با احساس گرسنگی چشم هاش رو باز کرد و مثل بچه ها با مشت چشم هاش رو مالید و توی جاش چرخید. با دیدن صورت غرق خواب و چشم های بسته یونگی لبخند زد و به آرومی موهاش رو نوازش کرد ، دو ماه از جشن ازدواج و اومدنشون به خونه ی خودشون میگذشت ولی تهیونگ هنوزم مثل روز اول ذوق داشت و هر صبح با دیدن یونگی کنار خودش ذوق میکرد و میخواست توی بغل خودش بچلوندش. شب ها موقع خواب توی بغل یونگی فرو میرفت و به صدای نفس هاش گوش میداد و خیلی وقت ها هم زیر نوازش هاش زودتر از یونگی بخواب میرفت و صبح با فرو کردن صورتش توی بالش یونگی و بغل کردنش حس خوبی بهش دست میداد. زندگی مشترک با یونگی براش لذت بخش بود و میتونست بگه واقعا احساس خوش بختی میکنه، بارداریش رو هم به خوبی میگذروند و با وجود هولی و یونتان توی خونه حسابی سرگرم بود و تصمیم گرفته بود وقت های آزادش رو توی آموزشگاه دوستش به بچه ها نقاشی یاد بده. یونگی هم تایم زیادی رو مشغول کار بود و در عین حال حواسش به تهیونگ هم بود و سعی میکرد وقت بیشتری رو باهاش بگذرونه. با وجود شکم بزرگش به سختی از تخت پایین رفت و پتو رو روی یونگی مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت. ظرف غذا و آب هولی و یونتان رو پر کرد و توت فرنگی های عزیزش رو از یخچال بیرون آورد و مشغول درست کردن پنکیک برای صبحانه شد. برای اینکه تا قبل بیدار شدن یونگی و آماده شدن صبحانه شون ضعف نکنه موز متوسطی رو همراه یه لیوان شیر خورد و به شکم جلو اومده ش دست کشید. یونگی با سر و صدایی که از بیرون اتاق می اومد چشم هاش رو باز کرد و روی جای خالی تهیونگ دست کشید، از اتاق بیرون رفت و با دیدن تهیونگ که مشغول چیدن میز صبحانه بود لبخند زد و موهای بهم ریخته ش رو با دست مرتب کرد و آیس آمریکانویی که تهیونگ براش درست کرده بود رو ازش گرفت و تشکر کرد.
_مگه بهت نگفتم اینقدر رو پا واینستا؟!...شکمت بزرگتر شده تهیونگ...دیگه نباید اینقدر خم و راست بشی...یه کم مواظب خودت باشی بد نیست...
تهیونگ شکلات رو روی پنکیک هاش خالی کرد و یه تیکه بزرگش رو توی دهنش گذاشت و از مزه خوبش دوق کرد
_حواسم هست یونگی...نگران چیزی نباش...صبحانه ت رو بخور...
یونگی هم مشغول خوردن شد و ساعت رو چک کرد
_امروز وقت دکتر داری...بعد صبحانه من ظرف ها رو میشورم...کمکت میکنم دوش بگیری...بعد از دکتر یه سر به بابات هم بزنی بد نیست...
_اوهوم...دلم براشون تنگ شده...این هفته سرم شلوغ بود نتونستم باهاشون وقت بگذرونم...عادت داشتم سوبین همیشه از سر کولم بالا بره...یا خودم مثل کنه تو بغل آپا باشم...خیلی وقت ها هم با جانگکوک کشتی میگرفتم...پس بعد دکتر میریم خونه آپا...
تهیونگ با خوشحالی موافقت کرد و به یونتان که خودش رو به پای اون می مالید لبخند زد.
با کمک یونگی میز رو جمع کرد و سریع دوش گرفت یکی از لباس های گشادش رو که دیگه خیلی هم گشاد نبود پوشید و به خودش توی آینه قدی اتاق نگاه کرد. سوئیچ ماشینش که هدیه ازدواجش از طرف پدر آپا جین بود رو برداشت و به یونگی داد و باهم از خونه بیرون رفتن. با رسیدن به بیمارستان دست یونگی رو گرفت و جلوی در آسانسور منتظر ایستادن ، با وارد شدن به اتاق دکتر با احترام جلو رفتن و تهیونگ به کمک یونگی روی تخت دراز کشید و لباسش رو بالا زد. دکتر کانگ با لبخند ژل مخصوص رو روی شکم تهیونگ ریخت و سونگرافی رو شروع کرد
_خب...تهیونگی...بابا کوچولو...اینروزا حالت چطوره پسرم؟!...هنوزم صبح ها با حالت تهوع بیدار میشی درسته؟!
_به جز وقتایی که یونگی صبح ها کنارمه...آره...بقیه صبح ها رو با حالت تهوع شروع میکنم...باعث میشه کل روز بی حال بشم و نتونم خیلی چیزی بخورم...
_پس شوهرت باید کلا کار رو تعطیل کنه و همیشه کنارت باشه آره؟!
تهیونگ خندید و با دستمالی که دکتر کانگ بهش داد شکمش رو پاک کرد و توی جاش نشست. یونگی کمکش کرد از تخت پایین بیاد و هر دو روبروی دکتر نشستن
_وضعیتشون چطوره آقای دکتر؟!...تهیونگ تازگی خیلی عالی به نظر نمیرسه...من یه کم نگرانشم...
_حال هر سه تاشون خوبهِ خوبه یونگی...از اونجایی که درست حدس میزدم...و اندازه ی شکمت برای ماه چهارم زیادی بزرگ و غیر عادیه...یه دوقلو رو بارداری پسرم...تا یک ماه دیگه میتونم دقیق جنسیت بچه ها رو هم توی سونگرافی ببینم...ولی از الان به بعد باید خیلی مراقب خودت باشی...ویتامین هات رو فراموش نکنی...روی تغذیه ت کار کنی...نمیگم هله هوله نخور...بخور اما پروتئین و مواد مقوی هم به خودت و بچه هات برسون...
_تهیونگ باید استراحت مطلق داشته باشه؟!...یعنی نقاشی و پیاده روی...و کارای خونه رو کنار بزاره؟!
_فعلا نه...پیاده روی کوتاه و سبک براش بد نیست...به شرطی که کفش و مسیر مناسبی باشه...نقاشی و کارای روزمره ی خونه رو هم میتونه با احتیاط انجام بده...رابطه ی جنسی هم فعلا ایرادی نداره...تا ببینیم توی ماه های بعد چی میشه...
تهیونگ با حرف آخر دکتر خجالت کشید و دست یونگی رو گرفت و بعد از تشکر از بیمارستان بیرون اومد، قبل از اینکه سوار ماشین بشه تلفنش که زنگ میخورد رو جواب داد و دوباره به داخل بیمارستان برگشت.
+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×
روی صندلی های پلاستیکی جلوی اتاق عمل نشسته بود و با استرس پاش رو تکون میداد، با دیدن تهیونگ که از دور بهش نزدیک میشد از جاش بلند شد و به سمتش رفت
_آپا؟!....همه چیز مرتبه؟!...آپا جین حالش خوبه؟!
نامجون دست های تهیونگ رو گرفت و به پسرش لبخند شرمنده ای زد
_آپا خوبه عزیزم...خواهرت داره دنیا میاد....ببخشید که به تو زنگ زدم...خواستم جانگکوک رو بگیرم...اشتباه شد...هول شده بودم....اما...چقدر...زود رسیدی!!
تهیونگ دست های باباش رو نوازش کرد و نفس عمیقی کشید
_من...اینجا بودم بابا...داشتم میرفتم خونه...وقتی زنگ زدی برگشتم تا شماها رو چک کنم....
نامجون با ترس به تهیونگ نگاه کرد و سریع چکش کرد
_تو خوبی؟!...اتفاقی که نیوفتاده؟!...آره؟!...ببینمت...
تهیونگ رو سریع بغل کرد و موهای ابریشمیش رو نوازش کرد روشون بوسه زد
_من خوبم آپا...اتفاقی نیوفتاده باباجونم...برای سونوگرافی و چک کردن وضعیتم اومده بودم...
نامجون نفسش رو صدا دار بیرون داد و همچنان پسرش رو توی بغلش نگه داشته بود
_دلم برات تنگ شده بود...یک هفته بیشتره که به ما سر نزدی...
یونگی از دور با پاکت خوراکی به تهیونگ و نامجون نزدیک شد و پدر و پسر به اجبار از هم جدا شدن، یونگی آبمیوه ای از پاکت در آورد و دست تهیونگ داد و حال سوکجین رو از نامجون پرسید.
_امروز تهیونگ نوبت دکتر داشت...اومدیم بیمارستان...میخواستیم بعدش یه سر به شما بزنیم که...
تهیونگ کنار پدرش نامجون نشسته بود و با نی آبمیوه ش بازی میکرد و منتظر خبری از اتاق عمل بود
_تو بهتره که بری خونه تهیونگ...من اینجا هستم پسرم...امکان داره خیلی طول بکشه...خسته میشی...جانگکوک و سوبین هم دارن میان...
تهیونگ برای مخالفت سر تکون داد و آبمیوه ش رو پایین آورد
_اشکالی نداره بابا...میخوام اینجا باشم...میخوام کنار تو و آپا باشم...خواهر کوچولوم رو ببینم...
نامجون دیگه چیزی نگفت و تهیونگ سرش رو روی شونه ی پهن باباش گذاشت و منتظر شد. با رسیدن سوبین و جانگکوک در اتاق عمل هم باز شد و دکتر کانگ با لبخند ازش بیرون اومد
_تبریک میگم نامجونا...هر دوتاشون صحیح و سالمن...تا چند دقیقه دیگه میارنشون تو بخش...فقط دورش رو خیلی شلوغ نکنید...
همه به دکتر احترام گذاشتن و نامجون چندبار تشکر کرد، سوکجین در حالی که بیهوش بود به بخش منتقل شد و پرستار ها دخترش رو توی تخت کوچیک کنارش گذاشتند. نامجون و پسرا با نگرانی و شوق به دختر کوچولوی کیوتی که بین ملافه ها پیچیده شده بود نگاه کردن و نامجون پیشونی و چشم های بسته ی سوکجین رو بوسید
ESTÁS LEYENDO
It's okay
Fanfictionسوکجین ۴۴ ساله و نامجون ۴۲ ساله والدین تهیونگ ۲۴ جانگکوک ۲۲ و سوبین ۱۹ هستن ○تهیونگ که فرزند بزرگ این زوجه به تازگی با یونگی ۲۷ ساله نامزده کرده و باید خیلی مسولیت ها رو قبول کنه ○جانگکوک خاطرخواه بهترین دوست برادرش یعنی جیمینه و برای به دست آوردنش...
