نگاهی به ساعت انداخت ساعت ۹ شب بود
هیون جین بهش گفته بود که ساعت دوازده قراره به طرف دهکده ی فلیکس برن و تا اون موقع آماده بشه چون قراره اولش برم یه جای دیگه
به لباس هاش نگاه کرد ... برای امشب خوب بود
به ساک هاشون که آماده و حاضر بود نگاه کرد
چشماشو بست و به فکر فرورفت
+من چطوری قراره به بابا بگم .. اون حتی نمیدونه من علاقم به پسراست ... و چطور باید بهش بگم که اون و من الان خون اشامیم
که با باز شدن اتاق از فکرش بیرون اومد و به هیونجینی که شبیه مرد هایی که تایپ یاقوت قرمز رو میدادن رو تجسم کرد ... اون واقعا یه رویا بود و چطور یکی میدونست که انقد جذاب و پرستیدنی باشه
_حاضر شدی ؟
هیون جین نگاه کلی به فلیکس که شبیه نایاب ترین جواهر دنیا شده بود نگاه کرد
حتی باورشدهم نمیشد که همچین فرشته ای باید جفتش باشه+اوهم .... حاضرم ... کجا قراره بریم
هیون جین لبخندی زد
_دنبالم بیا
دنبالش راه افتاد و از خونه خارج شدن هیونجین دستشو گرفت تا یه دفعه گم نشه ... بعد چند دقیقه
به یه جای زیبا که یه آبشار بزرگ داشت البته نه یه آبشار معمولی آب آبشار داشت تو تاریکی میدرخشید
که درخت های آلبالو کنار آبشار و اطراف بودن هم فضا رو رمانتیک تر کرده بود_ من وقتی بچه بود مامانم منو میاورد اینجا ... عاشق اینجا بودم ... مامانم هم چون میدونست عاشق اینجام منو زود زود میاورد اینجا ... گفتم به تو هم اینجا رو نشون بدم
فلیکس که هنوز محو زیبایی اونجا بود دو پلکی زد که باعث شد برگرده سمت هیونجین
+ مردم ما سال هاس که دنبال این آبشار هستن ... وایسا ببینم اسمش آبشار ..
_لونا
+آره اسمش آبشار لوناس ... میگفتن هر کس دنبال این آبشار اومده هرگز برنگشته
_اره بعید هم نیست چون این آب فقط مال ماست .. گرگینه ها .. خون آشام ها ... جادوگرا..حیوانات و کلی موجود دیگه
+ چرا حالا اسمش لوناس
_ ما قبلا یه رهبر تو این جنگل داشتیم که واقعا یه زن قوی و دلیری بود ... اسمش لونا بود ... اون رفته رفته فهمید که بدن ما به یه آب مخصوص نیاز داره که مارو
بیشتر قوی نگه میدارد ... اون این آبو درست کرد .. بعدش به دست یکی از بچه های خودش کشته شد
و بعد از اون گرگینه ها و جادوگرا و خون اشام ها هیچ وقت مثل سابق با هم رفتار نکردن+ آخه مگه نمیگی که یه زن قوی بود پس چطوری به همین سادگی مرد
دخترش اونو به طور مرموزی کشت ... کسی نمیدونه که چطوری .. فقط اینو میدونیم که دخترش اونو کشته .. با اینکه خون ریزی داشته ولی هیچ جاش آسیب ندیده
YOU ARE READING
༒•𝑭𝒐𝒓𝒃𝒆𝒅𝒆𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆•༒
Vampireکی فکرشو میکرد وقتی که از قصرش فرار کنه همچین اتفاقایی براش بیوفته .. سرنوشتی براش ورق خورده بود که که نه راه فرار داشت نه راه برگشت یعنی باید ادامه میداد؟ +فاککک به این سرنوشتی و شانسی که من دارممم.... ........... Name: •𝒇𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒍𝒐𝒗...