Part 30

58 13 4
                                        

دستشو روی پارچه‌‌ی سفید رنگ توی کمد کشید. فکر کردن به مینسوک رو رها کرد و چوب لباسی رو بیرون اورد و تند تند روپوشش رو تنش کرد، دستشو توی موهای طلاییش کشید تا از مرتب بودنش مطمئن بشه.
وسایل همراهش رو چک کرد و به طرف در خروجی رفت اما قبل از اینکه از رخت‌کن بيرون بره مارک پرید داخل، فلیکس توی جاش تکونی خورد و خودش رو جمع کرد
"هی! چیشده؟"
صورت پسر از هیجان سرخ شده بود و بخاطر دویدن نفس نفس میزد و شونه هاش بالا پایین میشد
"خبر دارم پسر! طی چند روز آینده هیئت مدیره رای گیری داره! برای انتخاب رییس بيمارستان! دکتر بنگ و دکتر لی هم جزئی از کاندید ها هستن!"
وقتی نگاه گیج فلیکس رو دید دستشو توی پیشونیش کوبید
"میدونی اگه دکتر لی رای بیاره ما همگی باید جمع کنیم از اینجا بریم؟؟؟ و مطمئن باش یکاری میکنه هیچ کلینیک کوچیکی هم مارو استخدام نکنه! جل و پلاسمو میریزن تو خیابون!! من تازه با دختر رویاهام آشنا شدم!!! میخوام باهاش ازدواج کنم زندگی بسازممم!!"
جمله های اخرشو دراماتیک گفت و ادای گریه کردن دراورد. فلیکس دستشو روی بازوی پسر گذاشت و به طرف بیرون هدایتش کرد
"بیخیال! اون اجازه همچین کاری رو نداره! این کاملا غیر قانونیه!"
مارک باهاش همقدم شد و وارد راهرو شدند. نگاه عاقل اندر سفیهی به پسرک انداخت
"نه! تو واقعا دلت خوشه! یا چون پسر لی یونگ سوک هستی فکر میکنی جات اینجا تضمینه؟!
اون برادر ديوونه ات قرار نیست طبق قانون پیش بره یه کاری میکنه کل تیم دکتر بنگ محکوم به تخلف بشن و بعد هم راحت شوتمون میکنه تو خیابون!"
همونطور که به پذیرش نزدیک میشدند بیول و یون جو کنار هم ایستاده بودند و یون جو تند تند انگشت هاشو به نشونه زودتر نزدیک شدنشون تکون داد. فلیکس وقت نکرد به مارک بگه که بخاطر موقعیت و نزدیکیش با پدرش دوست نداره باهاش متفاوت رفتار بشه اما دخترک اجازه حرف زدن بهش نداد
"کجایید شماها! یه بمب تو دهنمه داره فکمو جر میده! همه فهمیدن جز شما دوتا!"
بیول زد زیر خنده و روی میز پخش شد
"بمب چیه دیوانه! اون آلوعه اولا! دوما نمیترکه توی دهن خیس میخوره!"
یون جو دستشو به معنای "ولم کن" تکون داد و مثل کسی که داره هیجان انگیز ترین سریالی که دیشب تموم کرده رو تعریف میکنه تند تند گفت
"یکم پیش دکتر بنگ و دکتر سویی توی کافه تریا دعواشون شده مثل اینکه دکتر بنگ بغلش کرده و بوسیدتش!"
چشمای مارک اندازه دوتا توپ پینگ پنگ شد
"یووووه! امکان نداره!"
نگاه بیول به فلیکس افتاد که انگار خشکش زده بود اما از صورتش نمیشد فهمید که چه حسی داره.
"راستش من نه تکذیب میکنم نه تایید! از دایی من هیچ چیزی بعید نیست!"
مارک دوباره گفت
"بنظر من یه شایعه مزخرفه! طرف خواهر زن مرده اشه! چطور میتونن همچين کار کثیف و زشتی انجام بدن!"
فلیکس برای چند ثانیه حس کرد انقدر پاهاش شل شده که نمیتونه بیاسته. به میز کنارش چنگ زد و لبخند زورکی ای روی لب هاش نشوند. شنیدن اون خبر به حد کافی ضربه محکمی بود اما حرف مارک ضربه دردناک تری رو بهش وارد کرد!
راست میگفت! رابطه با شوهر خواهر یه چیز زشت و کثیف بود! آدم ها اگه میفهمیدن بین اون و چان چیزی وجود داره با چه دیدی بهش نگاه میکردند؟
به اندازه کافی بخاطر ترنس بودنش مورد نفرت و قضاوت قرار میگرفت! و بنگ چان؟! همین چند شب پیش یه جوری لمسش کرده و بوسیده بودش که انگار شعله عشقش سالها روشن میمونه! ناخوداگاه معده اش بهم خورد و عوقی زد. نگاه همشون به سمتش برگشت و فلیکس به سمت سرویس بهداشتي دوید.
بیول از روی صندلیش بلند شد و دنبالش رفت. پسرک خودش رو توی یکی از اتاقک های دستشویی انداخت و تمام محتویات معده اش رو بالا اورد. محکم نفس زد و به کمک دستش خودش رو نگه داشت، قطره اشکی از گوشه چشمش لیز خورد. بیول بین شونه هاش رو ماساژ داد و با نگرانی پرسید
"چیشد؟ خوبی؟"
فلیکس بدون اینکه سرش رو برگردونه سعی کرد صداش رو صاف کنه
"خوبم. می‌شه تنهام بذاری؟!"
بیول فکر کرد بخاطر بالا آوردن معذب شده، پس سریع قبول کرد و عقب رفت
"باشه عزیزم. من همین جام توی راهرو، احتیاج شد صدام کن!"
چشم هاش رو محکم بهم فشرد و نفسش رو با سرفه ای از ته گلوش بیرون داد. دستش رو مشت کرد و به دیوار کوبید، دردی که توش پیچید بخاطر این ضربه‌ی آروم نبود! اثر لگد های مینهو هنوز هم حس میشد. دستش رو عقب برد و اینبار محکم تر کوبید. درد شدید تر شد و نبض زدن هاش شروع شد. از جاش بلند شد و دکمه سیفون رو فشرد. مهم نبود چقدر به خودش اسیب بزنه! درد قبلش انقدری زیاد بود که نتونه به درد جسمیش غلبه کنه. همین که چرخید تا خودشو بیرون بندازه مینهو با لبخند تفریحانه و مضحکی دست به سینه ایستاده بود و از فیلم مقابلش لذت میبرد!
اخرین چیزی که حوصله‌ی سر و کله زدن باهاش رو داشت برادر ناتنیش بود! بدون اینکه اهمیت بده و نگاه دیگه ای بهش بندازه خودش رو به سینک مقابل آینه رسوند و آب رو باز کرد. دست دردمندش رو زیر آب برد و مشت مشت توی صورتش پاشید.
"میدونی! همیشه هرچقدر به این فکر کردم که چه کلمه ای پیدا کنم تا بتونه وجود تورو توصیف کنه و مخلص کلام باشه پیدا نکردم!"
موطلایی پلک هاش رو بهم فشرد و سعی کرد صدای منفورش رو تحمل کنه. قطره های آب از موها و صورت و یقه اش میچکید و حالش رو پریشون تر نشون میداد.
"بخوام بگم ضعیفی! اونوقت به آدمای دیگه توهین کردم! بخوام بگم حقیری! بازم به آدمایی که تورو دوست دارن توهین کردم! چون حقیر اصلی در واقع اونان!"
فلیکس سرش رو بالا اورد و به آینه زل زد
"چی میخوای؟! دست از سرم بردار لی مینهو! چی از جونم میخوای؟!"
صداش داشت کم گم بالا میگرفت، به سمتش چرخید و به کمک دستش دو قدم جلو اومد. نمیتونست عصبانیتش رو پنهان یا کنترل کنه
"سوجین مرد! مامانم نیست! بابای تو خیلی وقته که بابای من نیست!!! داری میبینی تا خرخره توی گوه و کثافتم! چرا خسته نمیشی چرا بیخیال نمیشی؟؟؟"
کلمات اخرش رو داشت فریاد میزد، دستش رو جلوتر برد تا تعادلش رو حفظ کنه اما بخاطر خیسیش لیز خورد و قبل از اینکه روی زمین پخش شه بین دستای مینهو گیر افتاد
"ننه من غریبم بازی در نیار! برای من یکی نمیتونی خودتو سفید کنی فهمیدی؟! خواهر و مادرت نیستن، ولی اولین گزینه ای که من برای نبودنش لحظه شماری میکنم تویی!"
محکم تر به خودش چسبوندش و توی صورتش غرید
"تا خرخره توی گوه و کثافتی ولی دستام روی سرته! دعا کن انقدری موی دماغم نشی که توی همون گوه و کثافت غرفت کنم!"
بلافاصله صدای بیول از پشت در به گوش هردوشون رسید
"فلیکس! خوبی؟ چرا نمیای؟!"
مینهو پوزخندی زد و دستش رو از دور کمر پسرک برداشت و فلیکس سعی کرد سر پا بمونه. همین که مینهو برای رفتن، بهش پشت کرد. قطره درشت اشکی که با بدبختی نگهش داشته بود، سقوط کرد.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نزدیک های غروب بود و فلیکس همه سعیش رو کرده بود تا پایان شیفتش جلوی بنگ چان افتابی نشه. اصلا امادگی دیدنش یا صحبت باهاش رو نداشت! هرجا رفته بود همه داشتند از درامای عاشقانه صبح میگفتند و دیگه حالش از شنيدن اسم این دونفر کنار همدیگه بهم میخورد!
هربار مینهو از مقابلش رد میشد با پوزخند مغرورانه ای بهش چشمک میزد. دلش میخواست اول مینهو رو خفه کنه و بعد هم خودشو! چون اجازه داده بود اون عوضی سواستفاده گر، توی بدترین حالش گیرش بیاره و تحقیرش کنه!
کنار بیول و مارک و چند نفر دیگه‌ی افراد تیم ایستاده بود. هر لحظه سر و کله بنگ چان پیدا میشد. چون راند بالینی بود، این یکی رو نمیتونست بپیچونه پس تا قامت چان رو دید، سعی کرد پشت بقیه بیاسته و تا حد ممکن جلوی چشم نباشه. مرد به تیمش اضافه شد و بدون اینکه نگاهی به چهره هیچکدوم بیاندازه بلافاصله پرونده راند رو از دست مارک گرفت و راه افتاد. همه پشت سرش قدم برمیداشتند بالای تخت هر بیمار چند دقیقه توقف میکردند و چان ازشون میخواست به نوبت پرونده بیمار رو بررسی کنند و نظرشون رو بگن. همیشه کل تیم برای این قسمت هیجان زده می‌شدند، چون گرفتن تایید و تشویق دکتر بنگ چیزی نبود که نصیب هرکسی بشه! از اونجایی که همه حضور داشتند، فلیکس خیالش از اینکه گفتگوی شخصی با چان نخواهد داشت، راحت بود. نوبتش به تخت زن بسیار مسنی افتاد که میدونست پرستار ها مدام از بداخلاقیش شکایت میکنند.
مطمئن بود میتونه از پسش بربیاد چون همیشه مهربونی و خوش روییش بود که باعث محبوبیتش پیش بقیه میشد! با اعتماد به نفس جلو رفت و با لبخند خم شد و سلام کرد. تا میخواست پرونده بالای تخت رو برداره زن چشماش رو ریز کرد و به دقت بررسیش کرد. همین که مطمئن شد پسر رو میشناسه فریاد زد
"تو همون دختر کوچیکه لی یونگ سوک هستی که رفته خودشو شکل مردا کرده؟؟؟"
فلیکس شوکه لب هاش رو باز و بسته کرد تا چیزی بگه اما پیرزن شروع به داد زدن و فحش دادن کرد
"خجالت نمیکشی لباس پزشکی پوشیدی؟ تو لکه ننگ این جامعه ای! این دختر ناقص رو از من دور کنید!!!!"
بنگ چان اولتیماتوم محکمی به زن داد اما پیرزن گوشش به چیزی بدهکار نبود. خودش رو محکم روی تخت تکون میداد و فریاد میکشید. چند نفر از بچه ها دست و پاهاش رو گرفته بودند تا خودش رو از تخت نندازه. چان پرونده زن رو از دست پسرکِ شوکه کشید و دستش رو گرفت و به طرف خروجی بردش.
تا وقتی از سالن خارج شن کلمات زن مثل تیر توی قلب موطلایی فرو میرفت
"شیطان! اون یه شیطانه! برای آدما خطرناکه! باید خودتو بکشی!! بمیر!!"

'The Blot,Where stories live. Discover now