Part33

54 9 5
                                        

سر دردمندش را فشرد، تقریبا تمام روز درگیر گفت و گو با تکسین‌های مختلف درباره‌ی پروژه‌ی جدید شرکت بود، کمتر از یک ماه دیگر با سر رسیدن بهار موعد به نمایش گذاشتن پروژه می‌رسید و از این رو در این باره سخت گیرتر از پیش کار می‌کرد. ترنچ کت طوسی رنگش را از روی چوب لباسی برداشت و با سر تکان دادن به خسته نباشید منشی از ساختمان شرکت خارج شد.

از پنجره‌ی ماشین به زن میانسالی که شانه‌هایش چنانکه بخواهند به هم برسند، خم بودند و کنار دیوار جا خوش کرده بود نگاه کرد.

_نیاز نیست منتظرم بمونی.

روی سخنش با راننده بود، از فورد مشکی رنگ پیاده شد و وارد لابی ساختمان رو به رویش شد، با فشردن کلید طبقه‌ی هفت، گوشه‌ی آسانسور تکیه داد و منتظر ماند، پس از باز شدن در اسانسور زنگ تنها واحد آن طبقه را فشرد.
در پس از حاکم شدن لحظاتی سکوت باز شد و سوبین با لبخندی ملایم در چارچوب آن خودنمایی کرد.

_بیا تو

یونجون پشت سرش وارد خانه شد اما به جای نشستن شروع به قدم زدن کرد.
لحظاتی بعد سوبین که ناپدید شده بود با دو ماگ در دست آمد، یکی از آنها را به یونجون که کنار پنجره ایستاده بود داد و خودش هم طرف دیگر پنجره ایستاد و بعد از انداختن نگاه کوتاهی به یونجون، آسمان را تماشا کرد.

_انگار قراره بارون بیاد.

نگاه یونجون هم ابتدا به ابرهای سیاه و سپس به پیرزن خمیده‌ی کنار دیوار افتاد. سوبین با دنبال کردن نگاه یونجون متوجه زن شد و اخم کرد.

_دوباره اینجاست.

یونجون خواست سوال بپرسد اما سوبین قدم زنان سمت تلفن رفت و تماسی برقرار کرد. پس در سکوت نگاه کرد.

_عصر بخیر آقای موون، چوی سوبین هستم ساکن واحد هفت، بله، ممکنه خانومی که رو به روی ساختمون نشسته رو توی لابی ببرید؟،بله، به زودی بارون می‌باره.

یونجون با ابروهای بالا رفته تماشا کرد، پس زن را می‌شناخت.

_متشکرم.

با قطع شدن تماس یونجون با کنجکاوی نگاهش کرد.‌ سوبین دوباره سر جای قبلی قرار گرفت و با اخمی ریز زن را که حالا توسط شخصی به داخل ساختمان هدایت می‌شد نگاه کرد.

_می‌شناسیش؟

سوبین سر تکان داد.

_همسر قاتل پدرمه.

لحظاتی سکوت برقرار شد، یونجون ماگش را روی میز گذاشت و روی صندلی نشست.

_میاد که راضیت کنه شکایتت رو پس بگیری؟

سوبین سر تکان داد و متفکرانه به گوشه‌ی دیوار که حالا جای خالی زن بود زل زد.

_اون اوایل هر روز میومد و با گریه و زاری خواهش می‌کرد، بعد از یه مدت هفته‌ای یه بار می‌اومد و تلاش می‌کرد ثابت کنه شوهرش به ناحق توی زندانه.

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Jul 24 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

MortimerStories to obsess over. Discover now