چشمهاش رو بست، مُشتهاش رو پر از آب کرد و به صورتش پاشید، نفسهای عمیق و پشت سر هم کشید و چشمهاش رو باز کرد.
نزدیکهای صبح بود و جیسونگ چند دقیقه پیش با کابوس خیلی بدی از خواب بیدار شده بود، کابوسی پر از درد، ترس و تنهایی.
با کمترین سروصدا از سرویس بهداشتی بیرون رفت، خونهی کوچک چان، در سکوت کامل بود، امن و آروم.
با پاهای برهنه، آروم به سمت تخت رفت. بالشت و پتو رو برداشت و بیصدا روی زمین، کنار چان، پهن کرد. خوابیدن روی اون زمینِ سخت براش اهمیتی نداشت، فقط نمیخواست تنها باشه، نیاز داشت اون امنیت رو از نزدیک احساس کنه.
کنارش دراز کشید. بوی تمیزی ملافهها و پتو و صدای آروم نفسهای چان، ذهنش رو آرومتر کرد، یک آرامش عجیب.
دستش رو زیر سرش گذاشت و به صورتش چشم دوخت. صورت پسر بزرگتر جذاب و دوست داشتنی بود، بینی گوشتی و لبهای قلوهای، با چشمهایی که حتی وقتی بسته بودن هم آرامش داشتن.
اگر چان پیداش نمیکرد، چه اتفاقی براش میافتاد؟ اون پسر چهقدر مهربون بود که بدون اینکه بشناستش بهش کمک کرده، اجازه داده بود تا خوب شدن حالش توی خونه و کنارش بمونه. اونقدر به صورت چان خیره شد که پلکهاش کمکم سنگین شده و دوباره خوابش برد.
...
تخممرغهای آب پز شده رو داخل کاسهی کوچکی و لیوان شیر رو کنارش گذاشت، نون تازهای که خریده بود رو هم توی سینی گذاشت و به سمت جایی که جیسونگ خوابیده بود رفت.
خم شد و به صورتش نگاه کرد، توی خواب اخم کرده و لبهاش جمع شده بودن، چان به محض بیدار شدن و دیدن جیسونگی که کنارش خوابیده بود، کمی متعجب شده بود.
اما بعد با حدس اینکه پسر کوچکتر کابوس دیده، ترسیده و کنارش خوابیده، حس خوبی رو تهِ قلبش احساس کرده بود.
دستش رو جلو برد، پتو رو بالاتر روی بدنش کشید و از جا بلند شد، دیگه نمیتونست استراحت کنه و باید سر کار میرفت، نیمنگاهی به پسری که غرق خواب بود انداخت، نگرانیای بابتش نداشت.
چان وسیلهی ارزشمندی توی خونهاش نداشت که بخواد بابتش نگرانی داشته باشه، از اون گذشته، به جیسونگ اعتماد و باورش کرده بود، از نظرش پسری که توی اون وضع بود و از همکارهای خودش بود، نمیتونست دروغگو باشه.
...
خسته از راه رفتن زیاد، گونی رو از کولش پایین برد و در خونهی خودش رو زد، کمی منتظر شد و وقتی جیسونگ در رو براش باز کرد، با خوشرویی سلام کرد و در جواب لبخند با نمکی تحویل گرفت.
«کمک میخوای؟»
«نه ممنونم.»
جیسونگ که در رو بست، کفشهاش رو در آورد و گونی رو روی زمین، کنار در گذاشت.
«استراحت کردی؟»
پسرک مو قهوهای لبخندی که دندونهای بالاییاش رو به زیبایی به نمایش گذاشت زد، یکی از لباسهای تمیزی که در اختیارش گذاشته بود رو، پوشیده و موهاش رو مرتب کرده بود.
«آره خیلی خوب خوابیدم، مرسی برای صبحونه، خودت صبحونه خوردی؟»
