Part 28

59 12 0
                                        

فلیکس از روی تخت بلند شد، وسط اتاق ایستاد و دست هاشو به کمرش زد. به نقطه ای روی زمین خیره شد و سعی کرد حواسش رو از اتفاقات چند دقیقه پیش دور کنه و سر و صدای ذهنش رو کمی آروم کنه. صدای قرچ قروچ سیب جیسونگ سکوت اتاق رو میشکست و دلش میخواست لگدی بهش بزنه!
"یه لحظه خفه شو جی!"
پسر روی تخت چهره اش سوالی شد
"من که چیزی نگفتم!"
فلیکس نگاهی به سر تا پاش انداخت و به سیبش اشاره کرد
"مثل اسب سیب میخوری! صداش تا حیاط میره!"
جیسونگ با اکراه سیب نصفه اش رو از کنار صورتش پایین اورد و همونطور که از جاش بلند میشد تا توی سطل بندازتش پرسید
"جونگین کجاست؟ نکنه وقتی تو نبودی، پدرت فرستادش فرودگاه؟"
موطلایی سری به نشانه منفی بالا انداخت
"نه...بعد از گم شدن مامانم کلا جریان جونگین رو فراموش کرده. مینهو هم آدمی نیست که پشت برادرشو خالی کنه. احتمالا دنبال راهیه تا سر مینسوک رو زیر آب کنه و کنترل همه چیز رو به دستش بگیره."
مو مشکی توی آینه خم شده بود و با دقت به نظم تار های موهاش و مرتب کردنشون مشغول بود
"منظورت از کنترل کردن، همون گرفتن افسار دوباره‌‌ی جونگینه؟"
فلیکس لب هاشو برچید
"از عروسک های خیمه شب بازی خوشش میاد! یه روزی من عروسکش بودم حالا جونگین جامو گرفته!"
جیسونگ پوزخندی زد و با لحنی که انگار مینهو حقیرترین انسان روی زمینه به سمتش چرخید و گفت
"طبل از این تو خالی تر؟ عروسک هاش رو حتی از آدم های قوی و نرمال هم انتخاب نمیکنه! جنسیت تو و بیماری صرع جونگین!
از ادم های ضعیف خوشش میاد چون یه ترسوی احمقه!"
فلیکس ازاینکه ضعیف خطاب شده کمی ناراحت شد ولی مگه دروغ بود؟ غیر از این هم نبود...برای چهارسال پیش توی ضعیف ترین ورژن خودش بود و اطرافیانش هم برای بیشتر له کردنش کم نگذاشتند!
صدای شکستن چیزی باعث واکنش سریع هردوشون شد و بهمدیگه نگاه کردند. جیسونگ فورا دست فلیکس رو گرفت و فشرد، میدونست که اختلال اضطراب فلیکس در این مواقع بدترین واکنش خودش رو داره پس بهش نزدیک تر شد و قبل از اینکه حرفی بزنه صدای جیغ بلند جونگین به گوش هردوشون رسید
"بسه بسه بسه!!! نمیخوام صداتونو بشنوم!"
کلمه اخرش با صدای شکستن دیگه ای در هم آمیخته شد، فلیکس حدس زد وسایل روی میز اتاقش باشه. دست جیسونگ رو ول نکرد و همونطور به سمت در حرکت کرد و مو مشکی هم به دنبالش راه افتاد. همه خدمتکار ها توی راهررو جمع شده بودند. جیسونگ بدون هیچ مکثی دختر هارو کنار زد و فلیکس رو داخل اتاق کشید.
پسرک با لباس خواب نازکش، موهای آشفته، چشم های بی رمق پر اشکی که زیرشون گود رفته بود، گوشه ای توی خودش جمع شده بود و سومی و مادرش با صورتی سرخ از خشم و عصبانیت مقابلش ایستاده بودند. فلیکس شوکه به محیط اتاقی که حالا بیشتر شبیه میدون جنگ بود نگاه کرد و همین که دوباره مردمک هاش به سمت جونگین رفت، پسرک مثل کسی که ناجیش رو دیده به سمتش پا تند کرد. فلیکس دست هاشو برای بغل گرفتنش باز کرد اما تا به همدیگه رسیدن بدن جونگین مثل برق گرفته ها شروع به لرزیدن کرد و هردو باهم روی زمین افتادند. فلیکس وحشت زده و شوکه شد، جیسونگ فورا جلو پرید و پسرک رو روی زمین خوابوند.
چند تا از خدمتکار ها با دیدن اتفاق پیش روشون جیغ کشیدند و سومی و مادرش خشکشون زده بود. صدای داد مینهو از بیرون، اتاق رو لرزوند و خودش رو داخل انداخت
"همه برید بیرون!!!!"
دختر ها بدون تعلل از اتاق بیرون رفتند و سومی با دیدن برادر پزشکش شونه های مادرش رو گرفت و پشت سر بقیه هدایتش کرد. مینهو فورا زیر بغل فلیکس رو گرفت و به عقب کشیدش. مو طلایی انقدر شوکه شده بود که حس میکرد فریز شده و حتی نمیتونه پلک بزنه. مرد دوباره به سمت پسرک کف اتاق برگشت و شروع به باز کردن دکمه های لباسش برای بهتر نفس کشیدنش کرد.
جیسونگ با اینکه سر رشته زیادی از کمک های پزشکی نداشت اما توی دانشگاه چندباری دوره های مختلف امدادرسانی شرکت کرده بود. میدونست که وقتی فردی تشنج میکنه نباید اطرافش وسیله ای برای آسیب زدن به خودش باشه!
اطراف جونگین پر از شیشه خورده های شکسته بود، بدون تعلل روی زانوهاش نشست و با کف دستش هاش روی سطح زمین کشید و همه تکه های شکسته رو به عقب روند. بعد از دوبار انجام دادنش همراه با پس زدن شیشه ها خون دستش روی زمین کشیده میشد.
چند ثانیه بعد حرکات بدن پسرک کمتر شد و در نهایت متوقف شد. مینهو دستش رو زیر کمرش برد و به سمت پهلو نگهش داشت. اینطوری راه تنفسش کامل باز میموند.
فلیکس تقریبا به دیوار تکیه داد و سعی کرد نفس بکشه. تمام این اتفاق بیشتر از دو دقیقه طول نکشید اما حس میکرد ساعت ها راه تنفسش بسته بوده!
نگاه مینهو از روی صورت خسته‌ی جونگین به سمت جیسونگ کشیده شد. نفس نفس میزد و جوری که انگار خیالش راحت شده به پسرک خیره بود. پایین تر اومد و به دست هاش زل زد. قطره های خون از سر انگشتش روی زمین میریخت اما انگار خودش دردی حس نمیکرد.
مرد صورتش رو به سمت در چرخوند و صدا زد
"خانم چویی!"
زن چاق مسن در حالی که چند تا از دختر ها پشتش بودند به داخل اتاق دوید
"قربان!"
مرد حینی که از جا بلند میشد دستور داد
"اروم روی تخت ببریدش. تا وقتی که هوشیاریش رو کامل به دست نیاورده هیچ چیزی نباید بخوره! حتی آب!"
زن فورا سر تکون داد و چند نفری به سمت جونگین دویدند. مرد اینبار، اقای کیم، پدرخوانده‌ی هیونجین رو مخاطب قرار داد و با سر به فلیکس اشاره کرد
" کمکش کنید بره اتاقش!"
مرد "بله" گویان، کمر فلیکس رو گرفت و بلندش کرد. نگاه مو طلایی تا لحظه ای که از اتاق خارج شه، مسخ شده، روی جونگین مونده بود.
مینهو دستش رو توی جیبش برد و بدون اینکه نگاهی به فرد نشسته‌ی روی زمین بیندازه به سمت در رفت و دستور داد
"توام دنبال من بیا!"
جیسونگ دستورش رو شنید و چند بار پلک زد تا به خودش بیاد. همه چیز اونقدر سریع اتفاق افتاد که حس میکرد همه اش تصورات ذهنیش بوده اما وقتی کم کم سینگال های مغزش درد رو اعلام میکردند از جاش بلند شد تا بدونه مینهو باهاش چکار داره. پشت سرش راه افتاد و با همدیگه وارد اتاق کارش شدند. مرد به سمت سرویس بهداشتی داخل اتاق رفت و جیسونگ روی اولین کاناپه ای که دید نشست. ثانیه ای بعد از سرویس خارج شد و به سمتش اومد. روی میز کوتاه مقابلش نشست و جعبه رو کنارش گذاشت. بی مقدمه مچش رو گرفت و به کف دست پر از شیشه و زخمیش نگاه کرد. توی چشم هاش زل زد و با سرد ترین لحن ممکن لب زد
"انقدر احمقی که نمیدونی نباید با دست اونارو جمع میکردی؟"
فشاری بهش وارد کرد و صورت جیسونگ از درد جمع شد
"آی! وحشی! چیکار میکردم؟ توی اون موقعیت منتظر جارو میموندم؟!"
مینهو پشت دستش رو روی زانوی خودش گذاشت و به سمت جعبه خم شد و بازش کرد. پنسی از توش دراورد و دوباره دستش رو گرفت و جلوتر کشیدش
"راحت ترینش این بود که با پاها و کفشات پسشون بزنی! نه اینکه خیمه بزنی روی زمین و با بدنت جاروش کنی!"
شروع به دراوردن تکه های ریز شیشه کرد و هر لحظه صورت جیسونگ بیشتر جمع میشد
"اولین بارمه همچین چیزی میبینم! نمیتونستم اون لحظه منطقی رفتار کنم جناب دکتر!"
"هیسی" از درد کشید و سعی کرد داد نزنه
"با همه بیمارهات همینجوری رفتار میکنی؟!"
مینهو بدون اینکه نگاهش رو به کارش بده توی چشم هاش زل زد و تکه بزرگی رو از دستش خارج کرد
"فقط با اونایی که فکر میکنن میتونن با دلقک بازی و پرویی خودشونو همه جا، جا کنن!!"
جیسونگ پوزخند حرص درآری زد
"نکنه یادت رفته این تویی که سعی داری خودتو توی زندگی من و خواهرم جا کنی! یه بار با من توی کمپ لاس میزنی، یه شب با اون میخوابی!"
مینهو لبخند کجی زد، پوزخند یا نیشخند نبود. یه لبخند واقعی بود. جیسونگ میتونست عوض شدن حالت چشم هاش رو هم به وضوح ببینه. مینهو خوشحال بود بالاخره بحث به اونجایی رسیده که میخواد!
پسر ناخودآگاه بذاقش رو قورت داد. چرا حس میکرد توی یک ثانیه همه بدنش توی تشت آب داغ فرو رفته؟ اما مینهو با جمله ای که گفت اجازه تجزیه تحلیل حسش رو نداد و بلافاصله عصبیش کرد
"اوه! تو حتی یادت مونده من دارم مرحله به مرحله چکار میکنم! حسودی میکنی؟!"
جیسونگ سعی کرد دستش رو بکشه اما مینهو محکم نگهش داشت
"حسودی عنه؟! مگر اینکه با دارو توی مشروب مستم کنی و نفهمم سوراخی که توش میکنم کجاست و برای زنه یا مرد! اونوقت شاید سوراخ تورو مورد لطف قرار بدم!"
مینهو بتادین رو روی دستش خالی کرد و چون پسر انتظارش رو نداشت جیغی زد.
"چی باعث شده فکر کنی میتونی تاپ باشی؟ فوقش بتونی برای ضربه های محکم ترم التماس کنی. مگه نه؟"
جمله اخر رو همزمان با سفت کردن لایه اخر باند گفت و نیشخندی به ناله‌ی از دردش زد!
"یک ساعت پیش که خوب مثل بچه پروهای نترس توی دستت گرفتیش! میخواییش؟"
جیسونگ حس کرد خون به مغزش نمیرسه قبل از اینکه پاش رو برای لگد زدن بهش بلند کنه، زانوی مرد روی رونش نشست و دست هاش رو بالای سرش قفل کرد
"جرئت داری حتی بهش فکر کن!"
سینه پسرک تند تند بالا پایی میشد. به هیچ عنوان ازش نمیترسید اما نمیدونست چرا نمیتونه مثل همیشه خواسته هاش رو به راحتی عملی کنه! چی داشت جلوش رو میگرفت؟!
دست های مرد شل شد و از جاش بلند شد. با جعبه به سمت سرویس بهداشتی رفت و دستور داد
"یادت نره در رو ببندی!"
واردش شد و در رو بست.
جیسونگ با صورت درهم بلند شد و عصبی زمزمه کرد
"بهت نشون میدم کی برای ضربه های بیشتر التماس میکنه! حرومزاده!"
گوشیش رو از جیبش خارج کرد و همونطور که حواسش بود سر و کله‌ی مینهو پیدا نشه به کاغذی که روی میز کارش بود نزدیک شد، نمیدونست درباره چیه اما حس کرد ممکنه به کارش بیاد! چند بار دستش رو روی صفحه زد و تند تند عکس گرفت و به سرعت از اتاق خارج شد.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
روی تختش نشسته بود و به صدای سنگین سکوتی که خونه رو توی خودش غرق گرده بود گوش میداد. انگار تنها کسی که توی دنیا باقی مونده خودش بود. بعد از صحنه ای که دیده بود چند ساعت زمان برد تا بتونه از شوک خارج شه و به خودش بیاد...
اولین سؤالی که از لحظه اول گوشه ای از ذهنش درحال فریاد زدن بود رو ناامیدانه با خودش رمزمه کرد
"من چطور پزشکی ام...چطور قراره ادم ها بهم اعتماد کنن و جونشون رو به دستم بسپرن..."
دید که مینهو و جیسونگ چطور در لحظه تصمیم میگرفتند و عمل می‌کردند و هردو به خوبی تونستند اوضاع رو مدیریت کنند. خودش چی؟ حتی زبونش قفل کرده بود...چه برسه به اینکه فکر و عمل کنه.
اخرین باری که تشنج کردن جونگین رو دیده بود دبیرستان میرفت و اون بچه‌ی شیرین دبستانی بود. یک روز تابستونی دور از چشم مادر جونگین توی حیاط کنار استخر با سگ پسرک بازی میکردند که پای فلیکس سر خورد و توی استخر افتاد. از آب و شنا کردن متنفر بود و هیچوقت نتونسته بود یادش بگیره! چند بار دست و پا زده بود و هربار سرش از اب بیرون میومد صدای گریه و جیغ های جونگین رو میشنید. لحظاتی که داشت تسلیم سنگینی آب میشد، مینهو توی استخر پرید و نجاتش داده بود، اما انگار جونگین چندثانیه قبل، بهش حمله دست داده بود و توی بغل مادرش میلرزید. سومی بلند بلند بهش فحش میداد و مینهو با دیدن برادر کوچک ترش در لحظه تصمیم گرفت عصبانیتش رو خالی کنه و سیلی محکمی توی صورت خیس فلیکس زده بود.
به پشت روی تخت افتاد و چشم هاش رو بست، اینکار به اشکی که گوشه چشم هاش بود اجازه فرود اومدن داد و در نهایت بین تار موهای طلاییش گم شد.
قطره‌ بعدی با سمجی خودش رو از پلکش رها کرد و قبل از اینکه روی پوست سرش حسش کنه، انگشتی رو صورتش نشست و پاکش کرد. مثل برق گرفته چشماش رو باز کرد و قبل از اینکه از جاش بلند شه دست هاش اسیر شدند
"هیشششش. منم چاکلت!"
صدای چان مثل آبی روی آتیش ساکنش کرد و به چشم های براق مرد که از بالای سرش بهش خیره بود زل زد
"کی اومدی؟ چرا نفهمیدم؟"
مرد بیشتر روی صورتش خم شد و زمزمه کرد
"ممکنه یه روز متوجه شی بادیگارد های اینجا آدمای منن نه پدرت! از کجا معلوم؟"
لبخندی به گیجی فلیکس زد و لب های درشتش رو روی لب های نرم و داغ پسرک گذاشت. پسرک حس کرد برای ثانیه ای زیر شکمش آتیش گرفت! چان دست هاش رو ول کرد و سر انگشت هاش رو آروم روی پوست دستش میکشید و تا شونه و سینه هاش ادامه داد. بوسه های ریز ریز و آرومی از لب هاش میگرفت. پشت دستش رو به روی روی پوست سینه اش که از یقه باز لباسش بیرون بود میکشید و به ارومی وارد تیشرتش کرد. زبونش رو جلو اورد و بوسه هاشون خیس تر شد. با ولع زبون داغش رو روی لب های پسرک میکشید و ناله خفیفی که توی دهنش کرد باعث شد وحشی تر شه. فکش رو گرفت و بالاتر کشید و دست دیگه اش به سمت شکمش حرکت کرد. عضلات فلیکس هر لحظه منقبض تر میشد و همین که به کمر شلوارش رسید و سر انگشتاش از زیر کش رد شدند، فلیکس دستش رو محکم گرفت و سرش رو عقب کشید
"کریس!"
چان پلکی زد و اجازه داد دورتر شه. این اولین باری بود که بعد از گذشت این چهارسال مثل قدیم ها صداش کرده بود. لحنش همزمان ملتمس، پر تمنا و کمی ترسیده بود.
"من..."
چان کمکش کرد تا بلند شه. روبروی هم روی تخت نشستند و با مهربونی بهش خیره شد تا راحت تر حرفش رو بزنه. گونه های سرخ و موهای بهم ریخته با یقه شل و نامنظم لباسش تصویری ازش ساخته بود که مرد حس میکرد یه اثر هنری جلوش نشسته تا یه انسان معمولی!
پسرک با خجالت دست هاش رو بهم قفل کرد و سعی میکرد از نگاه مستقیمش فرار کنه
"خب راستش...من...من...توی این چهارسال..."
چان یه پزشک بود! نيازي نبود جمله کاملش رو بشنوه تا منظورشو متوجه شه. بهش کمک کرد
"رابطه جنسی نداشتی."
فلیکس حس میکرد گونه هاش سرخ تر شده، سرش رو به معنای تایید تکون داد.
"و میترسی که قراره چطور پیش بره؟"
پسرک دوباره سرش رو تکون داد. اینبار حس اضطراب هم توی صورتش حس میشد. چان به سمت خودش کشیدش و محکم بغلش کرد. فلیکس صورتش رو به سینه اش چسبوند و عطرش رو توی ریه هاش کشید و چشماش رو بست.
"خیلی طبیعیه که همچین افکاری سراغت بیاد. اینکه بترسی و استرس داشته باشی. فکر کنی اگه درد داشته باشه چی؟ اگه نتونی طرف مقابلت رو راضی کنی و اگه خودت اذیت شی و نتونی ارگاسم رو تجربه کنی!"
موهاش رو نوازش کرد و بوسه ای روی سرش کاشت
"بهت قول میدم تجربه ای که توی موقعیت مناسبش برات میسازم بهترین تجربه زندگیت بشه! من برات اینجام! تو فقط باید چشمهات رو ببندی و خودتو رها کنی!"
مو طلایی صورتش رو سینه اش مالید
"منظورت...کِیه؟"
مرد پیشونیش رو بوسید
"هروقت که تو بخوایش!"
.
.
.
.
.
.
.
.
‌.
.
.
.
.
.
.

'The Blot,Where stories live. Discover now