ووشیان اهی کشید و کتابی که همین الان تموم کرده بود رو روی بقیه ی کتاب ها گذاشت... فعلا که هیچی...
الان تقریبا نصف بیشتر کتاب ها رو دیده بودند و هنوز هیچی...
وانگجی هنوز برنگشته بود اما طبق زمان بندی ووشیان باید تا سه روز دیگه برمیگشت و ووشیان نمیخواست تا سه روز اینده دست خالی باشه...
هرچقدر هم که چک کردن این کتاب ها شکنجه باشه!
کتاب بعدی رو که باز کرد تکه کاغذ با نوشته ای از لای کتاب بیرون افتاد...
تصمیم گرفت اول کاغذ رو چک کنه...
نوشته های روی کاغذ مشخص بود قدیمی اند و کمی هم گیج کننده...
ووشیان متوجه شد راجب طلسمی نوشته شده...
اما...
خیلی طول کشید تا موفق شد تک تک کلمه هایی که نمیدونست رو ترجمه کنه... و بلاخره پیداش کرد!
طلسم مجسمه ی مرمری!
اون طلسم فقط و فقط یه راه حل داشت...
و اون ... شوکه کننده ترین چیزی بود که ووشیان خونده بود...
در حدی که از جاش بلند شد و بهت زده به کاغذ روبه روش خیره شد...
این...
این راه حل...
باید چجوری به وانگجی درموردش میگفت؟!
#
وانگجی نفس عمیقی کشید و سعی کرد به راه حلی که عموش چند ساعت پیش راجبش گفته بود فکر نکنه...
نمیتونست اجازه بده این اتفاق بیفته ! باید یه راه دیگه... اره ... باید حتما یه راه دیگه ای وجود داشته باشه...
وگرنه...
اخه کی جرئت کرده که...
به برادرش که بین یه عالمه خرگوش نشسته بود و سرخوش بهشون میخندید و با دیدنشون ذوق میکرد نگاه کرد...
نمیتونست برادرش رو تو همچین موقعیتی قرار بده...
به علاوه...
چی میشد اگه برادرش...
چی میشد اگه همینطور کوچیک میموند؟
وانگجی حالا که فکر میکرد
با وجود اینکه با برادرش بزرگ شده بود و بچگی های برادرش رو دیده بود... اما الان... نمیتونست اون رو به یاد بیاره...
قبل از مرگ... نه... رفتن مادرشون وانگجی کوچیک تر از اونی بود که چیز واضحی به یاد داشته باشه...
و از بعد از اون...
شاید به خاطر این بود که برادر کوچیک تر بود و برادرش همیشه تو چشمش بزرگ تر می اومد...
برای همین هیچ وقت نتونسته بود... برادرش رو یه بچه مجسم کنه ...
با اتفاقاتی هم که افتاد...
شاید بهتر باشه برادرش... یک بار دیگه زندگی کنه...
از اول...
وقتی این چیز ها رو به عموش گفته بود... عمو ش هم قبول کرده بود... که به یه صورتی... اگه وانگجی به هیچ وجه نتونست شیچن رو از این طلسم نجات بده... یه مرگ براش درست کنند...
اونوقت این بچه.. میتونست دوباره و از اول... زندگی کنه...
و وانگجی ...
الان دو دل بود...
CZYTASZ
my secret little love
Fanfictionاگه یه روز عاشق کسی شدید و نمیدونستید چطور ابرازش کنید... امیدوارم مثل من خوش شانس باشید😉
