Perfect Lie 1

322 15 1
                                        


وارد پیاده رو شد و گونی توی دستش رو روی زمین گذاشت گوشه‌ی سکوی کنار بانک که ساعت کاری‌اش تموم‌ شده بود، نشست.

ساندویچ کوچکش رو از داخل جیب کاپشنش بیرون آورد، پلاستیک دور ساندویچش رو پایین برد و با ولع گازی به نون خشک شده‌اش زد.

بعضی روزها خودش از توی خونه ساندویچ درست می‌کرد و بعضی روزها هم از بیرون یک غذای ساده می‌گرفت اما در حقیقت ساندویچ‌ها و غذاهای ساده‌ی خوشمزه‌ی خودش رو به غذاهای بیرون ترجیح می‌داد.

همون‌طور که حواسش به زمان بود ساندویچش رو تموم کرد و از جا بلند شد، بدون تکاندن خاک روی لباسش، قدمی جلو برداشت و دستش رو دور گونی روی زمین قرار داد.

از روی زمین بلندش کرد و با انداختنش روی دوشش، به راه افتاد، توی لاین سمت راست پیاده‌رو قدم بر می‌داشت در حالی که نگاهش به جلوی پاهاش بود و سعی می‌کرد با کسی برخورد نکنه.

«از بالا دارم میام به نظرم امروز اون طرف نرو چون چیزی کاسب نمی‌شی.»
با قرار گرفتن کسی کنارش، سرش رو چرخوند و به سمت چپش نگاه کرد.

همکار و دوستش بود که خودش رو بهش رسونده بود و حالا کنارش قدم بر می‌داشت.
«امروز همین اطرافم... تو هم برو استراحت کن برای امروز کافیه راه زیادی رو رفتی.»

یکی از بزرگ‌ترین مشکلات و سختی کارشون راه رفتنِ زیاد بود، مسافت زیادی رو باید با پای پیاده طی می‌کردن تا به تک‌تک سطل‌های بازیافت سر بزنن، می‌تونستن از دوچرخه هم استفاده کنن اما اون پیاده‌روی رو ترجیح می‌داد.
«من رفتم، خودت هم استراحت کن چان، فعلا.»

سرش رو تکون داد و داخل کوچه رفت، گونی رو روی دوشش جابه‌جا کرد و نگاهی به اطرافش انداخت، کوچه خلوت بود.

به سمت جایی که مخصوص سطل‌ها بود، رفت و با نزدیک شدن به سطل‌‌ها، ماسکش رو روی بینی و دهنش قرار داد و کلاهش رو تا نزدیک چشم‌هاش پایین کشید.

دوباره دستکش‌هاش رو دست کرد بعد خم شد و در سطل مخصوص بازیافت‌ها رو باز کرد.

بازیافت‌های فلزی، دو عدد باتری، شیشه‌ای رو از بین‌شون جدا کرد و داخل گونی روی دوشش انداخت.

با فاصله گرفتن از سطل‌ها، از اون کوچه گذشت و به کوچه‌ی بعدی رفت، اگر می‌تونست مس و آلومینیوم پیدا کنه به درآمد بیشتری می‌رسید اما پیدا کردن‌شون کار هر روز نبود و گاهی هم ممکن بود بقیه‌ی همکارهاش زودتر از اون به اون‌ها رسیده باشن.

سطل‌های کوچه‌ی بعدی رو هم به همون شکل گشت و توی پیاده‌رویی که به کوچه‌ی آخر خیابون می‌رسید، ایستاد.

گونی رو از دوشش پایین آورد و بهش نگاهی انداخت، برای اون روز خوب بود اما نگاهِ پر از شَکش رو به کوچه‌ی آخر دوخت.

Stray Kids Where stories live. Discover now