Birthday

55 8 0
                                    

دختری رو تصور کن با پیرهن زرشکی بلند، موهای صاف و مرتب، چهره‌ای رنگ خورده با زندگی، انگار از یکی از اون انیمه‌هایی بیرون اومده که حکم دیدنش توی اون کشور، اعدامه!

این دختر بیست و دو سالشه. بیست و دو بار به دنیا اومدنش رو جشن گرفته ولی...

بزار یه رازی رو بهت بگم: اون رو کشتن و دوباره متولدش کردن!

این دختر، همونی بود که با کبودی و خون‌مردگی‌های شکنجه، از زندان به تیمارستان آوردن. کاری باهاش کرده بودن که حالا پشت میز نشسته بود و لبخند میزد. برگه اعتراف رو پر میکرد و ذره‌ای احساسِ خیانت نداشت. اوه... این درست نیست جمله قبل رو اصلاح میکنم: ذره ای احساس نداشت.

اگه این مرگ و تولد دوباره نیست، پس چیه ؟!

برگه پر شد از موش‌ها و دو دستی تقدیم شد به گربه!

_حالا میتونم برم دکتر کیم؟

_البته، پرستار سو کمکت میکنه.

پرستار با ملایمت دستش رو پشت کمر دختر گذاشت و اون رو به بیرون هدایت کرد. کارینا قبل از رفتن، با لبخند به اون دو مردی که رو‌به‌روش نشسته بودن گفت:

_به امید دیدار دکتر کیم، همینطور شما رئیس جانگ.

دختر بیست و سه ساله رفت. هوسوک نمیتونست باور کنه... این فراتر از درمان بود. در واقع این درمان نبود، تخریب بود. شنیدین میگن هر چیزِ مصنوعی بده؟ درمان مصنوعی چطور؟ نرمالِ مصنوعی؟ حالِ خوب مصنوعی؟

جین برگه رو داخل پاکت گذاشت. کاور کرم رنگش رو با جوهر سرخِ محرمانه تزیین کرد. به سمت رئیس زندان گرفت و بی‌اهمیت به چهره‌ی غرق در فکر هوسوک گفت:

_همکاریمون اینجا تموم میشه. چیزی رو که میخواستی گرفتی. یه روز تا کودتا فرصت داری هوسوک. از زمانت درست استفاده کن!

منتظر نموند تا هوسوک پاکت رو بگیره. اون رو روی میز پرت کرد و از اتاق "ترخیص" بیرون رفت.

گربه به پاکتِ پر از موش چنگ زد ولی حالا دیگه براش جذابیتی نداشت. اون یه تُنگ پر از ماهی های هوس‌انگیز پیدا کرده بود. تنگی به اسم : تیمارستان

𝙥𝙞𝙣𝙤𝙘𝙘𝙝𝙞𝙤 (KookV)Where stories live. Discover now