در ماشین رو باز کرد و روی صندلی نشست. گرمای حاصل از بخاری ای که جیسونگ از قبل روشنش کرده بود روی پوستش نشست و حس ازار دهنده سوز سرمای بیرون رو از بین برد
"میدونی چند دقیقه است منتظرم؟ وسط راه داف پیدا کردی باز؟"
فلیکس همونطور که دست هاشو جلوی دریچه بخاری به هم میمالید غر زد. جیسونگ طبق معمول نیشش باز شد
"حس میکنم وقتی مردم روی سنگ قبرم مینویسید دختر باز خدابیامرز. داف چیه؟ شاید تصادف کردم پسر! شاید مردم تو راه! اول و اخر فکرت میره سمت دختر و داف و فلان."
سر مو طلایی به پشتی صندلی چسبید و بی حوصله از پر حرفیش لب زد
"چی میگی؟ همین دیروز میونگ نونا از مرگ برگشته حالا همتون تصمیم بگیرید برای مثال زدن، از مردنتون حرف بزنید، خستم کردین جدا!"
جیسونگ همونطور که ماشین رو به حرکت در میاورد دستش رو روی صورت فلیکس گذاشت و صورتش رو مثل گربه فشرد و تکون داد. پسرک، کلافه صورتش رو عقب کشید و صدای ناراضی ای از خودش دراورد.
"مگه دیشب تا صبح تو بغل جناب بنگ نبودی؟ چرا اخمات توی همه بداخلاق؟"
فلیکس دست به سینه نشست و به منظره بیرون خیره شد
"نمیخوام درباره چان حرف بزنم جیسونگ. اره توی تختش خوابیدم ولی تا صبح از فکرای مختلف خوابم نبرد. به خصوص بعد از پیدا کردن اون عکس..."
ماشین پشت چراغ قرمز ایستاد و جیسونگ تونست همه توجهش رو به حرفی که شنیده بود بده
"عکس؟ چه عکسی؟ از کجا پیدا کردی؟"
مو طلایی نفسش رو با صدا بیرون داد و دستشو توی جیب پالتوش برد و عکس رو توی دست راننده گذاشت. جیسونگ روی عکس خم شد و با ابروهای در هم به چیزی که جلوش بود خیره شد.
"توی وسايل میونگ نونا پیداش کردم! یسری خرت و پرت دیگه هم بود. نمیشد همشونو بردارم. برای پیدا کردن این پسره این عکسو برداشتم."
انگشتش رو بالای عکس و روی صورت پسری گذاشت که دستش دور گردن سوجین بود.
"چرا اصلا آشنا نیست؟ دوست پسر سوجین بوده؟"
جیسونگ پرسید و بدون اینکه عکس رو ول کنه ماشین رو دوباره به حرکت دراورد و حین رانندگی مدام به عکس نگاه میکرد
"دیگه چی توی وسایلش بود؟"
فلیکس یا یاداوری دفتر خاطراتش و عکسی که روی قلب سوجین سوراخ شده بود کلافه شد. جوششی توی معده اش حس میکرد که ازش متنفر بود. هروقت حس ششمش چیز بدی رو حس میکرد بدنش اینطور واکنش میداد.
"درست حدس زدی. دوست پسر خواهرم بوده. از شواهد فهمیدم این چهار نفر خیلی باهم صمیمی بودن. میدونی چیش جالب میشه؟ اینکه هردوشون، میونگ و سوجین! عاشق این پسره بودند!"
واکنش ناگهانی جیسونگ و صدای جیغ مانندش پسرک رو به در نزدیک تر کرد
" چی؟؟؟؟ چطور ممکنه؟ مگه میشه سوجین با کسی دوست بوده باشه و تو نفهمیده باشی؟ مگه ما فکر نمیکردیم عاشق بنگ چان بوده؟ این پسره از کجا درومد؟!"
"برای همین دیشب گفتم صبح بیای دنبالم. منم میخوام از همینا سر در بیارم. برو سمت خونه سو چانگبین.
حس میکنم واقعیت یه اقیانوسه و من فقط یه قطره اش رو میدونم..."
لحنش حین گفتن جمله اخر عجیب غریب بود. جیسونگ با نگرانی بهش نگاه کرد
"چرا میخوای بری پیش چانگبین؟ هی، ببینمت. داروهاتو خوردی؟"
پسرک لبخند تلخی زد
"حس میکنم داروهام دیگه جواب نمیدن...حس میکنم برای این حجم از فشار دیگه زورشون نمیرسه کاری برام بکنن..."
دست گرم جیسونگ روی دست چپش نشست و محکم فشردش. لحن ارومش و کلمات شمرده اش روی قلبش نشست
"من اینجام برات. نمیذارم هیچ چیز رو تنهایی تحمل کنی. همه چیز رو به زودی میفهمیم. دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره!"
ESTÁS LEYENDO
'The Blot,
Fanfiction*Name: The Blot [درحال آپ] *Couple: ChanLix, ChangJin, Minsung *Genre: Romance, Angst, Mystery, Psychological, Smut چه حسی داره وقتی چشم هاتو برای اولین بار به روی دنیا باز میکنی و حتی از همون ثانیه اول، هرچند ذره ای ناچیز، متوجه بشی که توی یه جسم ا...
