part 9 ; End game

1.9K 314 235
                                        

- پس حواسم رو جمع میکنم که دفعه‌ی بعدی تفنگم رو به سمت مغزت بگیرم

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

- پس حواسم رو جمع میکنم که دفعه‌ی بعدی تفنگم رو به سمت مغزت بگیرم.

جونگکوک ارتباط چشمی رو قطع کرد و نفس عمیقی کشید. از کنار مرد رد شد و بی هیچ مکثی به طرف اتاقش قدم برداشت. مشتش رو جمع کرده بود و عصبانی بود. از اینکه میدونست هرگز نمیتونه تفنگش رو واقعا به سمت مغز اون آدم بگیره. نه به خاطر اینکه باور داشت تهیونگ یک موجودِ بی مغزه، بلکه به خاطر احساسات ضد و نقیضی که به‌وجود اومده بودن.

در اتاق رو باز کرد و با دیدن گربه‌ش لبخند عمیقی زد و همزمان با بغل کردنش، در رو بست و بر روی زمین نشست. نوازش کردن چیلو آرومش میکرد و به نظر میرسید که چیلو هم دلتنگشه.

کمی از خوراکی های تشویقی گربه‌ رو برداشت تا به چیلو بده که صدای زنگ موبایل متوقفش کرد. با کمی تردید به دنبال موبایل گشت و از کیفش بیرون کشید. کسی به اون زنگ نمیزد، البته به جز تهیونگ.

با دیدن اسم مادربزرگش متعجب شد. اولین بار بود که بعد از دزدیده شدنش تماسی از ایتالیا دریافت میکرد. تقریبا یک ماه و نیمی میشد به کره برخلاف میلش اومده بود و خنده دار بود که تازه کسی به یادش افتاده بود. سعی کرد بغضش رو پایین بفرسته و به تماس جواب داد.

- سلام نانا.

نانا اسمی بود که به ایتالیایی از بچگی عادت داشت مادربزرگش رو صدا کنه. خیلی وقت میشد که به زبان مادریش صحبت نکرده بود و حس خوبی میداد که بالاخره یک هم زبان پیدا کرده.

- جونگکوک؟ تو کجایی پسر؟

صدای نگران مادربزرگش لبخندی بر روی لب هاش بوجود آورد. احمقانه بود که از نگرانی کسی برای خودش لذت میبرد؟

- آه... مسافرت؟ آره... مسافرت.

- متوجه منظورت نمیشم. چه مسافرتی؟

- به کره اومدم.

سکوت طولانی‌ای از جانب مادربزرگش دریافت کرد. انگار دیگه کلمه‌ای در ذهن هیچکدومشون وجود نداشت چون هر دو میدونستن چقدر همه چیز احمقانه به نظر میرسه.

- بیشتر توضیح بده. برای چی به اونجا رفتی؟

- با یک دوستی به کره اومدم. برای تفریح.

Bella Ciao || KookVWhere stories live. Discover now