ووشیان همراه پزشک ارشد قوم جیانگ وارد اتاق شد و پزشک هم سریع به طرف وانگجی و اون بچه ای که داخل اون رخت خواب خوابیده بود و مشخص بود که توی تب میسوزه رفت...
معاینه خیلی طول نکشید...
پزشک با طب سوزنی موفق شد کمی تب شیچن رو پایین بیاره...
اما موفق نشد کار دیگه ای بکنه...
اون همچنان بیهوش بود و تب داشت...
ووشیان به چهره ی کلافه وانگجی نگاه کرد ...
یه جورایی عذاب وجدان داشت...
به هرحال اگه هیچ وقت پیشنهاد نداده بود که شیچن باهاش بیاد بیرون تا کمی بازی کنند الان اون حالش خوب بود...
یه دفعه چیزی رو به یاد اورد...
اون تکه کاغذ پاره شده بود...
ممکن بود اگه بتونه ادامه ی اون کاغذ دست نوشته رو پیدا کنه...توی اون راه درمانی... چیزی نوشته شده باشه...
چنگ اون رو بین راه دید و وقتی ووشیان یه توضیح مختصر از اتفاقاتی که افتاده براش گفت چنگ هم همراه ووشیان به طرف کتابخونه رفت..
تقریبا چهار ساعتی طول کشی اما بلاخره پیداش کردن...
یه تیکه کاغذ دست نویس نصفه
و یه کاغذ جدید...
ووشیان پیشنهاد داد تا اول اون نصفه رو ترجمه کنند و از اونجایی که چنگ برای کمک بهش اونجا بود... مثل دفعه های قبل ترجمه ش طول نکشید...
وقتی متن بلاخره ترجمه شد و ووشیان و چنگ اونو خوندند... برای ده دقیقه ای هر دوشون سر جاشون نشستند و به اون برگه خیره شدند..
هیچ کس جرئت ... نه توان تکون خوردن نداشت...
باید این درمان... یعنی تنها درمانو به وانگجی میگفتند ولی...
وانگجی قطعا خوب برخورد نمیکرد...
قطعا...
خوب حق هم داشت... این درمان...
دیگه زیادی بود...
اما طبق نوشته ی توی کاغذ... فقط چند ساعت وقت داشتند...
به محض طلوع خورشید... اگه همچنان شیچن توی همین وضعیت باقی مونده باشه... مرگش حتمیه...
اما...
بلاخره ووشیان از جاش بلند شد و کاغذ ها رو جمع کرد و رو به چنگ گفت
-بیا بریم... این تنها راهه... مطمعنم لان ژان... اگه خودش این کاغذ ها رو بخونه... اگه مطمعن بشه هیچ راه دیگه ای نیست مخالفت نمیکنه...
چنگ نگاهش کرد و چیزی نگفت... فقط خیلی اروم پشت سر ووشیان راه افتاد...
اگه ...
اگه وانگجی اجازه ی کمک بهش نمیداد....
نه...
اگه هیچ کمکی از دستش بر نمی اومد...
اونوقت چی؟
خیلی طول کشیده بود تا چنگ با خودش راجب احساساتش به شیچن کنار بیاد...
حالا...
حالا قرار بود اینطوری از دستش بده؟
انصاف نبود...
اصلا نبود...
باید نجاتش میداد... به هر قیمتی که شده...
حتی اگه شده به اون لان وانگجی التماس میکرد این کار رو انجام میداد..
بلاخره... به اتاق رسیدند...
ووشیان کسی بود که در رو باز کرد...
YOU ARE READING
my secret little love
Fanfictionاگه یه روز عاشق کسی شدید و نمیدونستید چطور ابرازش کنید... امیدوارم مثل من خوش شانس باشید😉
