داشتن به سالن اصلی میرسیدن ضربان قلب سیژویی بیشتر و بیشتر میشد میخواست یه کاری کنه ولی الان هیچ کاری از دستش بر نمی اومد و هر کاری که میکرد فقط باعث بیشتر شدن شک وی ووشیان میشد پس تصمیم گرفت فقط اونو تا سالن همراهی کنه
وقتی به سالن رسیدن همه چیز در تاریکی و سکوت محض فرو رفته بود انگار که چندین ساله هیچکس اونجا زندگی نمیکنه هیچ چراغی روشن نبود و هیچ چیزی توی سالن دیده نمیشد
با دیدن این وضعیت سیژویی نفسی از اسودگی کشید و بعد به فرد کنارش که دیگه از شک زیاد عصبی شده بود نگاهی انداخت
دستشو گرفت و به داخل سالن اصلی راهنمایی کرد
قدم به قدم از پله ها اومدن بالا و وارد سالن شدن هنوز به قسمت اصلی و وسط سالن نرسیده بودن که سیژویی دست وی ووشیان رو ول کرد و کمی عقب تر ایستاد، وی یینگ از اینکار متعجب شده بود پس برگشت که تو تاریکی به سیژویی نگاه کنه اما در یک لحظه همه جا روشن شد
ارشد وی
استاد وی
وی یینگ
وی ووشیان
آ-یینگ
تولدت مبارک!!
◇◇◇
سالن اصلی بر خلاف حالت عادیش امروز خیلی شلوغ و پررفت امد بود
همه داشتن تدارکات جشن تولد رو اماده میکردن البته توی مقر ابر هیچوقت جشن تولد نمیگرفتن اگر هم میگرفتن خیلی ساده و بدون هیچ تشریفات بین خود خانواده اصلی برگزار میشد اما این سری علاوه بر قبیله لان، قبیله جین و جیانگ هم حضور داشتن این اولین و احتمالا اخرین جشن تولدی بود که به این صورت اونجا برگزار میشد.
یکی از مریدهای لان در حالی که نامه ای دستش بود به سمت لان وانگجی رفت و نامه رو بهش داد:
_این نامه از طرف رهبر فرقه جیانگ هست خودشون هم احتمالا با رهبر فرقه جین به زودی به اینجا میرسن.
وانگجی به نشانه احترام سرش رو تکون داد و به مرید گفت که برگرده
لبخند محوی زد
بعد از اینکه با وی یینگ به مقر ابر اومدن و اونجا زندگی کردن وی یینگ هیچوقت از چیزی شکایت نکردن همیشه لبخندشو به همه نشون میداد ولی اون میتونستن ببینه که چقدر درد میکشه اون میدید هر شب از خواب میپره و تا طلوع افتاب با چشمای بی روح به یک جا خیره میشه میدونست که داره درد میکشه و میخواست کمکش کنه.
این سری تو این زندگی دیگه وی یینگ نباید درد بکشه هر چقدر که رنج کشیده بود بسش بوده
برای همین فکری به سرش زد که حداقل بتونه رابطه وی یینگ رو با جیانگ چنگ درست کنه با اینکه از جیانگ وانیین متنفر بود بازم اون فرد برادر وی یینگ بود، کسی که باهاش بزرگ شده و تنها بازمانده از خانواده گذشتش.
با این فکر که جیانگ چنگ موافقت کرده که به جشن تولد میاد به خودش امیدواری میداد که مشکلی پیش نمیاد
اهی کشید
هوا تاریک شده بود و حدودا همه تدارکات جشن اماده بود البته وی ووشیان متوجه هیچکدوم از اینها نشده بود چون جینگشی خیلی از سالن اصلی دورتر بود و قرار بود با شکار شبانه سرش رو گرم کنن و از مقر ابر ببرنش بیرون تا متوجه ورود مهمان ها نشه
دیگه وقتش بود رهبر فرقه جیانگ برسه پس برای خوشآمد گویی اماده شد
به هر حال دیگه وقت زیادی نمونده بود با نامه ای که از سیژویی دریافت کرده بود متوجه شد دارن با سرعت به اینجا میان پس باید سریع همه چیو مرتب میکردن تا برای غافلگیری اماده بشن
KAMU SEDANG MEMBACA
Bloody Happiness
Romansaصدایی تو تاریکی در گوشش نجوا کرد '' این بدن متعلق به تو نیست به زودی این زندگیت هم به پایان میرسه، خیلی زود" میدونستم لیاقت شادی و خوشبختی رو ندارم اما اون دروغ ها به قدری شیرین بود که میخواستم باورش کنم ولی احمق بودم نباید دوباره اون اشتباه رو تکر...
