"Part 05"

289 102 30
                                    

سهون بعد بدرقه کردن جنی داخل برگشت و روبروی کای نشست و بعد نوشیدن کمی از نوشیدنیش با لبخند رو به کای کرد:
+خودت چطوری؟
 
کای که با رفتن جنی احساس راحتیه بیشتری میکرد انگشتاش رو توی هم قفل کرد و در حالی که آرنجاشو به زانوهاش تکیه داده بود به جلو متمایل شد:
_خوبم...
 
«تا وقتی تو خوب باشی.» این ادامه جمله ای بود که به زبون نیاورد.

لبخند سهون عمیق تر شد و چیزی که از موقع دیدن کای ذهنشو درگیر کرده بود پرسید:
+راستی اون دو نفری که اونشب دستگیر کردین چیشدن؟
 
کای از حالت قبلی خارج شد و به پشتیه مبل تکیه داد:
+اونموقع که من درگیر بودم قبل رسیدن پلیس یکیشون فرار کرد و هنوز دستگیر نشده. البته به کمک دختری که نجات دادی یه طرح از چهرش دارن و به همه ایستگاه های گشت فرستادن، تا چند وقت دیگه گیر میوفته.
 
سهون سری تکون داد:
+که اینطور.. درباره پرونده دزد چشم هنوز به چیزی نرسیدی؟
 
کای نفسش رو آه مانند بیرون داد و سرش رو به دو طرف تکون داد.

سهون با ناراحتی از جا بلند شد و این بار کنار کای نشست. دستش رو روی شونش گذاشت و لبهاش رو با زبونش تر کرد و نگاه کای رو به اون سمت کشید:
+نگران نباش.. من مطمئنم این بار هم موفق میشی.
 
کای آب دهنش رو قورت داد و نگاهش رو پایین انداخت و فقط سرش رو تکون داد.
سهون که این تشویشش رو بر مبنای اضطراب حل پرونده گذاشته بود بحث رو عوض کرد، نمیخواست الان هم فکرش درگیر کار باشه:
+ امم راستی فردا وقتت آزاده؟
 
کای با کنجکاوی سرش رو بلند کرد و به چشمهای براق سهون و اون نگاه خاصش داد:
_فردا؟ فکر نکنم.. چرا میپرسی؟
 
سهون بالاخره دستش رو از روی شونه کای پایین انداخت و عینکش رو با انگشت رووی بینیش به عقب هل داد:
+راستش به خاطر تشکر ازت میخوام یه شب شام بیرون دعوتت کنم.
 
ابروهای کای ناخواسته بالا رفتن:
_تشکر؟!

سهون سرشو به نشونه تایید تکون داد:
+اوهوم.. اگه تو اونشب به موقع نرسیده بودی من الان سالم اینجا ننشسته بودم و حتی اون دختر هم آسیب میدید. پس لطفا این دعوتو قبول کن، اگه فردا برنامت شلوغه، اشکال نداره هر زمانی که وقت داشتی بهم خبر بده.. هوم؟
 
کای که از شنیدن حرف های سهون هیجان و شادیه وصف نشدنی ای قلبش رو به خروش انداخته بود، نامحسوس یه دستشو مشت کرد تا بتونه همچنان چهره عادیش رو حفظ کنه. هیچوقت توی خواب هم نمیدید سهون اونو برای شام بیرون دعوت کنه، این اتفاق با اختلاف بهترین چیزی بود که توی زندگیه بیست و چند سالش افتاده بود.
برای هزارمین بار آب اضافیه دهنش رو قورت داد؛ هر وقت کنار سهون بود انگار غده های بزاقیش چند برابر همیشه فعالیت میکردن.
 
بیخیال فکر کردن به غده های بزاقیش شد و لبخند ساده ای زد:
_قبول کردن این دعوت باعث افتخاره منه.
 
از این حرف، چینی گوشه چشمای سهون نشست و باعث هلالی شدن اونها شد:
+پس منتظر خبرت میمونم.
 
******
(یک هفته بعد)
دستکش های لاتکس که با اون بدن جسد رو لمس کرده بود رو از دستهاش در آورد و توی سطل زباله استیل که کنار میز بود انداخت. خودکارش رو از جیب روپوش سفیدش برداشت و نتایج کالبد شکافی که نشون میداد مرد مسن در اثر سکته قلبی مرده رو توی پرونده ـَش نوشت و پایینش رو امضا کرد.
 
پرونده رو بست و خودکار رو به جیبش برگردوند. از سالن کالبد شکافی بیرون رفت و پرونده رو به افسر مربوطه داد:
+همونطور که معلوم بود علت مرگ ایست قلبی به خاطر کهولت سن بوده.
 
افسر نگاهی به اطلاعات نوشته شده انداخت و سری به نشونه تایید حرف های سهون تکون داد:
*درسته.. اما چون پیرمرد یه شخص سیاسی مهم بود باید تایید میشد که یه سوءقصد نبوده، خیلی ممنون.
 
و بعد تشکر کوتاهش سهون رو تنها گذاشت.
سهون با خستگی به دیوار سرد کنارش تکیه زد، سرشو توی دستاش گرفت و با انگشتای شصتش شقیقه های نبض دارش رو ماساژ داد.
نزدیکای صبح به خاطر کابوس دیدن یهویی از خواب پریده بود و تا الان سرش به طرز افتضاحی درد میکرد.
 
توی همون حالت بود که دستی روی شونش نشست:
_حالت خوبه؟
 
سرش رو بلند کرد و متوجه کای شد که کنارش ایستاده؛ تکیه ـَشو از دیوار گرفت و لبخند کمرنگی روی لبهاش نشوند:
+خوبم...

• Death Angel •Donde viven las historias. Descúbrelo ahora