pt. 5

1.3K 180 11
                                        

سمت در رفت و بدون اینکه کسی بفهمه از جشن خارج شد و سمت دریاچه ای که گوشه ای ازون قابل دید کسی نبود و این مدت مثل پناهگاه برای یوری بود راهشو کج کرد، اونجا میتونست بدون اینکه کسی مزاحمش بشه گریه کنه،اروم شه،تو خودش باشه...

روی سنگ بزرگی و سطح صافی که روی دریاچه بود و درختای بزرگی که با شاخه ها و گل هاشون مانع دیده شدنش میشدن نشست،صحنه های رقصشون همش توی ذهنش مرور میشد و نمیدونست لبخند بزنه ازینکه دیدتش ازینکه سالمه و ازون همه نزدیکی باهاش یا گریه کنه

- میتونم اینجا بشینم؟

با شنیدن صدا با سرعت و ترس سرشو سمت صدا برگردوند
جونگ کوک ماسکشو برداشت و لبخندی به یوری زد

- متاسفم که ترسوندمتون بانو

یوری از لحن مادبانه جونگ کوک اخم ریزی کرد

+بشین

گفت و سرشو سمت دریاچه برگردوند و ادامه داد: از کجا اینجارو پیدا کردی

جونگ کوک تک خنده ای کرد

-فکر کنم به اندازه کافی بشناسمتون...یا...اهمیت بدم

یوری نگاهشو به جونگ کوک و چند ثانیه به چشمش زل زد

+این چه لحنیه که باهام حرف میزنی

-من با همسر امپراطور حرف میزنم...لحنم باید چجوری باشه؟

+جونگ کو...

- پادشاه....ایشون ازم خواستن تا بهتون بگم توی استراحتگاهشون منتظرتونن و تا اونجا همراهیتون کنم

یوری سرشو پایین انداخت و زیر لب اروم گفت: مجبور نیستی

-بله؟!

+گفتم مجبور نیستی منو ببری ..فقط بهش بگو که پیدام نکردی

-نمیخای بری پیشش؟

دوباره لحنش عادی شد که یوری متوجه شد قبلش عصبانی بوده، لبخندی زد و جوابشو داد

+نه...من فقط بانوی اونم پس قرار نیست هرشب پیشش باشم

-چرا؟

+ گفتم که ...من فقط همسر اونم و بانو محسوب میشم ...نه ملکه

-اگه ملکه بودی چی؟

+نمیشه...من از قبل ملکه کسه دیگه ای شدم

جونگ کوک با شنیدن حرفش قند تو دلش آب شد و حس کرد دوباره پروانه هایی که دور قلبش میچرخیدن بیدار شدن و هرکدوم به سمتی از بدنش میرن و بالا پایین میپرن. اب دهنشو به سختی قورت داد و با لبخندی که سعی در پنهون کردنش داشت گفت:کی؟...ملکه کی شدی؟

یوری که با دیدن ذوق جونگ کوک لبخندی زد و نفس عمیقی کشید و به دریاچه نگاه کرد

+همیشه که نمیشه با ازدواج و رابطه مال کسی شد....من قلبمو به کسه دیگه ای فروختم

forbidden Love (completed)Where stories live. Discover now