Till The End

332 19 2
                                        


زیر لب آهنگ مورد علاقه‌ی خودش و دوست پسرش رو زمزمه و هم‌زمان چوب لباسی‌ها رو دونه‌دونه رد می‌کرد.

نگاهش مشتاقانه روی تک تک لباس‌های توی اون فروشگاه می‌چرخید، قرار بود ده دست لباس بردارن و خیلی هیجان داشت.
«کاش من یه پیراهن مشکی می‌پوشیدم.»

همون‌طور که انتظارش رو داشت فورا صدای معترضش رو شنید.
«نمی‌شه چان! مهمونی تم خودش رو داره، همه باید آبی بپوشن.»

پسر بزرگ‌تر لبخندی زد و لباسی که چشمش رو گرفته بود رو از رگال بیرون آورد، نزدیک اتاق پرو بود و به راحتی صدای هم رو می‌شنیدن.
«به جز تو، مینهوی من اون شب باید بدرخشه.»

لباس‌ها رو روی آرنجش انداخت و دوباره نگاهی به لباس‌ها انداخت.
«فلیکس می‌خواست... می‌خواد موهاش رو هم آبی کنه، مطمئنم خیلی بهش میاد. آه... این لباسه خیلی سنگینه.»

چان نیم‌نگاهی به سمت چپش که اتاق پرو قرار داشت انداخت و گفت:
«کمک نمی‌خوای عشقم؟»
«نه، این رو نمی‌پوشم. سنگ دوزی‌های روی سینه‌اش خیلی زیاده...»

چان نفسش رو آهسته بیرون فرستاد و به نگاه کردن لباس‌ها ادامه داد.

لبخندی از تصور اون‌ها روی تن زیبای مینهوش روی صورتش نقش بست.
«به بچه‌ها گفتم بعد از تموم شدن مهمونی اصلی تازه مهمونی‌مون شروع می‌شه؛ استخر ویلا رو هم آماده می‌کنیم هر کسی دوست داشت استفاده کنه.»

صدای مینهو کلافه اما آهسته به گوشش رسید:
«ولی اون شب؛ شبِ ماست چان! همه باید ساعت یک برن خونه‌شون!»

پسر بزرگ‌تر بی‌حواس زیر خنده زد و به سرعت دستش رو جلوی دهنش گرفت و به اطرافش نگاهی انداخت.
«آخه مگه حکومت نظامیه که سر ساعت یک خاموشی بزنیم عزیزم؟ بذار یه شب تا صبح خوش بگذرونیم؛ هر شب دیگه برای ماست عشقم.»
«عه این‌طوریه؟ یک هفته که روی کاناپه خوابیدی می‌فهمی حکومت نظامی یعنی چی.»

چان با همون لبخندی که به خاطر هم صحبتی با دوست پسرش روی لب‌هاش بود سرش رو به چپ و راست تکون داد، یک روز از عشق زیاد به مینهو دیوونه می‌شد، چطور این قدر شیرین بود؟
«من اشتباه کردم، چشم عشقم! میگم بعد از ساعت یک کسی مزاحممون نشه.»

بعد از انتخاب دو لباسی که به دلش نشسته بود، سراغ رگال لباس بعدی رفت، دل تو دلش نبود تا زودتر مینهو از اتاق پرو بیرون بیاد و بتونه ببینتش.
«نمی‌خوای بیای بیرون؟ دلم آب شدا.»
بلافاصله صدای باز شدن در اتاق پرو رو شنید و بی حرکت ایستاد، اخلاق‌های دوست پسرش رو کامل می‌شناخت و می‌دونست نباید زودتر ببینتش.
«برنگردی‌ها...»

چان دست آزادش رو بالا گرفت.
«من هیچی نمی‌بینم.»
«خوبه، وقتی گفتم برگرد.»
صدای قدم‌های مینهو رو شنید که داشت بهش نزدیک می‌شد و ضربان قلبش بالا رفت.

Stray Kids Where stories live. Discover now