با لیسا بود همه دغدغه ها و نگرانی هاش رو فراموش می کرد و وجودش پر از آرامش می شد

به خاطر همین هم بود که احساس می کرد توی آغوش لیسا غرق شده و یک جایی بین زمین و آسمون شناوره...

-اگه همینجوری ادامه بدی دیوونه میشم لیسا...

 خیلی آروم زمزمه کرد 

حس بدن برهنه لیسا که بهش چسبیده بود، عطرش و لمس های کوچیکش....

همه ی این ها جنی رو به یک دنیای دیگه می برد...

-بیا با همدیگه دیوونه بشیم پرنسسم...

لیسا گفت

بعد دستش رو آروم از زیر گردنش کشید و روش خیمه زد: عاشقتم جنی. فکر کنم هیچ وقت نمی تونم ازت سیر بشم

free(jenlisa)Where stories live. Discover now