- رفیق حواست به ماریا باشه. ممکنه خودش رو توی دردسر بندازه. من واقعا دیگه نمیتونم اینجا رو تحمل کنم!
جونگکوک رو به دنیل فریاد کشید تا صداش از بین موسیقی بلند به گوش اون برسه و دنیل تنها بهش لبخندی زد و سر تکون داد و رفت تا به سفارش بقیه برسه.
حالا میفهمید که چرا خیلی به کلاب نمیومده، دود و سیگار خفهش میکرد و موسیقیش سرسامآور و زننده بود. اونم برای کسی که باله کار میکرد.
با حرص به سمت در خروجی پشتی که دنیل بهش نشون داده بود قدم برداشت. در ویآیپیای و مخصوص کارکنان یا افراد خاصی بود. خواست بره بیرون که قبلش تونست بخش شیشهای ویآیپی رو ببینه و با کنجکاوی نگاهش رو چرخوند و با دیدن چشم هایی که از قبل مشغول تماشاش بودن مکثی کرد. متقابلا بهش خیره شد و تکون نخورد. باز هم اون مرد عجیب و غریب.
نمیدونست چرا باید انقدر همه جا ببیندش. همین الانشم توی تمام اجراهاش میتونست اون رو توی بخش ویآیپی سالن ببینه که از بالا بهش خیره شده و زیر نظرش میگیره. از اینکه زیر نظر یکی باشه متنفر بود.
مسیر نگاهشون رو شکوند و لبش رو کج کرد و با حرص از در خروجی خارج شد و به کوچهی تنگ نگاهی انداخت. تونست دو نفر رو ببینه که مشغول بوسیدن همدیگه بودن و باز هم صورتش رو با انزجار برگردوند و خواست به سمت دیگه ای قدم برداره که صدایی توجهش رو جلب کرد.
- اگه از اینجا خوشت نمیومد پس چرا اصرار داشتی که واردش بشی؟ حتی با یک نفرم حرف نزدی و اون هالهی خفهی دورت واقعا جالبه.
از حرف های مرد میفهمید که درست حدس زده و اون زیر نظرش داشته. با حرص و عصبانیت چرخید و بهش خیره شد که مشغول بستن دکمهی سر آستینش بود.
- امتحان کردنش بد نبود.
جونگکوک سر تکون داد و به درگیری مرد مقابلش با دکمهی سرآستینش خیره شد. واقعا امتحان کردنش مزخرف بود و جونگکوک دروغ نمیگفت چون که کلمهی 'بد' برای ابراز کردن حس واقعیش کلمهی کافیای نیست. مرد که متوجه نگاهش شد ابروهاش رو بالا انداخت و دستش رو به سمت اون گرفت.
- برام ببندش.
دستش رو توی فاصلهی نزدیکی مقابل جونگکوک گرفته بود و اون که کمی سوپرایز شده بود با ناچاری دستش رو بالا برد و به آرومی مشغول بستن دکمه های سر آستینش شد. مرد مقابلش با چشم های اژدهایی عجیبش واقعا زورگو به نظر میرسید و جونگکوک با ماهیتش مشکل داشت. شاید هم جامعه ستیز یا همچین چیزی بود ولی خود جونگکوک هم عادت نداشت زیاد حرف بزنه. پس توجهی نکرد.
- شاید هم کلا میل به رابطهی جنسی نداری، درست نیست؟
مرد حرفش رو ادامه داد و جونگکوک بعد بستن دکمه های یک سرآستین به اون یکی دستش خیره شد تا اون رو هم ببنده. پس حالا داشت میگفت پسرش اون پایین مُرده و نمیتونه بلند شه؟ واقعا لعنت بهش.
BINABASA MO ANG
Bella Ciao || KookV
Fanfiction[ خداحافظ زیبا! ] ژانر : رمنس/ مافیایی / اکشن / معمایی / حاوی اسمات کاپل : اصلی ؛ کوکوی - فرعی ؛ ... روز آپ : یکشنبهها - برای من برقص زیبای وحشی. اون غریبهی عجیب با چشم های کشیده و اژدها مانندش همراه بادیگارد هاش عادت داشت هر هفته ساعت هفت به آ...
