یقهی پیراهن سفیدش را مرتب کرد و به تصویر خود در آینه خیره شد.پسری کوچک با موهای فرِ فندقی و لبخندی که چال روی گونه اش را به رُخ میکشید.
صدای درِ اتاق نگاهش را به طرف خود جذب کرد.
پدر،با همان لبخند دلنشین همیشگی در چهارچوب ایستاده بود و زیباییِ پسرش را با چشمهای درخشانش تحسین میکرد.فرهای کوتاه روی صورتش را کنار زد و با دیدن چهره ی گشادهی پدر،لبخند شیرینش عمیق تر از قبل شد.
با قدمهای شمرده و گونه هایی که از خجالت به رنگ سُرخ در آمده بودند به سوی در حرکت کرد و در مقابل قامت استوار او ایستاد.پدر،انگشتان کشیده اش را میان موهای در هم رفته ی پسر کوچکش فرو برد و آنها را کمی مرتب کرد.
کراوات کوچک روی تخت را برداشت و جلوی پای او زانو زد.
کراوات را دور گردنش انداخت و گره اش را سفت کرد.
کُت مشکی اش را در دست گرفت و پشت کمرش نگه داشت تا دست های کوچکش را از حلقه ی آستین های آن عبور دهد.از روی زمین بلند شد و کمی عقب رفت تا پسر را بهتر تماشا کند.فرشته ای در پوشش لباس های رسمی و بزرگانه با لبخندی شیرین در تناقض با ظاهرش.
سرش را پایین انداخت و به خودش خیره شد که چگونه در آن لباس میدرخشید و سرش را که بالا گرفت،پدر در اتاق نبود.رو به روی آینه ایستاد و انگشتش را روی تصویر صورتش کشید.روی چین های کمرنگ پیشانی اش.روی ته ریشِ زبر و بور اش.روی موهای کوتاه و لَخت اش.
و دید..دید که از آن "هرولد" شیرین و زیبا،هیچ چیز به جز جوانی خسته با اخمی محو نشدنی،باقی نمانده.دستگیره ی در را میان انگشتانش فشرد و بعد از باز کردنِ در،به سرعت از خانه خارج شد.ذهنش مدام به او این را گوشزد میکرد که 'آدولف هیتلر از تاخیر متنفر است' و همین شعله ی ترسی را در دلش روشن میکرد.ترس از مردی که زمانی فقط پدرش بود اما اکنون برایش سربازی بود مانند دیگران.
________
دستی روی صورتش کشید و نیم نگاهی به چهره ی مصمم و جدی هرولد انداخت که بدون پلک زدن به کاغذهای درهم رو به رویش خیره شده بود و با نگاهش آنها را برانداز میکرد.
سرش را بالا گرفت و چشم هایش را به چهره ی خشک و همیشگی آدولف دوخت."و من همچنان فکر میکنم که هرولد انتخاب مناسبی برای این مقام نیست.البته قصد جسارت به شما و ایشون رو ندارم اما با توجه به سن کم و عدم تجربه،بهتر بود از شخص دیگه ای استفاده میکردید.یا لاقل ویلیام،ولی هرولد؟واقعا انتخاب خوبی نیست!"
آدولف تک خندهای زد و دستهایش را روی میز به هم قفل کرد.
به هرولد نگاه کرد که همچنان بدون هیچ حرکتی به همان نقطه خیره شده بود.انگار او هم از کنایه ها و دخالت های گاه و بی گاه هرمان خسته شده بود و به خودش زحمت گوش دادن هم نمیداد.چشم هایش را به طرف صورت منتظر هرمان* چرخاند و انگشت هایش را با ریتم فرضی روی میز به حرکت دراورد."و من همچنان فکر میکنم که تو با فضولی هات،یک روز سر خودت رو به باد میدی هرمان!"
با سکوت هرمان،لبخندی از سر رضایت روی لبهایش نقش بست.
از پشت میز بلند شد و به طرف هرولد قدم برداشت.
رو به رویش ایستاد و با گرفتن چانه اش او را وادار به بیرون آمدن از افکارش کرد."خب مردِ جوان.نتیجه ی دو ساعت تمرکز بی وقفت رو اعلام کن!"
صندلی را از بیرون کشید و با فاصله ی کمی از فرانتس،رو به روی هرولد نشست.
هرمان گورینگ،فرانتس فون پاپن:نخست وزیران آلمان نازی*
الان فکر نکنین واو چه فنفیک گوگولیه
چقدر نویسندش(:|؟) خوبه تند تند آپ میکنه
از بخش ۳ به بعد همتون عذا دارین
از وضع ووت و کامنتم راضی نیستم(بابا بزار دو هفته بشه بعد غر بزن)
دخترای خوبی باشین جمعه میبینمتون💚💙
YOU ARE READING
WAR OF HEARTS [L.S]
Fanfictionنگذار که فکر غرق شدن مرا در خود فرو ببرد نگذار که این گونه قصه ی تلخ مان به پایان برسد رهایم مکن ای عشق رهایم مکن.. 《WWII》