"The Trial"

74 10 3
                                        

دست‌هاش رو دو طرف صورتش مماس پنجره قرار داد و چشم‌هاش رو برای دید بهتر به داخل اتاقی که حدس می‌زد اتاق مطالعه باشه ریز کرد. برخلاف انتظارش اتاق با تنها یک میز، صندلی و کتابخانه‌ای خالی پر شده بود و دیوارهای آن تماماً با رنگ مشکی پوشیده شده بود. وقتی که از پیدا کردن صاحب خانه ناامید شد اخم کرده و با لب آویزان صاف سر جاش ایستاد، دست‌هاش رو به قصد تکاندن خاکی که کف دست‌هاش رو سیاه کرده بود بهم زد و آه کشید. نگهبانی که از مدت‌ها قبل بر حرکات و کارهای ییبو نظارت داشت با دیدن رفتار مرد نفسش رو با حرص بیرون و سرش رو به دو طرف تکان داد؛ با بی‌سیمی که در دست داشت شرایط رو برای حراست شرح داد و لحظه‌ای بعد با شنیدن توضیحات همکارش در حالی که دستش رو روی کمربندش گذاشته و اخم کرده سمت ییبو که سرش رو پایین انداخته و با نوک کفشش به جان چمن‌های باغچه افتاده بود رفت و مخاطب قرارش داد.
" جناب اینجا ملک شخصی هست، کاری دارین؟ "
در هشت قدمی ییبو ایستاد، گردنش رو کمی خم کرد تا بتونه با مرد چشم تو چشم بشه و ییبو شوکه از شنیدن صدای نگهبان از جا پرید و به هنگام خیره شدن در چشمان نگهبان لبخند زورکی زد. با دیدن یونیفرم مشکی رنگ مرد ابرو بالا انداخت دست‌هاش رو در هم قفل کرد، قدمی جلو رفت و قبل از این که کار خودش رو توجیه بکنه نگاهی به در بسته خانه انداخت.
-سلام، روز بخیر. بله، با آقای شیائو کار دارم. یکی از همکارهاتون قبل‌ از این من رو دیده بودن و بهم کمک کردن منزل‌شون رو پیدا کنم. 

قبل از ادامه صحبتش با حرکت سر به پنجره اشاره کرد و با برخورد نور آفتاب با چشم‌هاش اخم کرده یکی از دست‌هاش رو مماس پیشانی‌اش در هوا نگه داشت و چشم‌هاش رو ریز کرد. 
-ولی اینطور که معلوم هست اهالی خانه رفتن بیرون.
مرد به تایید حرف ییبو سر تکان داد، آه کشید و با بی‌سیمی که در دست داشت به نقطه‌ای اشاره کرد. 
" بله همکارم بهم گفتن دنبال آقای شیائو می‌گردین."
قدمی به سمت سایه برداشت و با لبخندی که به لب داشت توضیح داد.
" متاسفانه همکارم تازه چند روز هست که کارش رو شروع کرده و خیلی با آقای شیائو دیدار نداشته. ایشون الان مدت‌هاست بخاطر سفر و وضعیت سلامتی یکی از آشنایان‌شون اینجا زندگی نمی‌کنن. " 
نگهبان همان دستی که بی‌سیم رو نگه داشته بود رو در هوا تکان داد و ارتباط چشمی‌اش رو با ییبو قطع کرد، به در خانه زل زد و ادامه داد. 
" فقط گاهی میان اینجا تا وسایل مورد نیازشون رو ببرن ولی اگر اشتباه نکنم باید همراه همان آشناشون زندگی کنن. " 
لب‌های ییبو ناخودآگاه با فکر به خانم منگ، وضعیت و اشک‌های پیرزن هنگامی که در بیمارستان بستری بود آویزان شد. پس از چند ثانیه با به یاد آوردن موضوعی قدمی به جلو برداشت و یکی از دست‌هاش رو برای اشاره به نگهبان بلند کرد. 
-شما می‌دونین الان آقای شیائو کجا مستقر هستن؟
مرد در جواب سوالش بی‌درنگ سرش رو آهسته به چپ و راست تکان داد و دست آزادش رو در جیبش برد. 
" نه، نمی‌دونم. متاسفم. " 
ییبو با شانه‌های آویزان از مرد خداحافظی کرد، جعبه‌ای که روی زمین رها کرده بود رو برداشت و مسیر خانه رو پیش گرفت. مدتی نگذشته بود که همانطور که دست‌ آزادش رو در جیب‌ شلوار جینش برده و حین بازی با جعبه حکاکی شده در دنیای افکارش غرق شده و خودش رو بابت جا گذاشتن گوشی‌اش سرزنش می‌کرد با صدای بوق ماشینی ترسیده از جا پرید. اخم کرده و در حالی که یکی از دست‌هاش رو روی قلبش گذاشته بود سمت ماشین چرخید تا فحشی نثار راننده بکنه که با دیدن خدمتکار ژان که پشت فرمان یک تاکسی نشسته بود لبش رو گاز گرفت و گردنش رو به طرفی خم کرد. زمانی که ضربان قلبش آرام گرفت با چند قدم بلند خودش رو به ماشین رسوند، یکی از دست‌هاش رو به ماشین تکیه داد و از پنجره به سمت اتاقک که برخلاف محیط گرم بیرون، جریان هوای خنک در گردش بود خم شد. با نگاه‌های خیره راننده و اطمینان از این که مرد رو با خدمتکار ژان اشتباه نگرفته بود جعبه رو بالا گرفت و توضیح داد:
-سلام، این ساعت یک مشکلی داره. پیش آقای لو نان هم که قبلاً ژان معرفی کرده بود بردمش ولی ایشون گفتن که برای تعمیرش باید سراغ خود ژان رو بگیرم.
جهت جلوگیری از برخورد مستقیم آفتاب با چشم‌هاش جعبه رو بالای سرش نگه داشت و ادامه داد:
-می‌تونی من رو ببری پیش رئیست؟ جدای از تعمیر ساعت می‌خوام ازش بابت هدیه ارزشمندی که بهم داده تشکر کنم. 
چشمان لرزان شیو ابتدا روی جعبه و سپس روی ییبو حرکت کرد و بعد از چند لحظه کوتاه در نهایت ارتباط چشمی‌اش رو با ییبو قطع کرد، سرش رو پایین انداخت و با حرکت دست به مرد اشاره کرد که می‌تونه سوار ماشین بشه. ییبو فوراً روی صندلی عقب نشست، جعبه رو کنار خودش روی صندلی انداخت و با فکر به این که به چه دلیل شیو عوض همراهی ژان مسافرکشی می‌کرد اخم کرده از داخل آینه به پیشانی مرد خیره شد.

⌈ 𝐈𝐧𝐯𝐞𝐫𝐭𝐞𝐝 𝐂𝐥𝐨𝐜𝐤 ⌋Where stories live. Discover now