فنجان قهوه رو روی میز گذاشت در حالی که نمیتونست نگاهش رو از پسرکی که پشت پیانو نشسته بود، بگیره.
نور کمی که روی پسرک مو مشکی افتاده بود، زیباییاش رو چند برابر کرده بود.
سرش رو به سمت راستش چرخوند و به بادیگاردش اشارهای کرد، مرد که کنارش خم شد توی گوشش چیزی گفت.
بعد با نگاهش دور شدن بادیگاردش رو دنبال کرد و منتظر موند.
دوباره فنجان قهوه رو توی دستش گرفت و کمی ازش نوشید.
بادیگارد کنارش برگشت و به سمتش خم شد.
«قربان متاسفم، قبول نکردن.»
نیازی نداشت که بشنوه چون خودش از دور دید که پسرک مو مشکی سرش رو به نشونهی مخالفت تکون داد.
قهوهی تو دهنش رو قورت داد، فنجان رو رو روی میز گذاشت و از جا بلند شد.
قدمهاش رو به سمت پسرک و پیانوی توی رستوران برداشت.
کنارش رسید و نگاهش رو با لذت به انگشتهای کشیده و زیبای پسرک داد و منتظر موند تا آهنگی که در حال نواختنش بود، تموم بشه.
پسرک مو مشکی که متوجهی حضور مرد کنارش شده بود، بعد از تموم شدن آهنگ، سرش رو بلند کرد.
«بفرمایید.»
مرد مو بلوند، دستش رو جلو برد.
«من رو میشناسی؟»
پسرک با تردید دستش رو جلو برد.
«بله میشناسم، جناب بنگ چان.»
بنگ چان با لبخند پشت دستش رو نوازش کرد.
«اسمت رو میتونم بدونم؟»
پسرک دستش از بین دست مرد بیرون آورد و یواشکی نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی نگاه تیز رئیسش رو دید، با صدای آرومی گفت:
«اسمم جونگینه. جناب بنگ میتونیم بعد صحبت کنیم؟ برام دردسر میشه.»
بنگ چان نگاه پسرک رو دنبال کرد، وقتی متوجهی نگاه خیرهی رئیس رستوران روی جونگین شد، اخمی کرد، از نگاه اون پیرمرد اصلا خوشش نیومد.
به طرف پسرک برگشت، طوری خم شد که مقابل صورتش قرار گرفت.
«چرا دعوتم رو قبول نمیکنی؟»
جونگین نفس حبس شدهاش رو آهسته بیرون داد، کاش میتونست علت این همه پافشاری بنگ چان، طراح برند بنگ رو برای دعوت کردنش به خونهاش بفهمه.
نگاه مطمئنش رو به چشمهای جذاب مرد داد.
«چون دلیلی برای قبول کردنش ندارم.»
چان با دقت به صورتش نگاه کرد، اون خیلی زیبا بود.
«فقط یک پیشنهاد کاریه.»
یکی از ابروهای جونگین از تعجب بالا رفت، با دستش به خودشون اشاره کرد.
«پیشنهاد کاری بین من و شما؟ میخواید براتون پیانو بزنم؟»
مرد که کمرش خسته شد، صاف ایستاد.
«نه... میخوام که مدل برندم بشی!»
چشمهای جونگین گردتر از این نمیشد، درست شنیده بود؟
بنگ چان تعجب پسرک رو که دید، لبخندی زد.
«حالا اگر دلیلی برای قبول کردن دعوتم داشتی، توی ماشین منتظرت هستم.»
گفت و ازش دور شد.
...
جونگین ادامهی شب وقتی که مشغول نواختن پیانو بود لحظهای نتونست از فکر بیرون بیاد. مدام به این فکر میکرد که مگه بنگ چان چه جذابیتی درش دیده بود که این پیشنهاد رو بهش داده بود؟
اون اندام لاغر و قد بلندی داشت اما چهرهاش از نظر خودش معمولی بود.
از رییس رستوران خداحافظی و به سمت در خروجی حرکت کرد.
پسرک فکر کرد که شاید بالاخره دعاهاش جواب داده وبا اون فرصت قرار بود از زندگی سختش نجات پیدا کنه.
نگاهش روی توی خیابون خلوت رستوران چرخوند و با دیدن بادیگارد و ماشین گرون قیمت بنگ چان، نفس عمیقی کشید و به راه افتاد.
جونگین تصمیمش رو گرفته بود و میخواست از فرصتی که گیرش اومده بود، استفاده کنه.
...
