مراسم خیلی بعد از ساعت نه تموم شد در نتیجه... وانگجی خیلی زود متوجه شد که برادرش خوابش برده...
بقیه ی مراسم... وانگجی برادر خوابش رو توی بغلش گرفته بود و سعی میکرد بیدار بمونه تا مراسم تموم شه... اگرچه کار راحتی نبود اما وانگجی انجامش داد...
بعد از مراسم همراه ووشیان به طرف اتاقشون راه افتادند اما بعد از اینکه وانگجی همراه برادرش وارد اتاق شد و ووشیان کمک کرد تا رخت خواب ها رو پهن کنه یک دفعه ووشیان از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت...
وانگجی صداش زد
-وی ینگ! کجا میری؟
ووشیان برگشت سمتش و گفت
-خوب....فردا وقتی زوو-جون بیدار شه و ببینه من و تو کنار هم خوابیدیم... مطمعنم خیلی خوشحال نمیشه .. پس با چنگ صحبت کردم... تا زمانی که اون فکر میکنه پسر تو عه و ما هم هنوز امید برای یه راه دیگه داریم... از هم جدا بخوابیم...
وانگجی کمی نا امید به نظر میرسید .. پس ووشیان جلو اومد و محکم بغلش کرد و بعد از اینکه لب هاش رو بوسید گفت
-قول میدم بعد از این ماجرا جبران کنم... باشه؟
و بعد قبل از اینکه وانگجی چیزی بگه از اتاق بیرون رفت...
وانگجی نفسش رو با حالت اه مانندی بیرون داد و کنار برادرش دراز کشید و به چهره ی غرق خوابش نگاه کرد و بعد پتو رو روش مرتب کرد و شمع رو خاموش کرد و اروم کنارش به خواب رفت...
#
وانگجی با تابیدن نور کم خورشید از لای پنجره نیمه باز اتاق روی صورتش از خواب بیدار شد
ساعت حدود ۵ بود...
خیلی اروم چشم هاش رو باز کرد و چند دقیقه ای بدون حرکت به سقف اتاق خیره شد...نمیخواست از جاش بلند شه....نیاز داشت تا کمی ذهنش رو سر و سامون بده...
این مدت اتفاقای زیادی افتاده بود و حس میکرد از وی یینگ عزیزش زیادی دور شده... رفتنش.... یه جورایی واقعا ناراحت کننده بود... احساس میکرد ووشیان فقط دنبال بهونه بود تا اتاقش رو جدا کنه... البته واقعا حق هم داشت که دلخور باشه...
اهی کشید و از اونجایی که امروز هم میخواست باز به کتابخونه بره تصمیم گرفت از جاش بلند بشه ...
اما وقتی سمت برادرش که کنارش خواب بود برگشت خشکش زد ...
برادرش دوباره بزرگتر شده بود!
حدودا اندازه یه بچه ۶ ساله...
اما دیروز که بیشترش رو کنارش بود و اون زمانی هم که پیشش نبود... مطمعن بود حتی اون دختر خدمتکار هم پیشش نیومده... برادرش تمام این چیز ها رو براش گفته بود...
اما صبر کن جشن دیشب و چنگ!!..
اون مردتیکه لعنتی منحرف!!
تو همین فکرا بود که برادرش یه تکونی خورد و چشماشو باز کرد.یکم به وانگجی خیره شد و بعد با تعجب گفت
-بابا..چرا یه جوری شدی؟؟!
بهش نگاه کرد و سعی کرد عصبانیتش روی صداش تاثیری نذاره.. اروم گفت
-چجوری؟
شیچن بلند شد و سرجاش نشست و به وانگجی خیره شد
-چشمات یکم تیره تر نبود؟!البته...شایدم خیالاتی شدم...چون خیلی نمیبینمت..
-فعلا پیشم میمونی.
شیچن ذوق زده گفت
-واقعا؟؟
وانگجی اروم تاییدش کرد
-بله،ولی صبحانه رو باید با دوستم بخوری.
-دوستت؟اما...
وانگجی فرصت مخالفت رو بهش نداد ...
-آره...من کار مهمی دارم...بیا ببرمت پیشش...
بعد از اینکه به برادرش کمک کرد تا لباسشو عوض کنه دستش رو گرفت و از اتاق بیرون رفت...
شیچن گیج به وانگجی نگاه کرد
-بابا... ما...کجاییم؟!
وانگجی اروم جواب داد
-اسکله نیلوفر...
و بعد از یه خدمتکار سراغ اتاق ووشیان رو گرفت...
بلاخره به اتاق ووشیان رسیدند...
وانگجی آروم در زد و وارد شد...ووشیان هنوز خواب بود پس به برادرش گفت که گوشه ای بشینه و منتظر بمونه تا اون رو بیدارش کنه...
اروم کنار ووشیان نشست و صداش زد ولی انگار فایده نداشت...
احتمالا دیشب تا دیروقت نتونسته بوده بخوابه....اروم صورتش رو نوازش کرد و کمی منتظر موند....
ووشیان با حس گرمای دستی که خوب میشناختش بیدار شد...اول کمی گیج بهش خیره شد ولی خیلی طول نکشید که شب قبلو به یاد اورد و سر جاش نشست...وانگجی هم خیلی اروم در گوشس گفت
-وی ینگ... ازت میخوام مراقب برادر باشی...من... اون شخصو پیدا کردم!
ووشیان گیج اما اروم گفت
-اون شخص؟ منظورت اینه که برادرت...
-همم. کمی بزرگ تر شده و الان فکر میکنه تو دوست منی...بهش صبحونه بده...من میرم...باید اون شخص رو ...
حرفش رو نا تموم گذاشت و از جاش بلند شد و سمت برادرش برگشت بهش لبخندی زد و از در خارج شد...
#
پیدا کردن چنگ سخت نبود...میدونست این ساعت معمولا یا خوابه و یا برای پیاده روی میره....
به اتاقش رفت ولی توی اتاق نبود...پس باید توی مسیر پیاده روی پیداش میکرد...
وقتی به اونحا رسید دیدش... خیلی اروم و با غرور پیاده روی میکرد... انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده!
وانگجی تا حالا انقدر حس تهوع بهش دست نداده بود!
از شدت عصبانیت نمیدونست چیکار کنه...توی یه انتخاب تقریبا بدون فکر گیوچینشو رو احظار کرد و اونو دستش گرفت و بعد رشته هاشو به حرکت دراورد و باعث شد چنگ که انتظار همچین حمله ای رو نداشت به یه درخت برخورد کنه....
چنگ که نمیدونست چی شده اطرافشو نگاه کرد و با وانگجی خشمگین چشم تو چشم شد...
تاحالا انقدر عصبی ندیده بودش... نه... تاحالا اصلا ندیده بود احساساتی از خودش نشون بده...
حالت دفاعی گرفت و گفت:
-چته؟؟داری چیکار میکنی؟؟؟!
وانگجی پایین و نزدیک چنگ پرید و با صدایی که از خشم میلرزید هر بار به یک کلمه گفت
-خودت...بهتر..میدونی!
چنگ گیج نگاهش کرد
-من؟؟صبح کله سحر مثل خروس پاشدی میای منو میکوبی به درخت و میگی خودم دلیلشو میدونم؟؟؟خوندن اونهمه کتاب دیوونت کرده؟ یا شایدم دیشب قوانینتونو زیر پا گذاشتی و مشروب خوردی؟ ووشیان گفته بود وقتی میخوری دیوونه میشی اما فکر نمیکردم...
وانگجی نگذاشت حرف چنگ تموم شه و با همون لحن دفعه قبل گفت
-تو..یه منحرف...کثیفی!
چنگ خنده ای کرد
-هان گوانگ-جون بزرگ داره به من ناسزا میگه؟!مگه تو قوانین...
یهو چیزی از ذهنش گذشت که باعث شد ادامه حرفش رو بخوره...نکنه... "نکنه وانگجی همه چیز رو فهمیده بود؟؟"
-وقتی..برادرمو....بوسیدی......چی تو..ذهن کثیفت...بود؟؟؟
YOU ARE READING
my secret little love
Fanfictionاگه یه روز عاشق کسی شدید و نمیدونستید چطور ابرازش کنید... امیدوارم مثل من خوش شانس باشید😉
