هوای توی ماشین انقدر گرم و مطبوع بود که تازه میتونست میزان شدید سرمایی که متحمل شده رو حس کنه. هر لحظه انقباض بدنش کمتر میشد و بیشتر توی صندلی فرو میرفت. انقدر گریه کرده بود که چشم هاش میسوخت و اون گرمای لذت بخش باعث میشد دلش بخواد چشم هاشو ببنده و ساعت ها بخوابه!
مطمئن بود صورتش بخاطر اشک هاش سرخ شده و ورم کرده. مردی که کنارش نشسته بود به ارومی رانندگی میکرد، نه بهش نگاه میکرد و نه چیزی میگفت. فلیکس سعی کرد شروع کننده باشه، پس اولین سوالی که به ذهنش رسید رو به زبون اورد
"اینجا بودنت که تصادفی نیست، چطوری پیدام کردی؟"
مرد نیم نگاهی بهش انداخت
"اووو! چه رک! و مستقیم! یه امریکایی واقعی شدی!"
فلیکس به ادمهایی که توی پياده رو میگذشتن نکاه میکرد
"چون خودتم یا امریکا بودی یا چین! مشکلی هست؟!"
لبخند کجی روی صورت مرد نشست
"درباره ام تحقیق کردی!"
جمله اش سوالی نبود. مقداری تعجب و بیخالی توش بود.
"مثل کاری که خودت کردی. چطوری پیدام کردی؟"
فلیکس گفت و کنجکاوانه و بیشتر بدبینانه، منتظر جوابش شد
"از بيمارستان میام. رفتم ملاقات جونگ میونگ. ادامه اش رو خودت میتونی حدس بزنی."
ذهن فلیکس بلافاصله رفت سمت دفتر خاطرات میونگ و چیزهایی که توش نوشته شده بود. توی اخرین صفحه از خاطراتش گفته بود که کیهیون بدون هیچ ردی ناپدید شده. یعنی بعد از اون دوباره همو دیده بودند؟ چون بنظر نمیومد این اولین ملاقاتشون باشه!
"حالش چطوره؟"
همه حواسش رو جمع کرد تا جوابش رو با دقت بشنوه. هنوز نمیدونست اونی که با چاقو بهش حمله کرده کیه! همه میتونستن یه احتمال باشن!
"خوبه! خیلی بهتره. عملش هم خوب پیش رفته و به زودی مرخص میشه. اتفاقا پلیس هم برای گرفتن اظهارنامه اونجا بود."
گردن فلیکس به سمتش چرخید و به حالت صورتش نگاه کرد
"نونا چی بهشون گفت؟ صورت اون فردی که بهش چاقو زده رو دیده؟"
مرد سری به نشانه منفی تکون داد
"نه، مثل اینکه روی صورتش ماسک داشته اما جزییات قد و لباس هاش رو گزارش داد."
پشت چراغ قرمز ایستاد و به چشم های فلیکس نگاه کرد
"تو به فرد خاصی مشکوکی؟"
پسرک، نامحسوس فکش رو بهم فشرد
"نمیدونم! هردوی ما دونفر هم میتونیم یه احتمال باشیم! از کجا معلوم؟!"
مرد خنده کوتاهی کرد و نگاه فلیکس روی ردیف دندون های مرتبش کشيده شد
"تو منو یاد سوجین میندازی! اونم مثل تو به عالم و آدم مشکوک بود!"
فلیکس با شنیدن اسم سوجین شوکه شد و بلافاصله بهم ریخت. انگار مدام قرار بود نوشته های میونگ و عکس هاشون رو به خاطر بیاره و حالا مردی که به خواهرش خیانت کرده و باعث دردش شده بود اینجا کنارش بود! نتونست جلوی واکنش عصبیش رو بگیره و حرفش رو به زبون آورد
"برام جالبه بدونم وقتی رسیدی کره انتخابت کی بود؟ اول خواستی کیو ببینی؟ رفتی سر مزار سوجین! یا ملاقات جونگ میونگ!"
چراغ سبز شد و مرد به آرومی ماشینش رو به حرکت دراورد. برخلاف انتظار فلیکس نه عصبی شد، نه ناراحت! جوری جواب داد که انگار درباره صبحانه صبحش سوال پرسیده
"سوجین. انتخاب اول من همیشه سوجینه. میونگ میتونه منتظر بمونه."
پسرک پوزخند صداداری از حجم وقاحتش زد و پاهاش رو جمع تر کرد
"میتونه منظورت این باشه که هنوزم منتظر مونده؟! چون دیگه سوجینی نیست که گزینه اولت باشه! و میونگ هنوزم مجرد و تنهاست."
YOU ARE READING
'The Blot,
Fanfiction*Name: The Blot [درحال آپ] *Couple: ChanLix, ChangJin, Minsung *Genre: Romance, Angst, Mystery, Psychological, Smut چه حسی داره وقتی چشم هاتو برای اولین بار به روی دنیا باز میکنی و حتی از همون ثانیه اول، هرچند ذره ای ناچیز، متوجه بشی که توی یه جسم ا...
