e8

1.3K 254 32
                                        

وانگجی ناباور جلو تر رفت و اروم گفت
-م...مادر...

زن که تازه لالاییش تموم شده باود با شنیدن صدای غریبه سریع چشم هاش رو باز کرد...
از جاش بلند شد با حالتی دفاعی و پرسید
-کی هستی؟!

وانگجی کنی جلوتر اومد و اروم گفت
-مادر...من...
زن بلافاصله اونو شناخت...

اون وانگجی بود...

اوه البته! چطور اونو از چهره ای که بیشترش رو از پدرش به ارث برده بود... از رنگ چشم های خاصی که خودش بهش داده بود نشناخته بود؟!

چطور انقدر دیر پسرش رو شناخته بود؟... چقدر بزرگ شده بود!

اروم جلو رفت و با دست ازادش پسرش رو که بهش خیره شده بود رو محکم در آغوشش کشید و اشک ریخت...
بعد از مدتی...مادر و پسر رو به روی هم نشسته بودند و توی سکوت به هم نگاه میکردند...

بلاخره سکوت توسط مادر شکسته شد
-پس... این کوچولو پسرته... باید حدس میزدم... نمیدونم چرا اونو... با برادرت اشتباه گرفتم... اوه... شاید دیگه خیلی پیر شدم نه؟ راستی... برادرت خوبه؟ اون الان باید...
-رئیس قومه...

به چشم های مادرش که اروم تیره تر شدند نگاه کرد مادرشون پرسید
-میدونم... حمله قوم ون... درسته... برادرت واقعا باید رئیس قوم شده باشه... یه جورایی نگران بودم اون لان چیرن ... این مقامو گرفته باشه...

وانگجی به مادرش نگاه کرد
-مادر... چه اتفاقی افتاده؟ من... من و برادر... بهمون گفتن که... مردین...

لبخند کم رنگی روی لب های مادرشون به وجود اومد
-اره میدونم... شماها... بچه بودید... اینکه من بمیرم... براتون راحت تر بود تا... اینکه حقیقت رو بدونید
-چه... حقیقتی؟

زن به پسرش نگاه کرد و اروم گفت
-بابت ماجرایی که الان میگم... متاسفم و لطفا... قضاوتم نکن عزیز دلم... باشه آ-ژان؟

وانگجی موافقت کرد
-بله مادر...
زن نفس عمیقی کشید و شروع به تعریف کرد

-همه چیز از اخرین شب موندنتون کنارم شروع شد..

فلش بک

به پسر های غرق خوابش نگاه کرد... اروم روی تخت کنارشون نشست و پیشونی هردوشون رو بوسید...
پسر هاش... تنها دلخوشیش توی اون زندان به ظاهر بهشت بودند...

-مامان...
به پسرش که اروم از لایی پلک های نیمه بازش بهش نگاه میکرد نگاه کرد و لبخندی بهش زد
-آ-هوان؟چرا بیدار شدی؟

-اب میخوام
لبخندی زد
-باشه عزیز دلم... الان برات میارم...

اروم بیرون از عمارت رفت تا جام اب رو که خالی شده بود پر کنه... خودش هم احساس تشنگی میکرد... پس قبل از اینکه لیوان اب رو برای پسرش ببره خودش ازش خورد...

بعد هم لیوان رو برای پسرش پر کرد...

اما وقتی به اتاق رسید یه جسد متحرک وسط اتاق ایستاده بود... وحشت زده بیرون رفت و چاقو یی رو برداشت..اگرچه میدونست به درد نمیخوره اما الان هیچ صلاح معنوی ای نداشت ...

 my secret little loveStories to obsess over. Discover now