part 19

208 31 26
                                    

- جنی! لیسا! می تونم بیام تو؟

هر دو با صدای تق تق در از خواب پریدند

بودنشون کنار همدیگه انقدر بهشون آرامش داده بود که نفهمیدند کی خوابشون برده

- بچه ها! بیدارین؟

صدای جک دوباره شنیده شد

جنی بلند شد و سرجاش نشست

در حالی که داشت موهاش رو مرتب می کرد گفت: بیا داخل

در باز شد و جک وارد کلبه شد

جنی خواب آلود و لیسایی که روی تخت دراز کشیده بود رو از نظر گذروند: می دونم خیلی خسته این و خیلی چیز ها رو از سر گذروندین. ولی فرمانده میگه باید هر چه زودتر بریم

به جنی نگاه کرد: افراد قبیله ات حتما تا الان جنازه دایان رو پیدا کردند. درسته که راه دره مخفیه اما باید تا می تونیم از اینجا دور بشیم. نمی تونیم ریسک کنیم

با شنیدن این حرف جک لیسا اخمی کرد

جنی که هنوز این قضیه رو به لیسا نگفته بود بهش نگاه کرد

لیسا به زحمت و درحالی که چهره اش از درد جمع شده بود، سعی کرد بشینه: منظورت چیه؟

جنی بلافاصله نزدیکش شد و کمکش کرد

- منظورت چیه که جنازه دایان رو پیدا کردند؟

جک که نمی دونست لیسا از این موضوع خبر نداره با چشم هایی که دنبال کمک‌ برای توضیح بودند به جنی نگاه کرد

جنی در حالی که دوباره جسد غرق در خون دایان جلوی چشماش می اومد به سختی حرف زد: دایان مرده. من کشتمش....

**************************************

- پس شما قبلا داخل این کلبه ها زندگی می کردین

- آره

- چی شد که جنی و لیسا اینجا موندند و شما به تهوسا اومدین؟

- جنی مریض بود و برای بهبودش کاری از دست ما بر نمی اومد. باید برمی‌گشت به قبیله اش تا درمان بشه. لیسا هم به خاطر جنی موند

همه بیرون از کلبه ها دور آتیش جمع شده بودند و داشتند سیب زمینی کباب می کردند

همه از اینکه ماموریتشون به خوبی و با موفقیت به پایان رسیده بود خوشحال بودند، می‌گفتند و می‌خندیدند اما جنی و لیسا توی دنیای دیگه ای بودند

لباس های خاکی و خونی

چهره رنگ پریده و گرفته

هر دو هنوز تحت تاثیر اتفاق هایی که از سرشون گذشته بود، بودند

بعد از اینکه سیب زمینی ها توی آتیش حسابی پخته و کباب شده شدند از آتیش بیرون آوردنشون و بین افراد تقسیمشون کردند

free(jenlisa)Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt