pt. 2

1.7K 179 25
                                        

_رحم بهت نیومده نه؟

یونگی گفت و از پای دختر کشید تا روی تخت دراز بکشه، یوری همونجور که هق هق میکرد و اشک میریخت گفت

+ التماست م..می..میکنم..هق..ولم کننن

یونگی اهمیتی نداد و با دستش فکشو محکم گرفت و شوع کرد به بوسیدنش،عمیق و وحشیانه می مکید
یوری دستشو روی شونش گذاشت و وقتی دید توانی برای جدا کردنش نداره شروع کرد به مشت زدن به سینش. یونگی که از تقلا دختر خسته شده بود ازش جدا شد و به چشمای اشکی و قرمزش خیره شد .یوری دستشو روی دهنش گذاشت و بی صدا اشتک میریخت، تحملش برای یونگی سخت شده بود نه اینکه نمیتونست اشکاشو ببینه ، واس اینکه تا الان کسی نبوده که دست رد به سینه پادشاه زده باشه...در واقع جرئت همچین کاریو نداشتن

از جاش بلند شد و بالا تنه لختشو پوشوند و سمت در رفت

_فرداشب دیگ ازین خبرا نیست

باید به این دختر درس ادب میداد به یکی از نگهبانا اشاره کرد و چند لحظه بعد چند نفر ریختن تو اتاق، دختر با تعجب نگاهشون کرد و رو تخت نشست

+چی میخواید؟ ...گمشید بیرون

ولی دید که نزدیک تر میشن و با اولین ضربه شلاقی که خورد جیغش رو هوا رفت و خودشو جمع کرد...

****

اون دختر باکره بود، برای همین فقط به ۳۰ تا ضربه شلاق اعتنا کرده بود وگرنه الان زیر همه نگهبانا خوابونده بودش، نمیخواست کسی به غیر از خودش باکرگیش رو ازش بگیره

هرچه زودتر میخواست کسایی که بهش خیانت کردن رو مجازات کنه و اون زنیکه مادر یوری و خواهرشو به مقامات هدیه کنه. زنگی اونا ذره ای براش اهمیت نداشتن ولی تا قبل ازینکه اون دختر رام بشه باید صبر میکرد.

تا به حال دختر زیبایی مثل اون ندیده بود و همه برده هاش و همسراش تو حرمسرا یچیزی کم داشتن و البته زیباییشون به پای یوری نمیرسید، این دختر هم یچیزی کم داشت اونم اخلاق بود ولی با این حال سرگرمی جدیدی برای پادشاه که همه رام و مطیعش بودن به حساب میومد..

***

صبح با درد شدیدی توی بدنش بیدار شد، تموم بدنش گز گز میکرد و رد شلاقا روی بدنش خودنمایی میکردن، به سختی از جاش پاشد و بی اعتنا به صبحونه ای که براش گذاشته بودن با همون لباساش بیرون رفت، چشماشو با برخورد نور خورشید کمی بست، نیاز داشت هوای تازه بخوره البته این دروغی بود که به خودش توجیه کرده بود، اون فقط برای دوباره دیدن نور امیدش رفته بود بیرون

ندیمه ها با دیدنش تعظیم میکردن، یجوری نگاش میکردن و پچ پچ میکردن بعید هم نبود ،با اون سر و وضعی که داشت نه تنها یه بانو به نظر نمیومد بلکه از اسیرای قصر هم بدتر بود،ولی اصلا اهمیتی نمیداد و قدم میزد

forbidden Love (completed)Where stories live. Discover now