Kiwi

387 21 3
                                        


از سرویس اتاق بیرون اومد، دست‌هاش رو با حوله خشک کرد و خودش رو روی تخت تک نفره‌‌ی فلزی انداخت.

دستش رو زیر سرش گذاشت و نگاهش رو به سینی خالی از غذا داد، دست دیگه‌اش رو روی شکمش کشید، گرسنه بود و کم‌کم باید خبری از غذا می‌شد.

از جا بلند شد به سمت پنجره‌ای که با چوب و میخ بسته شده بود، رفت، خم شد، چشمش رو نزدیکِ سوراخی که تنها راه ارتباطی‌اش با بیرون بود، برد و به بیرون نگاهی انداخت.
«نزدیک‌های ظهره...»

همزمان با زمزمه‌اش، صدای قفل در رو شنید و لحظه‌ای بعد با باز شدن در، سرش رو از پنجره‌ی بسته شده دور کرد.

به عقب چرخید و با دیدن مرد ماسک‌دارِ مشکی پوش، نفسش رو کلافه بیرون فرستاد.
«بالاخره اومدی، ناهارم داشت دیر می‌شد.»

جلو رفت و بدونِ توجه به سنگینی نگاه مرد، سینی غذا رو از دستش گرفت، دیگه حتی از اون چاقوی توی دستش هم‌ نمی‌ترسید، توی اون مدت هیچ آسیبی بهش نرسونده بود.

با سینی غذا سمت تخت رفت و روش نشست، غذای توی ظرف گرم بود و بوی خوبی داشت و همین اشتهاش رو دو برابر کرد.

با نگاهِ کوتاهی به سینی روی میز، اشاره‌ای بهش کرد.
«اون سینی رو هم ببر، از دیروز این‌جاست، بوش اذیتم می‌کنه.»

اولین قاشق غذا رو توی دهنش برد و مشغول خوردن شد، وقتی حرکتی از مرد مشکی پوش ندید، بهش نگاه کرد، از پشت ماسکی که روی صورتش کشیده بود فقط می‌تونست چشم‌هاش رو ببینه.
«چرا این‌طوری نگاهم می‌کنی؟ مگه توی این هجده روز کاری غیر از این انجام دادی؟ آها چرا! روز اول من رو زدی، یادته؟»

با نگاه متعجب مرد، خنده‌ای کرد.
«خیلی خب، شوخی کردم؛ خداروشکر زبون هم که نداری جوابم رو بدی... من حتی نمی‌دونم برای چی من رو دزدیدی و آوردی این‌جا! البته که اعتراضی هم ندارم... می‌خوای بدونی چرا؟»

مرد مشکی پوش به عقب چرخید و به سمت در رفت تا از اتاق بیرون بره و پسر بدون توجه، به حرف‌هاش ادامه داد:
«چون این اتاق با همین وسایل و امکاناتش از اتاق مرطوب و بو‌ گندوی خودم خیلی بهتره، درسته زندانیم ولی حداقلش وضعیتم این‌جا بهتر از اتاقمه که هر‌ لحظه ممکنه سقفش بریزه روی سرم!»

مرد مشکی پوش جایی نزدیک در ایستاد، سرش رو به سمت چپش چرخوند و‌ نگاهش به کتاب‌هایی که براش گذاشته بود، افتاد؛ اون پسر داشت از چی‌ حرف می‌زد؟
«تخت، تشک و بالش راحت، پتو و اتاق گرم... شوفاژ اتاقِ من همیشه خرابه، برای همین همیشه باید لباس‌های گرم بپوشم...»

نگاهش رو از بازی‌فکری‌ها و کتاب‌های روی میز گرفت، صدای آه پسر رو شنید و به سمت عقب برگشت.
«از الان ناراحتم که اگر من رو نکُشتی و آزادم کردی، چطوری باید از این اتاق دل بکَنم و برگردم تو اون ساختمون خرابه!»
«ساختمونِ خرابه؟»

Stray Kids Where stories live. Discover now