پتو رو روی خودش بالاتر کشید و توی جاش غلت زد با چشم های بسته کسی که کنارش خوابیده بود رو بغل کرد "حدس میزد که بازهم تو تخت هیونگ هاش خوابیده"طبق عادتش صورتش رو توی موهاش فرو کرد و آروم نفس کشید، با پیچیدن بوی شامپوی یونجون توی بینیش به سرعت چشم هاش رو باز کرد و با احتیاط ازش فاصله گرفت. با دیدن تن برهنه ی خودش و یونجون توی تخت با شوک دستش رو جلوی دهنش گرفت و با مرور خاطرات دیشب با خجالت لبخند زد و صورت سرخ شده و خجالت زده ش رو با دست پوشوند. یونجون که با وول خوردن های سوبین بد خواب شده بود سرش رو بالش مالید و به طرف سوبین چرخید، سینه و گردن سفیدش با لاو بایت هایی که قطعا کار سوبین بود پر شده بود و بالا تنه ی برهنه ش تمام اتفاقات دیشب رو خوب بیاد سوبین آورد. با حلقه شدن دست بلند یونجون دور کمرش از جا پرید و سعی کرد کمی ازش فاصله بگیره که یونجون با صدای دورگه و خواب آلودش اعتراض کرد
_اممم...سوبین!!!...به این زودی بیدار شدی؟!...یه کم دیگه بخواب...امروز آخر هفته س...
_بیدار شو هیونگ...این یه صبح عادی آخر هفته ای نیست...لطفا بلند شو...ما باید یه چیزی بپوشیم...
یونجون با زحمت بین پلک هاش رو باز کرد و با دیدن سوبین توی بغلش لبخند زد و با نگاه کردن به خودشون از سوبین کمی فاصله گرفت و خمیازه کشید
_چرا تو تو تخت من لخت شدی؟!...تو....
با یادآوری اتفاقات بینشون لبخند شیطانی ای زد و روی سوبین پرید و روش قرار گرفت
_ما انجامش دادیم....بالاخره....این خیلی باحاله....
_هی....هیونگ....هیوووووونگ....بسه...تمومش کن....تو الان باید خجالت بکشی...در نبود پدر و مادرت دوست پسرت رو آوردی خونه و....
_و چی؟!....اولین عشقبازیمون رو باهم تجربه کردیم؟!....من که فقط احساس خوشحالی میکنم...
سوبین با دست یونجون رو کنار زد و با شنیدن صدای ناله ش چشم هاش رو توی حدقه چرخوند
_اوه هیونگ اونقدراهم محکم نیوفتادی رو تخت...
یونجون که پشت دردمندش رو مالش میداد بهش اخم کرد و با لگد به باسن سوبین زد
_چرا گذاشتم تو احمق تاپ باشی؟!....دفعه بعدی خودم تاپم...
سوبین برای اولین بار توی اون روز شروع به خندیدن کرد و چال های زیبای گونه ش نمایان شدن و باعث شد یونجون اخم هاش رو باز کنه و برای بوسیدنش جلو بره.
بعد از دوش گرفتن و پوشیدن یه دست از لباس های یونجون کنار هم پشت جزیره ی آشپزخونه نشستن و کاسه ی غلات صبحانه شون رو با شیر پر کردن و یونجون دو تا موز از یخچال بیرون آورد و یکیش رو به سوبین داد.
_خوش بحالت که بابات داره واست یه خواهر کوچولو میاره....مامان من بعد از به دنیا آوردن من دیگه نتونسته باردار بشه...واسه همین من تک فرزند شدم...من بچه ها رو خیلی دوست دارم...وقتی بدنیا بیاد هر روز میام خونتون...
سوبین در حالی که با دهن پر شکل سنجاب شده بود برای یونجون سر تکون داد و لقمه ش رو قورت داد
_درسته که با اومدنش....دیگه مکنه نیستم و باید مثل یه داداش بزرگتر رفتار کنم....ولی از الان عاشقشم و منتظرم زودتر بغلش کنم...تفاوت سنی من و هیونگ ها خیلی زیاد نیست....واسه همین تو بچگی باهم یه جوری بزرگ شدیم...ولی اون میتونه سرگرمی خوبی واسه آپا باشه...
_بیا ازدواج که کردیم...تند تند بچه دار بشیم....نمیخوام بچه م مثل من تک فرزند بشه...
سوبین با خنده سرتکون داد و سعی کرد صبحانه ش رو تموم کنه، از اینکه یونجون اینقدر دوستش داشت و میخواست باهاش تشکیل خانواده بده حس خوبی داشت اما نمی دونست که کی قراره آمادگیش رو داشته باشه.
+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×
با رفتن یونگی و تهیونگ از آشپزخونه سوکجین به نامجون اخم کرد و با مشت لاغرش به بازوی بزرگ نامجون کوبید
_خوب بلدی ادای بابا خوبه رو در بیاری منو بابا سختگیره جلوه بدی...بعید میدونم یونگی بتونه به این سرعت یه خونه بخره...درآمد و پس انداز هردوشون زیاد نیست...ما باید تو خرید خونه کمکشون کنیم...
_لازم باشه خودم براشون خونه میخرم...دوست ندارم پسرم اول زندگی مشترکش با سختی و مشکلات مواجه بشه...
_قرار نیست لوسش کنی...میتونیم یه مقدار پول بهشون قرض بدیم...بهتره که دیگه روی پاهای خودشون وایسن...تهیونگ نقاشه و یونگی هم یه شغل ثابت توی شرکت سرگرمی داره...باید یاد بگیرن که درآمد و مخارجشون رو مدیریت کنن...اونا دارن بچه دار میشن....پس خیلی باید حواسشون جمع باشه...
_حق با توعه جینی تهیونگ دیگه بزرگ شده...باید زندگیش رو خودش اداره کنه...مطمعنم با یونگی از پسش بر میاد...خوشحالم که پسرم قراره خانواده ی کوچیک خودش رو داشته باشه...
_اوهوم....انگار همین دیروز بود...من و تو زندگی مشترکمون رو شروع کردیم...اونموقع هر دومون اوایل دهه بیست سالگی زندگی بودیم...درس میخوندیم...کار میکردیم...
_من هر کاری میکردم تا سریعتر پول جمع کنم....میخواستم یه خونه بزرگ داشته باشیم...تدریس خصوصی هر درسی که بود رو قبول میکردم....در عین حال مراقب نامزد خوشگلمم بودم...هر چند که اونموقع ها نمیشد مثل الان توی خیابون دست همدیگه رو بگیریم....سرقرار بریم....حق نداشتیم همدیگه رو توی مکان عمومی ببوسیم...حتی خونه بهمون اجاره نمیدادن...مجبور بودیم از باباهامون بخوایم خونه رو معامله کنن...
_وقتی بالاخره اینجا رو خریدیم...هر دومون از خوشحالی گریه میکردیم...یه سقف داشتیم که بالای سر خانواده ی دونفره مون بود...خونه ای که با تلاش خودمون از پس خریدش بر اومدیم...
_تولد تهیونگ دومین اتفاق بزرگ و خوشحال کننده ی زندگیمون بود....یه پسر خوشگل و سالم که خیلی ها حسرت داشتنش رو میخوردن...از بچگیش همینقدر شیطون و پرانرژی بود...
_خانواده مون کم کم رشد کرد و بزرگ شد...چه از وقتی که دوتا بودیم چه الان که داماد و نوه داریم...لحظه ای نیست که کنار تو احساس خوشبختی نکرده باشم...
نامجون با چشم هایی که ازشون قلب میزد بیرون به صورت سوکجین نگاه کرد و دست هاش رو گرفت
_بیبی...
_البته درسته که تو زیادی دست و پا چلفتی و خرابکاری....و خیلی وقتا باعث میشی از دستت حرص بخورم و دلم بخواد کله ت رو بکنم...
دست های نامجون رو با دست هاش بالا آورد و بهشون بوسه زد
_اما هیچوقت یادم نمیره که برای زندگی مشترکمون چقدر زحمت کشیدی...
نامجون دست هاشون رو جدا کرد و اشک های سوکجین رو با انگشت شَستش پاک کرد و کوتاه بوسیدش
_بسه بیبی...برو استراحت کن...منم پاستای مخصوص سر آشپز رو واستون درست میکنم...
با صدای در اصلی خونه سوکجین از بغل نامجون بیرون اومد و آشپزخونه رو ترک کرد و با دیدن سوبین لبخند زد و پسر خندونش رو بغل کرد و به یونجون خوش آمد گفت،سوکجین برای خودش و پسرا مقداری خوراکی از آشپزخونه آورد و نامجون رو با آشپزیش تنها گذاشت.
DU LIEST GERADE
It's okay
Fanfictionسوکجین ۴۴ ساله و نامجون ۴۲ ساله والدین تهیونگ ۲۴ جانگکوک ۲۲ و سوبین ۱۹ هستن ○تهیونگ که فرزند بزرگ این زوجه به تازگی با یونگی ۲۷ ساله نامزده کرده و باید خیلی مسولیت ها رو قبول کنه ○جانگکوک خاطرخواه بهترین دوست برادرش یعنی جیمینه و برای به دست آوردنش...
