روی تخت این ور و اون ور چرخید هنوز خوابش میومد نمیتونست چشماشو باز کنه ولی یهو با یاده یه چیزی بی حرکت شد ... هیونجین کجاست
چشماشو به زور باز کرد و تو اتاق ندیدش
روی تخت نشست به ساعت نگاه کرد ۱۱ بود چقدر از وقتی اومده اینجا تنبل شده یهو سرش به شدت درد کرد و با دو تا دستاش سرشو گرفت وچشماشو محکم بست احساس حالت تهوع داشت اروم چشماشو باز کرد و بلند شد اگه صورتش رو میشست شاید حالش بهتر میشد
که یهو احساس کرد همین الان بالا میاره محکم و سریع دستاشو گذاشت جلوی دهنش و رفت سمت دستشویی بازش کرد و شروع کرد به عوق زدن و فقط خروج آب زرد تلخ رو از دهنش حس کرد .... بعد چند دقیقه بی حس روی کاشی های دستشویی افتاد .... چرا حالش بد شده بود
خوابش میومد و هم خسته بود دستاشو شستو دهنش و پاک کرد و از اونجا بیرون اومد و روی صندلی نشست بهش لم داد و افکارش رو آزاد گذاشت کم کم داشت خوابش میبرد که در باز شد .... حتما هیونجینه
_اوه صبح بخیر فلیکس .... بلاخره بیدار شدی
+هیونگ من حالم بده
_اولا هیونگ نه من خوشم نمیاد بهم بگی هیونگ همون اسممو بگو دوما چیشده
+نمیدونم از خواب پاشدم و حالم بد شد و هنوز هم حالم بده
_ پس بیا بخواب
+نه نمیخوام
_وایسا برات صبحونه بیارم
رفت بیرون و مشغول درست کردن صبحونه برای فلیکس شد
........
از ساعت ۴ صبح توی جنگ بود و مشغول پیدا کردن سرنخ که بتونه با اون فلیکس رو پیدا کنه
کجا میتونه باشه ؟
£اگه من فلیکس بودم کجا بودم
عرقی از روی پیشونیش افتاد به دستش
£یزره استراحت بد نیست
دنبال یه جایی برای دراز کشیدن پیدا کرد یه درخت بزرگ بود که سایش روی زمین افتاده بود
رفت رو دراز کشید و چشماشو بست احساس تشنگی داشت کوله پشتیش رو گشت و بطری آبش رو بیرون آورد و چند غورت زد و درشو بست و گذاشت تو کیفش
£هوفففف فلیکس آخه تو کجایی من اینجا رو گشتم اونجا رو گشتم همه جارو گشتم اه پسره ی لج باز چه فکری با خودت میکنی که میای اینجا
کم کم خورشید داشت غروب میکرد
£هنوز وقت دارم
بلند شد و چراغ قوش رو درآورد و تو دست نگهش داشت
...........
_فلیکس مطمعنی خوبی
+اره
با صدای گرفته و بی حال جواب داد
_نکنه سرما خوردی
دستشو برد جلو و گذاشت روی سر پسره
_اره تب داری
_میدونی چرا
_چون هر شب شلوار نمیپوشی
+از این همه سال الان باید بخاطر نپوشیدن شلوار مریض بشم چرت و پرت نگو هیونجین
_اوکی هر چی تو بگی .... ناهار و صبحانت رو هم که بالا آوردی وایسا برم برات دارو بیارم
+نمیخواممم ... حتی نمیتونم آب رو قورت بدم
هیونجین به پسر رو به روش که توی تخت مچاله شده. بود نگاه کرد
ناگهان لامپ سرش روشن شد
_همینجا دراز بکش الان میام
.
.
.
_خب گفتی اول باید از گردنش شروع کنم؟
&آره ولی نگاه کن اتاق سرد نباشه وگرنه تب و لرز میکنه
_باشه ممنونم
&راستی هیونجین
پسر به طرف خواهرش برگشت و سوالی نگاش کرد
& فلیکس که چیزی از شب نفهمید
_نه
«فلش بک »
Hyunjin:
منتظر بودم تا بخوابه چشمام بسته بود ولی میتونستم حس کنم که داره بهم نگاه میکنه
با خودش حرف میزد که یهو با صدایی که ازش شنیدم فهمیدم که چشماشو بسته
+شب بخیر هیونجین شی
چشمامو باز کردم و دیدم چشماش بستس و چند دقیقه صبر کردم که بخوابه و با منظم شدن نفس هاش فهمیدم خوابیده و آروم بلند شدم و لباس هامو عوض کردم و از کشوی میز یه بطری برداشتم و دهنش رو آروم باز کردم و اون مایع رو ریختم تو دهنش اون مایع تا فردا صبح بیهوشش میکنه و بعد اون بطری رو انداختم سطل اشغال ...... خم شدم و لبام رو به رون های سفیدش چسبوندم و بوسش کردم بعد پتو رو کشیدم روش و از اتاق خارج شدم
رفتم پایین انگار همه منتظر من بودن
_ببخشید معطل کردم
..........
از این به بعد بجای عمه مین لین نوشته میشه
.........
مین لین: دوستت کجاست
_اون خوابیده
مین لین :یعنی چی.... امشب شب مهمی هست بعد اون خوابیده؟ اصلا جفت اون کیه؟چجوری باتو دوست شده ؟
_خب اون جفتشو از دست داده و دوست نداره تو این مراسمات شرکت کنه
زن رو به روش به شدت دنبال بهانه بود تا هیونجین رو ضایع کنه
&عه خب الان دیر میشه نمیخواین بریم
همه به سمت بیرون در شروع به قدم زدن کردیم
..
مین لین : خب یادتون باشه زود برگردین
بعد با سوت زن هر کسی یه جایی رفت
امروز براشون البته برای خون اشام ها روز مهمی هست اونا هر سال این روز رو که ماه قرمزه رو جشن میگیرن البته قانون هایی هم تو این جشن هست مثلا اینکه بچه های خانواده هر کدوم تنهایی یه جایی میرن و باید یه حیوانی رو شکار کنن و بیارنش برای بزرگ خانواده تا اون بتونه خونشون تو بطری بریزه
هر کدومشون به یه خفاش تبدیل شدن و دنبال حیوان گشتن ولی اونا فقط امشب میتونن به خون اشام تبدیل بشن و عجیب بودن این جشن همین جاشه
....
«پایان فلش بک »
&باشه بهش چیزی نگو
_نه چیزی نمیگم
__________________________
💗🫂 مرسی از حمایت هاتون

YOU ARE READING
༒•𝑭𝒐𝒓𝒃𝒆𝒅𝒆𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆•༒
Vampireکی فکرشو میکرد وقتی که از قصرش فرار کنه همچین اتفاقایی براش بیوفته .. سرنوشتی براش ورق خورده بود که که نه راه فرار داشت نه راه برگشت یعنی باید ادامه میداد؟ + گوهههه به این سرنوشتی و شانسی که من دارممم.... ........... Name: •𝒇𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒍𝒐...