با برخورد نور سفید رنگ با چشمهاش بلافاصله و به ناچار چشمهاش رو بست و پس از چند لحظه همزمان با باز کردن چشمهاش تصویر ژان که چهار زانو روی مبل طوسی رنگ اتاقی که به نظر میرسید اتاق هتل باشه نشسته و خیره به گوشهای از اتاق با دستهایی لرزان و باندپیچ شده، کیک شکلاتی رو در هوا نگه داشته بود ظاهر شد. لحظاتی بعد ژان با شمارش معکوس مردی که تنها موهای لخت و قهوهای رنگش از پشت بادکنکهایی که گوشهای از سقف و دیوار آویزان بود، دیده میشد تک شمع سفید روی کیک رو روشن کرده و با تشویق باقی افراد حاضر در اتاق کیک رو سه بار دایرهوار بالای سرش چرخوند. در نهایت هنگامی که کیک رو روی میز میگذاشت لبخند پهنی زد و ابروهاش رو بالا انداخت. دستهاش رو بهم کوبید و با صدایی بلند فریاد زد.
-ییبو، تولدت مبارک!
با ترکیدن بادکنکی دستش رو مقابل گوشش نگه داشت و به طرف منبع صدا چرخید، خندید و سرش رو آهسته به چپ و راست تکان داد.
-ببخشید، بچهها این پشت خیلی هیجان زدهان.
دستهاش رو بهم کوبید و همزمان با خیره شدن به مسیر قبلی کمی به جلو خم شد.
-فرض رو بر این میذارم که بازی رو روز تولدت تمام کردی و صحبتهام رو در همان راستا پیش میبرم.
انگشتهاش رو در هم قفل کرد، برای چند لحظه سرش رو پایین انداخت و پس از انتخاب جملات مناسب، گلوش رو صاف کرد و ادامه داد:
-طی این چهار سال فهمیدم علاقه چندانی به روز تولدت نداری و همیشه ترجیح میدی یک جشن ساده با خانوادهات بگیری و باقی روز رو مثل باقی روزهای
سال بگذرونی اما بهنظر من با این که تمام روزهای سال، روز هر کدام از ما به حساب میاد این روز یک جورایی میتونه نقطه شروع و نشاندهنده لحظات و روزهایی باشه که در کنار عزیزانمون به خوشی و حتی به تلخی گذروندیم.
چشمهاش رو بست، خندید و در حالی که کف دستهاش رو بهم چسبونده و در همان حالت مقابل صورتش نگه داشته بود توضیح داد:
-راستش من برنامههای متفاوتی برای امسال توی ذهنم تدارک دیده بودم اما جهت یادآوری و دفاع از خود باید بگم که شما سال قبل از بین فولدرهای بازیهای کنار گذاشته شده فایلی رو انتخاب کردی و با وجود مخالفتهای من و بدون اطلاع از محتوای فایل، اصرار داشتی این بازی رو به عنوان هدیه تولدت بهت تقدیم کنم.
آه کشید و اخم کرده انگشت اشارهاش رو توی هوا حرکت داد.
-این ویدیو رو به نیت عذرخواهی و تبریک تولدت دارم ضبط میکنم و نمیدونم چطور ممکنه با وجود این که توسط من و بچهها توی روز تولدت عملاً نفرین شدی این بازی رو دوست داشته باشی ولی-
"تولدت مبارک ییبو!"
باقی افراد حاضر در اتاق همزمان با جلو اومدن از گوشه و کنار اتاق و قرار گرفتن مقابل دوربین فریاد زدن و ژان که به پشتی مبل تکیه داده بود، کوسن رو برداشت و سمت یانگ یانگ که جلوتر از بقیه حرکت کرده و بادکنک سفیدی در دست داشت پرت کرد. کوسن با بیرحمی با صورت مرد برخورد کرد که باعث خنده همه شد و یانگ یانگ به قصد گرفتن انتقام، کوسن رو از روی زمین برداشته و به
سمت ژان هجوم برد. بیتوجه به ضربههای متعدد کوسن و خنده دوستانش دستهاش رو بهم کوبید و توضیح داد:
-درمورد بچهها هم لازم هست بگم که.... میبینیشون الان دارن جیغ و داد میکنن و احتمالاً هم تا دقایقی دیگه مثل قوم گشنه حمله میبرن سمت کیک؟ اینا نهایتاً برای چند تا از ریزه کاریهای بازی کمکم کرده باشن! اصلش رو با گروه دیگهای ساختم پس اگر اومدن سراغت گفتن آره ما هم توی ساخت این هدیه سهیم بودیم و خواستن از زیر بار هدیه دادن شانه خالی کنن به هیچ عنوان ازشون نمیپذیری!
یانگ یانگ که انگار که فکری به سرش زده بود چشمهاش رو ریز کرد، به پشت چرخید و به دختری که پشت سرش ایستاده و با موهای بافتهاش بازی میکرد چشم دوخت.
+به عمو بگیم برای همان روز یه دوربین کوچک توی خانهاش جاسازی کنه تا بازخوردش رو ببینیم؟
دختر دستهاش رو بهم زد و به تایید حرف مرد سر تکان داد.
" ایده خیلی خوبیه! بعدش هم که بازی رو تموم کنه میتونیم باهاش ویدیوکال کنیم. "
یکی از مردهایی که به دیوار تکیه داده و لیوان کاغذی توی دستش رو له میکرد با دست آزادش بشکن زد و در تایید حرف یانگ یانگ صحبت کرد.
" آره! اینجوری میتونیم ببینیم بعد از تمام کردن بازی چه حسی داشته. "
یانگ یانگ دستش رو روی شانه ژان گذاشت، با خنده و در حالی که با حرکات سرش به دوربین اشاره میکرد پرسید:
+انقدر شجاع هستی که ببینی یکی جذابتر از خودت رو با خودش میاره
خونه؟ تازه فکر کن، ژاپن هم که هستی و به راحتی نمیتونی بری سراغش ولی به نظر من همینجوری خوبه اصلاً، بذار رفیقم آسوده باشه و این مدت با خیال راحت از نبودت نهایت استفاده رو ببره!
STAI LEGGENDO
⌈ 𝐈𝐧𝐯𝐞𝐫𝐭𝐞𝐝 𝐂𝐥𝐨𝐜𝐤 ⌋
Storie d'amore꩜𝗪𝗿𝗶𝘁𝗲𝗿 : Morana ꩜𝗚𝗲𝗻𝗿𝗲 : Mysterious, Dark , Romance ꩜𝗖𝗼𝘂𝗽𝗹𝗲 : Lsfy وانگ ییبو و خانوادهاش بعد از چند سال به شهرشون برگشتن تا اون خودش رو برای جانشینی شرکت و حرفه خانوادگیشون آماده کنه. تنهایی و محیط جدید به ییبو فشار آورده و در ا...
