یک ماه از به دنیا اومدن دختر کوچولوی نامجون و سوکجین می گذشت و پرنسس کوچولوشون حسابی توی دل همه جا باز کرده بود، سوکجین رو به بهبودی بود و سعی میکرد با رژیم غذایی مناسب و پیاده روی و استراحت سلامتیش رو هر چه زودتر به دست بیاره. نامجون با ذوق به چشم های خوشگل دخترش که کپی خودش بودن نگاه کرد و با انگشت آروم لپ های سفیدش رو نوازش کرد، یجی کوچولو با خنده دست و پا زد و انگشت باباش رو با دست های کوچولوش گرفت و باعث شد لبخند نامجون بزرگتر بشه.
_پدر و دختر خوب برای همدیگه دلبری میکنید....
سوکجین با خنده گفت و شیشه شیر یجی رو دست نامجون داد و به دخترش لبخند زد
_پرنسس خانم امروز میدونه اوپا هاش میان سرحاله...آره؟!...یا نکنه واقعا آپاجون رو بیشتر دوست داری؟!...هممم؟!
کف پاهای کوچولوی دخترش رو آروم نوازش کرد و سرش رو به شونه ی نامجون که کنارش نشسته بود تکیه داد، برخلاف چیزی که تو دوران بارداریش تصور میکرد همه از به دنیا اومدن و وجود عضو جدید خانواده خوشحال بودن و از همه مهمتر خودش با نگاه اول عاشق دخترش شده بود و نمیتونست صبر کنه تا بزرگ شدن و راه رفتن و شیطنت هاش رو ببینه. با صدای زنگ در از نامجون جدا شد و به سرعت سر و صدای تهیونگ و سوبین که در رو براشون باز کرده بود خونه رو پر کرد.
_هیونگ...یه کم دیگه بگذره...فکر کنم تو و بچه هات نتونید باهم از در رد بشید...خیلی دیگه داری گرد میشی...
_یاااا....بچه پررو....
تهیونگ در حالی که یه دستش به کمرش بود با دست دیگه ش موهای آبی رنگ سوبین رو بهم ریخت و روی نزدیک ترین مبل نشست و به والدینش سلام کرد، یونگی با دست های پر از پاکت های خوراکی و هله هوله های مختلف وارد شد و خوراکی ها رو تحویل تهیونگ داد
_بین اینا دارو هاتم بخور عزیزم....ویتامین هات رو توی پاکت گذاشتم واست...یه کم میوه هم بخوری بد نیستا...
تهیونگ برای مخالفت سرش رو به چپ و راست تکون داد و مثل بچه ها لب پایینش رو بیرون داد. سوکجین به درگیری پسر و دامادش نگاه کرد و نامجون یجی رو که بخواب رفته بود رو بغلش داد و به تهیونگ نگاه کرد
_فروشگاه سیار بازکردی پسرم؟!...مگه ما اینجا خوراکی نداریم که اینهمه چیزی رو با خودت آوردی؟!...قبلش میگفتی خودم کابینت ها رو واست پر میکردم..
_چیزی نیست آپا...یونگی هیونگ...داروهام...رو...با اینا معامله میکنه....واسه همین مجبوره همیشه اینقدر اینارو همراه خودش بیاره...الانم تا ویتامین دی نخورم نمیزاره شکلات جرقه ای هام رو مزه کنم...
نامجون با تعجب خندید یونگی با خونسردی شونه بالا انداخت و با قهوه ای که سوکجین جلوش گذاشت تشکر کرد و دیگه چیزی نگفت.
_جانگکوک و جیمین هنوز از ماه عسل برنگشتن؟!...جیمین قرار بود تو انتخاب وسایل بچه ها کمکم کنه...
تهیونگ نق نقو برای بار صدم توی اون یکی دو ساعتی که به خونه ی والدینش اومده بود غر زد و دست هاش رو سمت یونگی دراز کرد تا کمکش کنه از جاش بلند بشه. یونجون که این روزا بیشتر به خونه ی دوست پسرش می اومد کنار تهیونگ نشست و مشغول صحبت شدن
_نگران هیچی نباش هیونگ...من و سوبین همه جوره هوات رو داریم...الان داریم دوره ی کارآموزی بچه داری پیش عمو میگذرونیم...تا چند ماه دیگه که نی نی هات به دنیا بیان دیگه حتما حرفه ای شدیم...
تهیونگ با خنده به بازوی یونجون زد و شکمش رو نوازش کرد
_خوبیش اینه که میتونن با یجی هم بازی بشن...اینطوری خواهرمم تنها نیست...ولی اینطوری خیلی دست تنهام کاش آپا میتونست کمکم کنه...اولین باری هم هست که همچین چیزی رو تجربه میکنم...استرس دارم..
یونگی با ظرف میوه های خورد شده به تهیونگ و یونجون نزدیک شد و تهیونگ به صورت خودکار دهنش رو برای خوردن اولین تیکه کیوی باز کرد.
خانواده شون بیشتر از همیشه احساس شادی و خوشبختی میکردن و روز به روز به تعدادشون اضافه میشد.
+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×
^پنج سال بعد^
نامجون به آرومی در اتاق رو باز کرد و با دیدن سوکجین که مشغول بافتن موهای مشکی و بلند یجی بود لبخند زد و با ذوق به جفتشون نزدیک شد
_خوشگل های من چیکار دارن میکنن؟!...
سوکجین رو از پشت بغل کرد و گونه ش رو بوسید و موهای یجی رو نوازش کرد
_آپا جین موهام رو بافت...بابایی...ببین چقدر خوشگل شد!!
نامجون با لبخند بزرگی که چال های گونه ش رو به نمایش میذاشت یجی رو توی بغلش گرفت و چند بار گونه ش رو بوسید
_دختر خوشگل بابا....قربون اون ذوق کردنت برم...
یجی با خنده سرش رو روی سینه پهن باباش گذاشت و دو طرف صورتش رو با دست های کوچولوش گرفت
_بابایی لپش سوراخه...دوست دارم فشارش بدم...
با انگشت کوچولوش چال گونه ی باباش رو فشار داد و صدای خنده هاشون اتاق رو پر کرد و سوکجین بعد از مرتب کردن میز آرایش از پشتش بلند شد و به نامجون و یجی نگاهی انداخت و با کف دست به باسن نامجون زد و از اتاق خارج شد. در رو برای سوبین و خانواده ش باز کرد و با لبخند ازشون استقبال کرد و به نوه ی کوچولوش که توی بغل یونجون بود لبخند زد و موهاش رو بهم ریخت
_ببین کی اومده!!...کای کوچولوی کیوت آپا جین...پسر خوشگل من...
کای عروسک دلفینش رو محکمتر بغل کرد و صورتش رو به کتف پهن یونجون مالید و خودش رو برای باباش لوس کرد. یونجون پشت کمرش رو نوازش کرد و کنار سوبین روی کاناپه نشست
_ببخشید عمو...پسرم دو سه روز از من دور بوده...دل تنگ شده...واسه همینه که مثل کوآلا بهم چسبیده...همبازی هاش بیان خونه رو روی سرش میزاره...
سوکجین مثل همیشه برای سوبین و یونجون قهوه و برای کای شیر موز آورد
_برای فستیوال رقص رفته بودی؟!....توکیو چطور بود؟!..تمام وقت مشغول کار بودی نه؟!
قبل از اینکه یونجون چیزی بگه در اتاق باز شد و یجی به همراه نامجون بیرون اومدن و کای برای دیدن عمه ی کوچولوش که نونا صداش میزد سر چرخوند، یجی با خوشحالی به مهمون هاشون سلام کرد و جلوی پاهای سوبین بالا پایین پرید
_اوپا هم مثل بابایی موقع خندیدن لپاش سوراخ میشه...
سوبین با خنده خواهر کوچولوش رو بغل کرد و پیشونیش رو بوسید، کای که تا اونموقع به یونجون چسبیده بود و ازش جدا نمیشد در حالی که پستونکش رو می مکید موهای بافته شده ی یجی رو توی دست کوچولوش گرفت به کش عروسکی پایین موهاش نگاه کرد. نامجون موهای نرم و صاف کای رو نوازش کرد و با مهربونی گفت
_موهاش رو آپا جین بافته...میخوای موهای تو رو هم با کش ببندیم؟!...آره؟!...پسر خوشگلم امروز چقدر ساکته...
کای برای مخالفت سر تکون داد و تو بغل یونجون جابجا شد و روی پاهاش نشست و یونجون لیوان شیر موزش رو از روی میز برداشت و نی رو به دهنش نزدیک کرد
_اینو بده من بابایی...شیرموز بخور عزیزم...
پستونک کای رو ازش گرفت و شیر موز رو بهش داد، بعد از گذشت چند دقیقه تهیونگ با دوقلو های پر سر و صداش و جانگکوک با تهیون کوچولوی شیطونش از راه رسیدن و خونه رو روی سرشون گذاشتن بچه با خوشحالی وارد خونه شدن و تک تک و به نوبت توسط نامجون و سوکجین بوسیده شدن. کای که بعد از خوردن شیرموزش و دیدن همبازی هاش سرحال تر شده بود از روی کاناپه پایین اومد و سراغ همبازی عزیزش تهیون رفت. نامجون هم از فرصت استفاده کرد و کای رو روی هوا بلند کرد و چند بار بوسید
_تو خوشگلم رو نبوسیده بودم وقتی اومدی...آخیش....چه لپ های نرم و خوشمزه ای داری...
کای با خنده لپهاش رو پاک کرد و توی بغل نامجون دست و پا زد. در واقع نامجون تمام نوه هاش رو به یک اندازه دوست داشت و عاشق تک تکشون بود و این حقیقت که کای بچه ی اصلی یونجون و سوبین نیست هیچ چیزی رو تغییر نمیداد و نه تنها سوکجین و نامجون بلکه همه عاشقش بودن. همگی دور هم جمع شده بودن و دوباره صدای خنده و بازی بچه ها خونه رو پر کرده بود و بزرگتر ها مشغول صحبت بودن
YOU ARE READING
It's okay
Fanfictionسوکجین ۴۴ ساله و نامجون ۴۲ ساله والدین تهیونگ ۲۴ جانگکوک ۲۲ و سوبین ۱۹ هستن ○تهیونگ که فرزند بزرگ این زوجه به تازگی با یونگی ۲۷ ساله نامزده کرده و باید خیلی مسولیت ها رو قبول کنه ○جانگکوک خاطرخواه بهترین دوست برادرش یعنی جیمینه و برای به دست آوردنش...
