"دستم نمیرسد که در آغوش گیرمت."
_هیونا..میتونی یکاری برام انجام بدی؟
مرد خمیازه ای کشید و آرنجش رو به زانو هاش تکیه داد
+چرا نمیذاریش برای سر میز صبحانه؟ ساعت تقریبا سه شبه
تهیونگ سرش رو پایین انداخت
_برای صبحانه نمیمونم..
مرد روبروش ابرو هاش رو بالا انداخت
_دو ساعت دیگه میرم
+حتی یک روز کامل هم قرار نیست بمونی؟ کل دیدار ما بعد از این مدت در حد چند دقیقه اونم ساعت دو شب بود؟
تهیونگ کمی به جلو خم شد
_متاسفم هیونگ..میشه لطفا یکاری برام انجام بدی
اون مرد تقریبا متوجه شده بود که تنها دلیل سر زدن برادرش به اون خونه این بود که به کمکش نیاز داشت
اخم کمرنگی کرد و بعد از مکث کوتاهی سرش رو به نشونهی تایید تکون داد
تهیونگ کاغذ کوچکی از جیب سویشرتش بیرون آورد و اون رو کف دست برادرش گذاشت
_جئون جانگکوک، ایتالیا، ونیز
چشم های مرد درشت شد
+ازم میخوای بخاطر این کاغذ از روسیه تا ایتالیا برم؟
تهیونگ با چشم هایی که تنها کورسویی از امید در اونها دیده میشد سعی کرد به آخرین طناب شانسش چنگ بندازه
_خواهش میکنم..
یک هفته گذشته بود..یک هفتهی عذاب آور
پر از اشک..تنفر..غم..
"4:46 صبح"
جانگکوک چشم هاش رو باز کرد
به سقف سفید اتاق خیره شد. حدس اینکه الان چه ساعتی از نیمهشب بود اصلا سخت نبود چون فردی که روی تخت دراز کشیده بود چندین ماه بود که دقیقا ساعت 5:46 دقیقهای صبح از خواب میپرید
تنها تفاوت به وجود اومده این بود که یک هفتهی گذشته بعد از بیدار شدنش آرامش قلبش کنارش نبود با در آغوش گرفتنش و یا صحبت کردن و کتاب خوندن آرومش کنه
اینبار اون بجای بلافاصله در آغوش گرفتن عزیزترینش بلافاصله با حالت تهوع وحشتناکی به سمت حمام کنار اتاق میدوید
و این اولین چیزی بود که توی اون شب ها نبودِ دلیل ارامشش رو بهش یادآوری میکرد
معدهی ضعیف جانگکوک تحمل همچین ضربهای رو نداشت پس دور از انتظار نبود که اون با اینجور درد های وحشتناکی تمام شب رو به خودش بپیچه
به سقف سفید اتاق خیره بود و احساس خلأ غیر قابل توصیفی تمام وجودش رو پر کرده بود
نور خورشید درحال طلوع کم کم روی دیوار روبروش پدیدار میشد و چشم هاش رو از نگاه کردن به اون سفیدی بی روح که انگار تمام وجودش رو بلعیده بود نجات میداد
با درهم پیچیدن محتویات معدش چشم هاش رو روی هم فشار داد و به پهلو روی تخت چرخید
فشار شدید درد به معدش نشون دهندهی بی اشتهایی این مدتش بود و اون آنقدر ضعیف شده بود که حتی توانایی بلند شدن از روی تخت رو نداشت و کل روزش رو روی همون تخت دراز میکشید تا وقتی شب بشه و نیمه های شب خوابش ببره که البته جانگکوک شدیدا تلاش میکرد با نخوابیدن خودش رو توی زندان وحشتناک اون کابوس های شبانه نندازه
+جانگکوک..
کوک چشم هاش رو روی هم گذاشت به امید اینکه جیمین بیخیال بشه و بره
تقریبا یک ساعت گذشته بود و جانگکوک با وجود بیدار بودنش به حدی ضعیف شده بود دور از انتظار نبود درحال به خواب زدن خودش بیهوش شده باشه
جیمین با باز شدن چشم های جانگکوک متعجب به چهرش نگاه کرد
چشم های قرمز، صورت لاغر شده و مثل کچ سفید
پوست بدنش مثل یه مرده سرد بود
+چه بلایی سر خودت آوردی..
جیمین با صدایی که از تعجب بالاتر از یه حدی نمیرفت پرسید و بعد سریع با گرفتن دست های جانگکوک اون رو از روی تخت بلند کرد و وارد حموم شد
آب گرم رو باز کرد و جانگکوک رو توی وان آب نشوند
بالش سیلیکونی کوچکی رو پشت گردنش قرار داد و در مدتی که وان درحال پر شدن بود از حمام بیرون رفت
وارد آشپزخونه شد و درب یخچال رو باز کرد
کاملا خالی بود
به اطراف نگاه کرد و چشمش به شکلات روی طبقهی کتابخونه افتاد
سریع برش داشت و قبل از اینکه سمت اتاق بره متوجه کاغذ کاهی کوچیکی که از زیر شکلات پایین افتاد شد
"دستم نمیرسد که در آغوش گیرمت."
به نوشتهای که به زبان ایتالیایی نوشته شده بود نگاه کرد
مشخص بود از طرف چه کسیه
با قطع شدن صدای آب، جیمین سریع کاغذ رو توی جیب شلوار جین مشکلی رنگش قرار داد و به سمت اتاق رفت
وارد حمام شد و شکلات رو باز کرد
تکهی کوچکی رو به آرومی توی دهن جانگکوک گذاشت و مابقی اون رو درحالی که از حمام خارج میشد روی میز رها کرد
تلفنش رو با شونش کنار گوشش نگه داشت و دسته گل رزی که توی گلدان روی میز خشک شده بود توی سطل اشغال انداخت
در همین حین به بوق خوردن تلفنش گوش میداد و منتظر بود فرد پشت خط جواب بده
با صدای ضبط شدهی زنی که اطلاع میداد تلفن فردی که باهاش تماس گرفته بود خاموشه، گوشی رو از کنار گوشش برداشت و اون رو روی میز انداخت
با حولهی مستطیل شکلی سمت حموم رفت و به جانگکوک کمک کرد با اون خودش رو بپوشونه
به محض خروج از حمام، لباس مشکی یقه اسکی رو به همراه شلوار جین مشکی رنگی روی تخت گذاشت و به اون پسر کمک کرد اون ها رو بپوشه
به سمت در خروجی رفتند و بعد پوتین های مشکی چرم رو پای جانگکوک کرد و خودش هم خیلی سریع کفش هاش رو پوشید و در رو بست
در مسیر راه پله چندین بار نزدیک بود جانگکوک به پایین پرت بشه اما خب به لطف جیمین این اتفاق نیفتاده بود
اون خونه دقیقه کنار کانال اب قرار داشت و این در اون لحظه واقعا کمک کننده بود چون به محض خروج از ساختمون پیرمردی که گوندولا میروند متوقف شد تا اون دو سوار بشن
جانگکوک به محض نشستن توی اون قایق باریک دست هاش رو به لبه های قایق تکیه داد و سرش رو به سمت عقب برد
باد سرد به موهای خیسش میخورد و باعث میشد هوشیار بشه
با متوقف شدن قایق
جانگکوک به کمک جیمین پایین رفت
و هردو وارد فضای بیمارستان شدند
جانگکوک روی تخت سفید رنگ بیمارستان دراز کشید و بلافاصله دکتر برای معاینه اومد
اون یه بیمارستان محلی کوچک بود که فقط یک پزشک و چند پرستار داشت
+وضعیت معدش وخیمه. زخم تقریبا عمیقی وجود داره که درحال خونریزیه. خون بالا نیاورده؟
جیمین با چهرهی پشیمونی بخاطر تنها گذاشتن جانگکوک، با صدای خیلی کم پاسخ داد
_نمیدونم..
KAMU SEDANG MEMBACA
NEXUS | VKook
Fiksi Sejarah"پیوند" شاید من فقط یک فصل از کتاب زندگیت باشم اما تو همیشه اسم کتاب من خواهی بود؛ پایانش رو چطوری تموم میکنی؟ -کتابم رو میگی؟ +زندگیمون رو میگم.. اخطار: این داستان شامل تغییر زمانی است!!
