تهیونگ پشت جزیره ی آشپزخونه نشسته بود و از شیرینی هایی که باباش پخته بود میخورد و از مزه ی خوبش تعریف میکرد و حواسش به ریوجین و بومگیو هم بود که دوباره وسط ماشین بازی دعواشون نشه.
_آروم باش تهیونگ...بچه هات دیگه چهارسالشونه...خودشون باهم کنار میان عزیزم...اینقدر حساس نباش...
تهیونگ نفسش رو با کلافگی بیرون داد و به صورت مهربون باباش نگاه کرد
_وای بابا...نمیدونی چقدر جفتشون شیطون و پر سر و صدان!...از شانس بدم...جفتشون به من رفتن...یعنی قشنگ از صبح که چشم باز میکنن تا وقتی بابا یونگیشون بیاد خونه رو روی سرشون دارن...
سوکجین با خنده به نوه هاش که مشغول بازی بودن نگاه کرد و سری تکون داد
_میدونم چی میگی عزیزم...دقیقا کپی تو و جانگکوکن...راه دوری نرفتن...
تهیونگ با شرمندگی خندید و با ورود جیمین به طرفش برگشت و لبخند زد که جیمین مشکوک نگاهی بهش انداخت
_چی شده ته؟!...بازم دست گل به آب دادی؟!...هممم؟!...ایندفعه چندقلو زیر لباس گشادت قایم کردی؟!..
تهیونگ با ابروهای بالا پریده و چشم های گرد به جیمین که از دست انداختن تهیونگ راضی بود و همراه سوکجین میخندید نگاه کرد و به بازوش زد
_بچه کجا بود؟!..همین دوتا واسه پیر کردن منو یونگی کافین...همینشم یونگی توافق کرده بود حداقل شش یا هفت سال بعد از ازدواجمون باشه...فکر نمیکرد سر سال نشده یه دوقلو تو بغلش باشه...
جیمین با خنده کنار تهیونگ نشست و یکی از شیرینی های دستپخت سوکجین رو برداشت
_میترسم مثل عمو نامجون یه ده بیست سال دیگه که اصلا فکرشم نمیکنید باز هیونگ بند رو آب بده...اونموقع دیگه واقعا کارت دراومده...
تهیونگ لیوان شیر توت فرنگیش رو پایین آورد و گف
_خودت چی جیمین؟!...نمی خوای واسه تهیون یه خواهر بیاری؟!...پسر تو برخلاف همه خیلی ساکت و آرومه...نکنه تو بارداری که اینقدر مرموز رفتار میکنی؟!
_من؟!...نه بابا...پسر من تازه سه سالشه...فعلا باید همین رو بزرگ کنم...من مثل تو و عمو سوکجین نیستم....همین یه دونه رو هم جونم به لبم رسید تا به دنیا آوردم...نگران نباش...با وجود جانگکوک من احساس میکنم دوتا بچه دارم...
تهیونگ با خنده حرف جیمین رو تایید کرد و سرتکون داد
_دقیقا...یه وقتایی که یونگی به موقع خونه میاد و یا حوصله داره...خودم رو براش لوس میکنم...غر میزنم...اونم همیشه میگه...من سه تا بچه دارم...تو از همه کوچیکتر و نق نقو تری...
در حالی که تهیونگ و جیمین درمورد بچه داری صحبت میکردن و سوکجین برای بچه ها شیرینی آماده میکرد، کای دست از بازی کردن کشید و به شکم کوچولوش که به قار و قور افتاده بود چنگ زد و دنبال بابا سوبینش رفت
_آپاااااا....آپا....نام نام...کای نام نام بده...
سوبین پسر کوچولوش رو بغل کرد و موهای صاف و نرمش رو نوازش کرد
_گرسنته عزیزم؟!....بیا الان آپا نام نام میده بخوری عزیزدلم...
سوبین درحالی که قربون صدقه ی پسرش میرفت وارد آشپزخونه شد و با دیدن سوکجین لبخند زد و بهش نزدیک شد
_آپا...ما گرسنمونه....میشه یه چیز خوشمزه بهمون بدی؟!
سوکجین نگاهی به سوبین و کای انداخت و سری از تاسف تکون داد و یکی از بشقاب هایی که با شیرینی پر کرده بود دست سوبین داد
_انگار نه انگار که بیست و خورده ای سنته...با پسر دو سال و نیمه ت همسنی...بیا بگیر اینو...میدونستم الان همتون گرسنه میشین داشتم شیرینی براتون می آوردم...
کای با خوشحالی یکی از شیرینی ها رو برداشت و سوبین همراه پدرش سوکجین آشپزخونه رو ترک کرد.
کای درحالی که تو بغل باباش دراز کشیده بود و شیشه شیرش توی دستش بود به یجی و ریوجین که مشغول نقاشی کشیدن و نشون دادن اون به تهیونگ بودن نگاه میکرد. تهیون توی بغل جانگکوک نشسته بود و باموبایل باباش بازی میکرد و با خوشحالی پاهاش رو تکون میداد. بومگیو کنار دخترا نشسته بود و به کمک نامجون حروف انگلیسی رو رنگ آمیزی میکرد و سوکجین با دیدن تک تکشون لبخند زیبایی به لب هاش می اومد و خوشحال بود.
+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+
با تموم شدن شب و عقربه های ساعت که نیمه شب رو نشون میدادن پسرا کم کم بچه هاشون که یا خواب بودن یا انرژیشون دیگه تموم شده بود رو بغل گرفتن و والدینشون رو بوسیدن. تهیونگ دست ریوجین که برای موندن اصرار میکرد رو گرفت و کفش هاش رو پاش کرد
_گفتم نه عزیزدلم...یجی اونی فردا قراره بره واکسن بزنه...اگه تو اینجا بخوابی توروهم واکسن میزنن...تازشم دل داداشی و ما برات توی خونه تنگ میشه...
ریوجین با نارضایتی لب پایینش رو بیرون داد و دوباره دست تهیونگ رو گرفت و از همگی خداحافظی کرد و همراه یونگی و برادرش بومگیو از خونه بیرون رفت. نامجون گونه ی کای رو که بعد از خوردن شیرش بخواب رفته بود رو آروم بوسید و موهاش رو نوازش کرد
_مراقب خودتون باشید پسرا...بازم بما سر بزنید...یونجون پسرم با احتیاط رانندگی کن...
سوبین و شوهرش هم همراه پسرشون خونه رو ترک کردن و سوکجین و نامجون با لبخند بدرقشون کردن. جیمین اسباب بازی و وسایل تهیون رو جمع کرد و به جانگکوک که با پسرش میخ کوب تلویزیون بودن نزدیک شد
_اوه خدایااا...جانگکوک...عزیزم...از وقت خواب تهیون گذشته باید بریم خونه...
جانگکوک برای تایید سر تکون داد و بدون اینکه نگاهش رو از صفحه تلویزیون بگیره گفت
_پنج دقیقه عزیزم....دیگه آخراشه...یه کم صبر کن
جیمین صورتش رو جلو آورد و دید جانگکوک رو مسدود کرد
_خجالت بکش جانگکوک...این کارتون رو صد دفعه دیدی...بچه شدی؟!
سوکجین با خنده به جانگکوک که تهیون رو بغل میکرد نگاه کرد و شیرینی هایی که توی ظرف گذاشته بود رو بهشون داد و تا جلوی در همراهیشون کرد برای تهیون که دست تکون میداد بوس پروازی ای فرستاد و با حرکت کردن ماشین جانگکوک در خونه رو بست و به داخل برگشت. یجی که دندون هاش رو مسواک زده بود توی تختش با عروسک اژدهاش به خواب رفته بود و نامجون با پیژامه و مسواک توی دهنش از سرویس بهداشتی بیرون اومد و با دیدن جین لبخند زد. سوکجین توی تخت دراز کشید و با حلقه شدن دست های نامجون دورش به طرفش برگشت آروم بوسیدش
_ممنونم جونی...
نامجون با لبخند موهای جین رو نوازش کرد و پیشونیش رو بوسید
_برای چی تشکر میکنی عزیز من؟!
سوکجین در حالی که گونه های نامجون رو نوازش میکرد به چشم هاش نگاه کرد و گفت
_بابت همه چیز...اینکه یه همسر...پدر...و پدربزرگ فوق العاده ای...دوست دارم نامجونا
نامجون با خستگی لبخند زد و دست سوکجین رو نوازش کرد
_منم دوست دارم جینی...
نامجون چشم هاش رو بست و به آرومی هردو بخواب رفتن . خوشبختی چیزی بود که توی تک تک روز های هفته شون می تونستن حس کنن و از وجود هم دیگه لذت ببرن
YOU ARE READING
It's okay
Fanfictionسوکجین ۴۴ ساله و نامجون ۴۲ ساله والدین تهیونگ ۲۴ جانگکوک ۲۲ و سوبین ۱۹ هستن ○تهیونگ که فرزند بزرگ این زوجه به تازگی با یونگی ۲۷ ساله نامزده کرده و باید خیلی مسولیت ها رو قبول کنه ○جانگکوک خاطرخواه بهترین دوست برادرش یعنی جیمینه و برای به دست آوردنش...
