جانگکوک در حالی که دست جیمین رو توی دست هاش گرفته بود با پاهای برهنه روی شن های خیس ساحل قدم میزد و از صدای دریا و حضور دوست پسرش لذت میبرد. جیمین بازوی عضله ای جانگکوک رو بغل کرده بود و سرش رو بهش تکیه داده بود و با قدم های آرومش روی شن ها حس قلقلکی توی کف پاش احساس میکرد.
_والدینم باور نمیکردن تو جانگکوک چند سال پیش باشی...آخرین باری که دیدنت وقتی بود که من دانشگاه قبول شدم...تو اونموقع یه بچه مدرسه ای بودی همسن جیهیون خودمون...اونموقع لاغر و ریزه میزه بودی....الان هم هیکل باباتی...
ریز ریز در حالی که دستش رو جلوی دهنش گرفته بود شروع به خندیدن کرد
_تو چی هیونگ؟!...تو به کی رفتی؟!...داداشت جیهیون که مثل بابات قد بلند و هیکل درشتی داره...تو حتما مثل مامانتی آره؟!
جیمین با لبخند سر تکون داد و دست هاش رو دور شونه های جانگکوک گذاشت و روی سر پنجه هاش بلند شد و کوتاه بوسیدش
_بیا ازدواج کنیم جانگکوک...
جانگکوک با شک و ابروهای بالا پریده به جیمین نگاه کرد و نمی دونست چی باید بگه
_امممم....من....هیونگ....تو...
جیمین به چشم های جانگکوک نگاه کرد و ادامه داد
_من عاشقت شدم جانگکوک...میتونم بگم با تو به یه جیمین جدید تبدیل شدم....دوباره اعتماد بنفسم رو به دست آوردم....دوست دارم تورو کنار خودم داشته باشم...شریک زندگیت باشم...معشوقه ی همیشگیت و پدر بچه هات بشم....حتی برات حلقه هم خریدم...اما حس کردم کنار دریا و حلقه و غروب خورشید و این چیزا دیگه زیادی رومانتیک میشه...پس...
جانگکوک وسط حرفش پرید و نذاشت ادامه بده
_این درست نیست....من میخواستم با پس اندازم برات حلقه بخرم و ازت خواستگاری کنم....اما نمیدونستم موقع مناسبش کیه...چرا ازم درخواست ازدواج کردی؟!...داشتم واسش نقشه میکشیدم...
_این یعنی....قبول نمیکنی؟!....پیشنهاد من رو رد میکنی؟!...آره جانگکوکی؟!
_چی؟!....مگه احمقم؟!....چرا نباید ازدواج با تو رو قبول کنم؟!...تو بهترین انتخابی هستی که تو کل زندگیم داشتم...من...
با فشار لبهای جیمین روی لبهاش بوسه ش رو جواب داد و دست هاش رو دور تن جیمین حلقه کرد و به خودش فشارش داد. جیمین با خوشحالی درحالی که چشم هاش برق میزد سرش رو روی سینه جانگکوک گذاشت و به غروب خورشید و انعکاسش توی آب دریا خیره شد. شجاعانه ترین کار و تصمیم زندگیش رو انجام داده بود و هیجان عجیبی رو توی قلبش حس میکرد. جانگکوک چونه ش رو روی سر جیمین گذاشته بود و با آرامش نوازشش میکرد اما از درون درحال منفجر شدن از خوشحالی و اشک شوق ریختن بود. روز اولی که از جیمین خوشش اومده بود میدونست که اون بهترین دوست هیونگشه و با کسی توی رابطه س ، پس سعی میکرد همیشه خودش رو از جیمین مخفی کنه و حسش رو نادیده بگیره. اما نمی تونست و روز به روز کراش نوجوونیش تبدیل به عشقی واقعی تر میشد و جانگکوک هیچوقت فکرش رو هم نمیکرد که روزی از جیمین پیشنهاد ازدواج بگیره و اینطوری توی بغلش غروب آفتاب رو تماشا کنه. روی موهای نرم جیمین رو بوسید و تصمیم گرفت قبل از تاریک شدن هوا به خونه برگردن، جیمین موافقت کرد و باهم ساحل رو ترک کردن.
+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+
نامجون و سوکجین با تعجب و چشم های گرد به تهیونگ و یونگی که روبروشون پشت میز نشسته بودن نگاه می کردن که نامجون با کلافگی نفسش رو بیرون داد و دستی توی موهاش کشید و گفت
_میدونستم آخر یه دسته گلی به آب میدید...چرا به شما دوتا اعتماد کردم؟!...اممم...جینی تو چیزی نمیخوای بگی؟!
سوکجین کمی گلوش رو صاف کرد و مشتش رو یک دفعه روی میز کوبید و باعث شد تهیونگ که سرش پایین بود و یونگی که با شرمندگی بهشون نگاه میکرد، همراه نامجون از جا بپرن و شروع کرد
_شما دوتا پدر سوخته...مگه به من قول نداده بودید که تو این مدت پس انداز کنید و هر چه زودتر یه خونه بخرید؟!....تو یونگی...به من قول دادی توی این مدت رابطه هاتون کنترل شده باشه...هنوز یکسالم نشده که نامزد کردید!....چطور اینقدر بی خیالین؟!...چطوری قراره شماها پدر بشید آخه؟!.....آییییش...
در حالی که نفس نفس میزد دستش رو روی قلبش گذاشت و سعی کرد یه کم آروم بشه، تهیونگ از زیر میز به دست یونگی چنگ زد و سعی کرد بغضش رو قورت بده. یونگی دستش رو آروم نوازش کرد و سعی کرد از استرسش کم کنه
_من واقعا متاسفم....سر قولی که به شما داده بودم نتونستم بمونم....و نامزدم رو ناخواسته باردار کردم...ما میدونیم که کارمون خیلی اشتباه بوده...اما من هرجوری که شده یه خونه میگیرم...همونی که تهیونگ میخواد رو...نمیزارم از بابت چیزی احساس ناراحتی کنه...بهم اطمینان کنید ایندفعه دیگه سر قولم هستم...
سوکجین که یه کم آروم تر شده بود دستش رو به کمر دردمندش زد و نفسش رو بیرون داد
_تو پسر خوبی هستی یونگی...ما تو رو هم به اندازه ی پسرامون دوست داریم...اما من فکر نمیکنم بتونیم فعلا براتون جشن بگیریم...من وارد ماه ششم بارداریم شدم...از اونجایی که این یکی هم مثل داداش هاش زودتر از موعد به دنیا خواهد اومد...باید استراحت مطلق بکنم...
تهیونگ که تا اونموقع ساکت بود اشک هاش رو پاک کرد و سرش رو بالا آورد و گفت
_خوب تا وقتی که خواهرم بخواد به دنیا بیاد...بچه منم رشد میکنه...شکمم بزرگ میشه...الانش هم نزدیک دوماهشه...نمیتونم که توی جشن عروسیم شکل یه توپ گرد باشم...
نامجون برای مخالفت سر تکون داد و اعتراض کرد
_منم اجازه نمیدم بدون جشن ازدواج از خونه م بری...تو پسر بزرگ منی...نمیخوام بخاطر شرایط چیزی رو کم خودت بزاری....آپا جون بهترین جشن ازدواج رو برات میگیره...فعلا که حال سوکجین خوبه...سریعا اقدام میکنیم...وقتی بچه ت به دنیا اومد باید بتونی عکس های مراسم ازدواجت رو نشونش بدی...
تهیونگ با لبخند اشک گوشه ی چشمش رو پاک کرد و نامجون از جاش بلند شد و برای بغل کردنش میز رو دور زد، تهیونگ رو توی بغلش گرفت و گونه ی اشکیش رو بوسید
_تا آپا نامجون رو داری غصه ی هیچی رو نخور پسرم....
تهیونگ خودش رو برای نامجون لوس کرد و سرش رو تو سینه ی پهن باباش مخفی کرد
_عاشقتم بابا...مطمعنم که بابابزرگ خوبی هم میشی...
سوکجین که با نگاه کردن به اون دوتا به گریه افتاد و به یونگی نزدیک شد و دستش رو گرفت
_معذرت میخوام پسرم...اینقدر از دستتون عصبانی بودم که یادم رفت...بابا شدنتون رو تبریک بگم بهتون...پسر کوچولوم حالا خودش بابا شده...
یونگی با مهربونی شونه ی سوکجین رو نوازش کرد و ازش تشکر کرد، تهیونگ بالاخره از بغل نامجون بیرون اومد و سوکجین با اشک به پسرش لبخند زد.
ESTÁS LEYENDO
It's okay
Fanfictionسوکجین ۴۴ ساله و نامجون ۴۲ ساله والدین تهیونگ ۲۴ جانگکوک ۲۲ و سوبین ۱۹ هستن ○تهیونگ که فرزند بزرگ این زوجه به تازگی با یونگی ۲۷ ساله نامزده کرده و باید خیلی مسولیت ها رو قبول کنه ○جانگکوک خاطرخواه بهترین دوست برادرش یعنی جیمینه و برای به دست آوردنش...
