هیچوقت عادت نداشتم از آینه به عقب نگاه کنم،
اما این بار فرق داشت... چیزی توی اون پسر بود که مجبورم کرد بهش نگاه کنم. چند دقیقه پیش مکالمهی عجیبی پشت تلفن داشت، مکالمهای که چشمهاش رو خیس کرده بود.
"میخوای جایی نگه دارم؟"
تا حالا با هیچ کدومشون حرفی نزده بودم، اما اون پسر فرق داشت! دوست داشتم باهاش حرف بزنم!
"اگر نیاز داری یکم تنها باشی."
جوابم فقط و فقط سکوت بود، برق جواهراتی که دور گردنش بود وادارم میکرد نگاه از آینه بگیرم.
"همینطوری خوبه، ممنونم."
بالاخره حرف زده بود، صداش... متفاوتترین صدایی بود که تا الان شنیده بودم.
"دیگه تنهایی حالم رو خوب نمیکنه..."
غم صداش باعث شد دوباره نگاهم رو بهش بدم، دستش رو به در ماشین تکیه داده و جلوی دهنش گرفته بود.
"وقتی تنهام از هجوم فکرهای توی سرم وحشت میکنم. آزاردهندهاست."
کم کردن سرعت ماشین، کاری بود که ناخودآگاه انجامش دادم؛ نمیخواستم زود به مقصد برسیم.
"فقط کنار کسایی باش که دوستشون داری و دوستت دارن؛ اونوقت از هجوم افکار توی سرت در امانی."
"دوستم ندارن، براشون مهم نیست که چه بلایی سرم میاد..."
لحن پر از بغضش داشت چه بلایی سرم میآورد؟
لبهام رو روی هم فشار دادم، ضربان قلبم بالا رفته و احساس گر گرفتگی داشتم، چطور دوستش نداشتن؟ چطور میتونستن با این فرشته با نامهربونی رفتار کنن؟
نگاهم رو از چهرهی زیبا و غمگینش گرفتم و به ساعت جلوی ماشین دادم، سی دقیقه به نیمه شب مونده و من با سرعت شصت تا توی اتوبان میرفتم!
دوباره نگاهش کردم، چشمهای مشکی رنگ و درشت پر از اشکش، خیره به تاریکی بیرون از ماشین بود.
سرش رو که چرخوند نگاهم رو به مقابلم دادم، دستهام دور فرمون محکم شدن وقتی پرسیدم:
"یه جایی که امن باشه رو داری؟ آدرسش رو بهم بگو."
"جایی رو ندارم، چرا نمیریم هتل؟"
"اونجا امن نیست، میخوام نجاتت بدم!"
حرفی نزد، مکالمهی چند دقیقه قبلش رو مرور کردم، از پدرش گلایه میکرد که چرا به خاطر اون نمیتونه عادی زندگی کنه!
"نمیخوای چیزی بپرسی؟"
بالاخره نگاه از تاریکی گرفت، سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد، صداش لرزید، بیپناه و ترسیده به نظر میرسید و دوست داشتم آرومش کنم.
"مهم نیست، فقط برو، من رو از این شهر و آدمهاش نجات بده!"
"بهم اعتماد داری؟"
نگاهِ منتظرم رو بهش دوختم، سرش رو که به نشونهی موافقت تکون داد، پام رو روی پدال گاز گذاشتم و از همهی ماشینها گذشتم.
با صدای اعلان موبایلم، پیامی که برام ارسال شده بود رو خوندم:
"مدل لی فلیکس الان توی ماشینته؟ تا سی دقیقهی دیگه باید این جا باشه هوانگ! مشتاقانه منتظرم واکنش پدرش رو ببینم وقتی سر پسرش رو براش میفرستم!"
موبایلم رو خاموش کردم و روی صندلی کنارم انداختم، من تصمیم خودم رو گرفته بودم.
من فقط یک راننده بودم، قاتل نبودم!
دیگه نمیخواستم آدمهای بیگناه رو به سمت مرگ ببرم!
میخواستم امید رو به چشمهای غمگین زیبای پسر بیگناهی که زندگیام رو تغییر داده بود، برگردونم.
برای اولین بار، یه اسم رو از لیست حذف کردم؛ شاید... شاید هم خودم رو نجات دادم!
