+ سلام، آقای وانگ خونهست؟ ازم خواسته بود یه سری چیزها رو براش بیارم.
ارتباط چشمیشون رو قطع کرد و نگاهش روی برگههایی که مرد نگه داشته بود سر خورد و متوقف شد، ابرویی بالا انداخت و ناخونش رو روی صفحه گوشیاش کشید. اگر عموش ژان رو جلوی در خونهشون میدید مجبورش میکرد برگرده دفتر کارش و باز هم با کار مشغول بشه پس زمزمهوار و طوری که حتی مرد هم به سختی میتونست صداش رو بشنوه جواب داد:
-آره خونهست. میتونین برگهها رو بدین به من، من میرسونمشون دستش.
مرد نگاهی به سر تا پای ییبو انداخت و برگهها رو تحویلش داد، ازش خدافظی کرد و همونطور که با بند کیفش مشغول بود چرخید تا از اونجا بره که ییبو صداش زد و در حالی که دستهاش مشغول بودن سر جاش ایستاد.
-شیائوژان!
با اکراه سمت ییبو چرخید و به چشمهاش زل زد. ییبو که حس میکرد زیر نگاههای مرد در حال ذوب شدن هست نفس عمیقی کشید و دست راستش رو روی مچ دست چپش کشید؛ ژان که دلیل سکوت مرد رو نمیفهمید گردنش رو کمی خم کرد.
+چیزی شده؟
-این جا.... جایی هست که بتونم ازش ساعت بخرم؟
با شنیدن سوال مرد ابرویی بالا انداخت و یک قدم عقب رفت.
+ساعت؟
نگاهش رو به دیوار آجری پشت سر ژان داد و ارتباط چشمیشون رو قطع کرد، گردنش رو به طرفی خم کرد و آروم سر تکون داد.
-آره، آممم... ساعت مچیام شکسته.. میخوام یه ساعت جدید بگیرم.
بند کیفش رو توی دستش نگه داشت، نگاهی به مچ دست ییبو انداخت و جواب داد:
+سه تا ساعت فروشی این اطراف هست.
دست آزادش رو توی جیب شلوارش برد و قدمی عقب رفت.
+میتونی بری پیش آقای لو نان، خودش سازندهست ولی اگه پسرش باشه میتونی هر مدل ساعتی که دوست داری ازشون بخری.
سر تکون داد و وقتی ژان دوباره برگشت یک قدم جلوتر رفت و گره باز نشده هنسفریاش رو توی مشتش فشرد. نمیدونست چرا یهویی تصمیم گرفته به جای زنگ زدن به دوستهای جدیدش و وقت گذروندن با اونا، با کسی که رو به روش ایستاده بود بگرده. با این که نمیخواست بهش اعتراف کنه بعد از شنیدن حرفهای عموش درمورد ژان، حس میکرد در حال حاضر اون مرد بخاطر زخمهای مشترکی که به زندگیشون خورده بهتر از هر کسی میتونه باهاش ارتباط بگیره و درکش کنه. زبونش رو روی لب پایینش کشید، پوستش رو به دندون گرفت و کند. درست لحظهای که حس کرد فاصلهاش با ژان بیشتر شده جراتش رو جمع کرد و صحبت کرد.
-امروز وقت خالی داری؟ راستش از آخرین باری که اینجا بودم خیلی میگذره و عمو هم این روزها خیلی سرش با کارهای شرکت شلوغ شده.. اگه وقت داری میشه کمکم کنی؟
YOU ARE READING
⌈ 𝐈𝐧𝐯𝐞𝐫𝐭𝐞𝐝 𝐂𝐥𝐨𝐜𝐤 ⌋
Romance꩜𝗪𝗿𝗶𝘁𝗲𝗿 : Morana ꩜𝗚𝗲𝗻𝗿𝗲 : Mysterious, Dark , Romance ꩜𝗖𝗼𝘂𝗽𝗹𝗲 : Lsfy وانگ ییبو و خانوادهاش بعد از چند سال به شهرشون برگشتن تا اون خودش رو برای جانشینی شرکت و حرفه خانوادگیشون آماده کنه. تنهایی و محیط جدید به ییبو فشار آورده و در ا...
