Part 3

114 6 1
                                        


گوشه‌ی خیابون، نزدیک به ایستگاه اتوبوس ایستاده بود، هوای سئول نسبت به دوماه پیش گرم‌تر شده و جیسونگ پیراهن نازکی به تن کرد بود.

با صدای زنگ موبایلش، فورا اون رو بیرون آورد و در جواب پیام چان که گفته بود رسیده، آدرس دقیق جایی که ایستاده بود رو فرستاد.

بعد موبایلش رو داخل جیبش برگردوند و دست پاچه مشغول مرتب کردن پیراهن و موهاش شد، وقتی از خوب بودن سر و وضعش مطمئن شد، سرش رو بالا گرفت و با چشم به دنبال چان گشت که همون موقع تاکسی‌ای نزدیک پاش ایستاد.

خواست سرش رو به سمت دیگه‌ای برگردونه که چان رو روی صندلی عقب تاکسی دید، پسر شیشه رو پایین برد و صداش کرد، با تعجب به سمت تاکسی رفت و سوار شد، خیلی کم پیش می‌اومد چان تاکسی بگیره.

پسر بزرگ‌تر که ماسکش رو به صورتش زد، با ناراحتی به طرفش چرخید و نگاهی بهش انداخت، مثل همیشه تیشرت مشکی رنگ به همراه کلاه و ماسک مشکی!
«حالت خوبه عزیزم؟ دلم برات تنگ شده بود.»

چان صادقانه گفت، اون اگر هر روز و هر ساعت هم جیسونگ رو می‌دید باز هم دلتنگش می‌شد، خودش هم می‌دونست  وابستگی زیادی رو توی همون زمان نسبت بهش پیدا کرده بود.

پسرک مو قهوه‌ای معذب دستش رو به پیراهن روشنش کشید، احساس می‌کرد با اون پیراهن قرمز رنگ کنار چان خیلی ضایع به نظر میاد.
«خوبم، منم دلم تنگ بود...»

چان سرش رو پایین برد و دستش رو زیر چونه‌ی پسرک گذاشت.
«چرا احساس می‌کنم معذبی؟ چیزی شده؟»
جیسونگ که نمی‌خواست چان حقیقت رو بفهمه، با چشم و ابرو به راننده‌ی تاکسی اشاره‌ای کرد و بعد با صدای آرومی گفت:
«مگه قرار نبود بریم خیابون غذا؟ چرا این‌طرفی داریم می‌ریم؟»

پسر بزرگ‌تر چونه‌اش رو رها کرد و صاف نشست، ماسکش رو روی صورتش تنظیم کرد.
«وقتی رسیدیم می‌فهمی کیوتی سوپرایزه.»

جیسونگ نتونست آروم بشینه، توی صندلی شروع به بالا و پایین پریدن کرد.
«چه سوپرایزی؟ بهم بگو طاقت ندارم.»

با شنیدن صدای خنده و دیدن چشم‌های هلالی شده‌اش به خاطر خنده از پشت ماسک، آستین لباسش رو گرفت و کشید.
«بگو بگو بگو چانی لطفا!»

پسر بزرگ‌تر با گرفتن دست ظریف و کشیده‌ی جیسونگ، ازش خواست کمی آروم‌تر باشه و گفت:
«خیلی خب، مگه چاره‌ی دیگه‌ای هم دارم؟ امشب شام رو توی رستوران می‌خوریم.»

چشم‌های پسرک به سرعت گرد شدن و بالاخره آروم سر جاش نشست، آستین چان از بین انگشت‌هاش رها شدن و به پشتی صندلی تکیه داد، اون وضعیت اصلا درست نبود.
«اما... واقعا نیاز نیست.»

چان که می‌دونست دلیل اون حرف جیسونگ چیه، سعی کرد طوری صحبت کنه که ناراحتی پیش نیاد.
«فکر می‌کنم حق این رو داشته باشیم که یک شب خوش بگذرونیم، مگه نه؟»

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Sep 11, 2025 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

Stray Kids Where stories live. Discover now