به لباس خواب گشاد صورتی رنگی که امروز خریده بود توی تن همسرش نگاه کرد و لبخند زیبایی زد، دکمه های لباس قبلی جین بخاطر جلو اومدن شکمش دیگه بسته نمی شدن و سوکجین هر سری با پوشیدن لباس ها و هودی های سایز بزرگ نامجون کمد و اتاق رو به هم میریخت و همین باعث شد نامجون تو اولین فرصت لباس خواب جدیدی برای همسر باردارش بخره و لباس های خودش رو نجات بده.
_خیلی بهت میاد بیبی...صورتی انگار فقط برای تو ساخته شده...مثل گلی شدی که غنچه ای رو توی دلش نگه داشته...گل با ارزش من...
سوکجین در حالی که لپ هاش رو با دست هاش پوشونده بود سمت تخت خواب مشترک شون رفت و کنار نامجون روی تخت نشست
_هنوزم همونقدر زبون بازی...مثل بیست و پنج سال پیش که عاشقت شدم...همیشه با حرفات عقل از سرم میپرونی...باعث میشی حس خاص بودن بکنم...
نامجون سوکجین رو به خودش چسبوند و روی موهاش رو بوسید و گونه هاش رو آروم با انگشت هاش نوازش کرد
_امیدوارم این یکی هم صورت خوشگل تو رو داشته باشه....صورت خوشگلت رو توی هر کدوم از بچه ها میتونم ببینم...خوشحالم که زیبایی تو رو به ارث بردن...
سوکجین برای مخالفت سر تکون داد و موهای بلند نامجون رو نوازش کرد
_من امیدوارم دخترمون چشم هایی به زیبایی چشم های تو داشته باشه...نمیدونی این چشمات چه کارا که با دل معشوقش نمیکنه...
نامجون چشم هاش رو ریز کرد و مشکوک به سوکجین نگاه کرد، دستش رو زیر لباس سوکجین برد و کمر برهنه ش رو نوازش کرد
_چشم هام آره؟!...حالا ببین بقیه ی اعضای بدنم چکارت میکنه بیبی بوی...
سوکجین رو به کمر روی تخت قرار داد و با احتیاط دکمه های لباسش رو باز کرد و برای بوسیدنش پایین رفت. هنوز هم بعد اینهمه سال سوکجین باردار با شکم جلو اومده یکی از نقطه ضعف های نامجون بود و خب بعد مدت ها دوباره ظاهر شده بود و این نامجون رو از هر لحظه ای خوشحال تر میکرد.
....
توی جاش تکونی خورد و در حالی که چشم هاش رو با مشتش می مالید توی جاش نشست، نامجون از جلو روی تخت دراز کشیده بود و صورتش سمت دیگه ای بود اما صدای خر و پف آرومش به گوش میرسید. بعد از عشق بازی سرشبشون هنوز برهنه بود و طبق عادتش توی خواب پتو رو کنار زده بود ، سوکجین دستی توی پشت موهای توسی رنگ شوهرش کشید و پتو رو روش مرتب کرد. از تخت پایین رفت و اولین چیزی که به دستش رسید رو پوشید و سمت آشپزخونه رفت، ساعت دو و نیم بعد از نصفه شب بود و خوشبختانه پسرا خواب بودن و همه جا ساکت بود. کاسه ی نسبتا بزرگی برداشت و در یخچال رو باز کرد کشوی بستنی هارو بیرون کشید و ضرف های بستنی رو بیرون آورد، کاسه ش رو با انواع بستنی های موجود پر کرد و با رضایت به شکمش دست کشید به میوه های داخل یخچال چشمک زد و کمی بررسیشون کرد و در آخر یه انبه متوسط رو انتخاب کرد.
_واقعا انتخابت انبه س؟!...فکر میکردم مثل تهیونگ توت فرنگی...یا حداقل مثل جانگکوکی موز رو انتخاب کنی...انبه هم خوبه...در واقع بهتر از بستنی با چوب شوره که سر سوبین میخوردم!
انبه رو با دقت خورد کرد و روی بستنی هاش ریخت و با برداشتن قاشق مخصوص بستنیش سمت اتاق خواب رفت. نامجون با صدایی مثل گریه و غر غر های سوکجین چشم هاش رو باز کرد ، با گیجی دستی توی صورتش کشید و از جاش بلند شد. سوکجین با کاسه ی بستنیش در حالی که با هر قاشق اشک میریخت و غر میزد تو فاصله ی چند سانتی متریش نشسته بود و اصلا حواسش نبود که نامجون رو بیدار کرده، نامجون با صدای دو رگه و خواب آلودش صداش زد و سعی کرد توجهش رو جلب کنه
_سوکجین؟!...بیبی؟!...چی شده؟!...ساعت سه نصفه شبه عزیزم...چرا؟!...چرا داری اینهمه بستنی رو با گریه میخوری؟!...حالت خوبه؟!
سوکجین قاشق بستنیش رو توی ظرف خالی انداخت و لب پایینش رو بیرون داد و اشک های بیشتری از چشم هاش پایین چکیدن
_من...دلم...بستنی شکلات نعنایی میخواد...اما تو برام نمیخری...اگرم بخری...وقتی که بخورمش دیگه منو نمیبوسی...چون دهنم و لبام مزه اون رو میگیره و تو از اون بستنی کوفتی متنفری...پس از منم متنفر میشی...و دیگه منو نمیبوسی...چرا جونی؟!!...چرا آخه؟!...خیلی بدجنسی....
نامجون چشم هاش رو توی کاسه چرخوند و نفسش رو صدا دار بیرون فوت کرد و ظرف بستنی رو از دست سوکجین گرفت و روی پاتختی گذاشت. بالا تنه ی برهنه ی شوهر گریونه و غر غروش رو تو بغلش گرفت و شروع به نوازشش کرد
_این چه حرفیه میزنی عزیزدلم؟!..من هیچوقت از تو بدم نمیاد عشقم...تا حالا چیزی ازم خواستی و من نخریدم؟!...خودتم خوب میدونی که اینا همه بخاطر بارداریته...دفعه های قبلم وقتی پسرا رو باردار بودی...همین کار رو میکردی...هر سری به یه چیزی گیر میدی و تا وقتی برات نمیخریدم همین کارات رو تکرار میکردی...یادته که عاقبتش چی میشه؟!
سوکجین که بین بازوهای نامجون و زیر نوازش هاش کمی آروم گرفته بود برای تایید سر تکون داد و به چشم های نامجون نگاه کرد
_اوهوم...
_نخورده همه رو برمیگردونی و باز به گریه میشینی...
سوکجین بینیش رو بالا کشید و چشم هاش رو مالید
_دست خودم نیست...میشه فردا یه کوچولوش رو برام بخری؟!...میدونی که تا نخورم...وضعم میشه همین...
نامجون نگاهی به شکم سوکجین کرد و شونه ای بالا انداخت و تسلیم شد، لبهای بستنی ای شوهرش رو بوسید و پتو رو روی خودشون کشید و سعی کرد چند ساعت باقی مونده تا صبح رو بخوابه.
+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×
جیمین با موهای جانگکوک که سرش رو روی پاهای اون گذاشته بود بازی میکرد و هردو لذت میبردن.
_نظرت چیه...حالا که رابطه مون...اممم...منظورم اینکه چند ماه از رابطه مون میگذره...چطوره ایندفعه تو هم با من به بوسان بیای...میخوام تورو به عنوان دوست پسرم به خانواده م معرفی کنم....
جانگکوک سرش رو از روی پای جیمین بلند کرد و کنارش نشست و به صورت ذوق زده ش نگاه کرد
_کی قرار بود بری؟!...چرا زودتر بهم نگفتی؟!...
_الان دارم پیشنهادش رو به تو میدم...از قبل قرار نبود برم...گفتم که میخوام دوست پسرم رو به خانواده م معرفی کنم...
جانگکوک با شنیدن کلمه دوست پسر از دهن جیمین ذوق کرد و لبخند احمقانه ای روی صورتش جا گرفت
_دوست پسرت؟!...تو...به من گفتی دوست پسرت؟!
جیمین با تعجب به صورت جانگکوک نگاه کرد و گفت
_خب مگه..چیه؟!...من...
با فشرده شدن توی بغل جانگکوک ساکت شد و به خنده ی ذوق زده ش گوش داد و خودش هم لبخند زد
_تو...هیونگ...من...اممم...نمیدونم چی بگم...
با قرار گرفتن لبهای جیمین روی لبهای باریکش چیزی نگفت و با رضایت باهاش همکاری کرد، جیمین خودش رو روی رون های جانگکوک جا داد و دست هاش رو برای نوازش دوست پسرش به حرکت درآورد. خیلی طول نکشید که دست جیمین زیر لباس کوک و دست جانگکوک روی باسن جیمین در حال لمس بود و ناله های ریزشون بین بوسه از دهنشون خارج میشد. جیمین با ناله ی کش داری بوسه رو پایان داد و از جانگکوک فاصله گرفت اما همچنان روی رون هاش نشست بود
_منو بفاک بده جانگکوک....من میخوامت...لطفا...
جانگکوک به صورت جیمین نگاه کرد و ابرویی بالا انداخت و توی یه حرکت جیمین رو سرشونه ش انداخت و سمت اتاق خواب رفت
_از وقت خوابت گذشته هیونگ...داری زیادی رو میکنی....
جیمین که منتظر چیز دیگه ای بود اخم کرد و دست و پا زد و سعی کرد از روی شونه ی کوک پایین بیاد
_چی؟!...وقت خواب من؟!....تو احمقی چیزی هستی کیم جانگکوک؟!...دارم مستقیم ازت میخوام...
با قرار گرفتن روی تخت اخم کرد و دست هاش رو زیر سینه ش جمع کرد و به جانگکوک چشم غره رفت، جانگکوک دیگه طاقت نیاورد و با خنده به جیمین نگاه کرد و دستش انداخت
_قیافه ت خیلی دیدنیه...وقتی حرص میخوری کیوت تر میشی...
با پرت شدن بالش توی صورتش دست از خندیدن و مسخره کردن جیمین برداشت و صورتش به حالت جدی دراومد لباسش رو از سرش رد کرد و در آورد و کنار تخت جیمین انداخت و با نیشخند روی تخت به جیمین نزدیک شد
_داشتم باهات شوخی میکردم بیبی...من خیلی منتظر این لحظه بودم...تو چی؟!
جیمین روی تخت نشست و لباس گشاد خودش رو در آورد و کنار لباس جانگکوک پرت کرد و جانگکوک رو برای بوسه ی دیگه ای سمت خودش کشید. خیلی زود هر دو کاملا برهنه بودن و بدن هاشون رو کیس مارک های کم و زیادی پوشونده بود، جانگکوک بوسه ای به رون برهنه ی جیمین زد و انگشت هاش رو با لوب چرب کرد و برای آماده کردنش انگشتش رو وارد کرد. جیمین با حس انگشت های بلند و مردونه جانگکوک ناله ای کرد و ملافه زیرش رو چنگ زد. خیلی زود وقتی جیمین بقدر کافی آماده بود جانگکوک دیکش رو با احتیاط واردش کرد و برای پرت کردن حواسش از درد پایین رفت و بوسیدش، جیمین به بازوی عضله ای جانگکوک چنگ زد و بوسه ش رو جواب داد
_حرکت کن جانگکوکی...لطفا...
جانگکوک برای تایید سر تکون داد و کمر جیمین رو گرفت و شروع به ضربه زدن کرد، جیمین پاهاش رو دور کمر کوک حلقه کرد و خیلی زود ناله های پر از لذتشون اتاق رو پر کرد. جیمین در حالی که اسم جانگکوک رو ناله میکرد و از لذت به گریه افتاده بود به اوج رسید و خیلی زود ناله ی عمیق جانگکوک رو هم شنید. جانگکوک آروم ازش بیرون کشید و کاندوم رو دور انداخت ، جیمین رو توی بغلش گرفت روی موهاش رو بوسید.
_هروقت خواستی بریم بوسان...فقط کافیه بهم بگی...من تا آخر دنیا رو باهات میام...
جیمین بوسه ای به سینه ی برهنه ی جانگکوک زد و خودش رو بیشتر بهش چسبوند، از خستگی خیلی زود چشم هاش رو بست و بخواب رفت.
YOU ARE READING
It's okay
Fanfictionسوکجین ۴۴ ساله و نامجون ۴۲ ساله والدین تهیونگ ۲۴ جانگکوک ۲۲ و سوبین ۱۹ هستن ○تهیونگ که فرزند بزرگ این زوجه به تازگی با یونگی ۲۷ ساله نامزده کرده و باید خیلی مسولیت ها رو قبول کنه ○جانگکوک خاطرخواه بهترین دوست برادرش یعنی جیمینه و برای به دست آوردنش...
