part.20.

27 3 0
                                        

او واقعی ترین غیر واقعی زندگی من است..







به اطرافش نگاه کرد، به فنجان و قوری شکسته‌ی روی زمین.. با چشم های سرخ و گلوی بسته شده از بغض رو زمین زانو زد
تکه های شیشه رو با دست راست کف دست مقابلش گذاشت
سرش رو تا حد امکان پایین انداخته بود تا مجبور نباشه به پائولو نگاه کنه

از روی زمین بلند شد و بالای سطل اشغال کنار دیوار که معمولا پر از برگ های خشک و چروکیده بود ایستاد
قبل از اینکه شیشه ها رو توی سطل رها کنه کمی به داخلش خیره شد
پر از شیشه‌ی شکسته بود
بینیش رو بالا کشید و شیشه ها رو توی سطل انداخت

پائولو به گل های یخ زده که کاملا سیاه شده بودند اشاره کرد
_میخوای باهاشون چیکار کنی؟

جانگکوک چند ثانیه طولانی بهشون نگاه کرد و روش رو برگردوند
+نمی‌دونم..همشون مال خودت

پسر ایتالیایی کمی به چهره‌ی براق از اشک جانگکوک خیره شد و با تردید کمی جلو رفت
در اون لحظه احساس درد و سنگینی روی قلب اون پسر آسیایی از چشم های تیره و دست های لرزونش کاملا مشخص بود و پائولو رو وادار میکرد تا اون رو به آغوش بکشه

کمی نزدیک تر شد و با کمی مکث دست هاش رو باز کرد و منتظر به سیاه چاله های براق چشم های اون پسر آسیایی خیره شد

جانگکوک با اشک هایی که کمی شدت گرفته بودند بی حرکت به دست های باز پائولو نگاه میکرد و هر لحظه بیشتر احساس درهم شکستگی میکرد
هربار که سرش رو بالا می‌آورد با چهره‌‌ی غریبه‌ی پائولو روبرو میشد

انگار اگر سال ها با اون پسر زندگی میکرد باز هم براش غریبه میموند

چند ثانیه فقط خیره موند به اون دو دست باز. به پناهی که نمی‌شناختش. به گرمایی که ازش می‌ترسید

پائولو همون‌جا موند. دست‌هاش رو پایین نیاورد
یک قدم جلو تر رفت و به پاهای جانگکوک نگاه کرد که چند ثانیه بعد یک قدم عقب رفت
پائولو دوباره قدمی جلو رفت و اینبار جانگکوک سریع تر واکنش نشون داد و عقب رفت

تلخندی زد و دست هاش رو پایین انداخت و صدای برخورد کف دستش به کنار رون پاش باعث شد جانگکوک ناخداگاه شونه هاش کمی به بالا پرت بشه

پائولو سرش رو بالا آورد و به چشم های جانگکوک که به سرعت بین دست و پاهاش در رفت و آمد بودن خیره شد
+ازم میترسی؟

جانگکوک با حالت گیجی بعد از چند ثانیه مکث جواب داد
ـ ها؟
+گفتم ترسناکم برات؟

جانگکوک هنوز در سکوت با حالت عجیبی به پائولو زل زده بود و هیچ واکنشی نداشت

پائولو دولا شد و دستش رو روی زانو هاش گذاشت
چند ثانیه چشم هاش رو بست و دوباره صاف ایستاد
قبل از اینکه شروع به حرف زدن کنه انگار چیزی جلوی بیرون اومدن صداش رو گرفته باشه چند بار بدون خارج شدن هیچ صدایی لب هاش در تلاش برای گفتن چیزی به هم خوردن
برگشت و پشتش رو به جانگکوک کرد
توی موهای روشن و حالت دارش دست کشید و دوباره روبروی جانگکوک ایستاد

اینبار با صدای گرفته و بغض آلودی که براش قابل کنترل نبود با درد فریاد زد

+ تو چی می‌خوای ازم، جانگ‌کوک؟! ها؟ چی میخوای ازم..
دوست داری همین‌جا وایسم، دستام باز بمونه، تا وقتی بمیرم؟!
یا می‌خوای برم، وقتی همه‌ی لعنتی‌م توی تو جا مونده؟
بگو...بالاخره یه‌چیزی بگو لعنتی!

جانگکوک با حالت ناهوشیار بخاطر صدای بلند پائولو از جا پرید

- اره..برو..

پائولو تلخندی کرد
+ چرا منو مثل یه اسباب بازی میبینی..از اول منو فقط به چشم یه جایگزین دیدی!

دست جانگکوک رو کشید و روی قلبش گذاشت
+ حسش میکنی؟ داره وایمیسه! یکم دیگه صبر کنی از پیشت میرم..برای همیشه.

جانگکوک دستش رو عقب کشید
+ولی اگه یه روز برم و صدام، لبخندم، دستام و همه‌چی‌م از یادت بره، اینم یادت میره که یه‌بار، یه نفر این‌قدر بی‌صدا عاشقت بود؟

پائولو با چشم های سرخی که سعی می‌کرد حجوم اشک هاش رو کنترل کنه درحالی که لرزش مردمک هاش از کنترل خارج بود به صورت جانگکوک خیره بود به دنبال رد کمرنگی از امید برای دوست داشته شدن
اما جانگکوک از کودکی به اون مرد دل بسته بود و حتی مرگ هم عشق اون رو از دلش بیرون نمی‌کرد

جانگکوک با حالتی آروم تر از دقایق قبل با صدای بریده بریده ناشی از ضربان بالای قلبش گفت
ـ من هیچوقت نخواستم جای اون باشی پائولو. فقط کاش می‌تونستم جوری که لیاقتت بود دوستت داشته باشم

پائولو انگار یخ زد. نفس نکشید. حتی پلک نزد.
چشم‌هاش دوخته شده بودن به صورت جانگ‌کوک، به لب‌هایی که حالا بسته بودن و دیگه هیچی نمی‌گفتن.

یه قدم عقب رفت. فقط یکی.
بعد نگاهش از چشم‌های جانگ‌کوک افتاد روی زمین، رو به شیشه‌های خردشده.
انگار تازه فهمیده باشه چیزی که شکسته، فقط فنجون نبوده.

لبخند زد.
یه لبخند آروم، بی‌روح، از اون لبخندایی که ته‌ش خالیه.

+می‌دونی بدترین بخشش چیه، جانگکوک؟
اینه که من همیشه می‌دونستم.
از همون روز اول، می‌دونستم که دارم تو سایه زندگی می‌کنم...

صداش شکست، ولی اشک‌هاش نه. انگار آنقدر در اون لحظه احساس غریبگی میکرد که غرورش اجازه نمی‌داد اشک بریزه

+ولی باز موندم. باز درک کردم، باز منتظر موندم...
و حالا، این‌جا ایستادم، برای آخرین بار

پائولو یه قدم دیگه عقب رفت. این‌بار چشم از جانگ‌کوک برنداشت.

+ من می‌رم...
نه چون دیگه نمی‌خوامت، چون دیگه نمی‌تونم خودمو انکار کنم.

برگشت. ولی وقتی به در رسید، برای چند لحظه ایستاد.
و بدون اینکه برگرده گفت:

اگه یه روز..ده ها سال دیگه وقتی موهات سفید شده بود و پشت دست هات چروک افتاده بود
یادت افتاد که یه نفر، یه‌جایی، بی‌صدا تا مرز نابودی عاشقت بود..
فقط بدون که اون نفر هنوز داره نفس می‌کشه.
نه به خاطر خودش،
فقط چون یه‌بار دوست داشتن تو رو تجربه کرده.


You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Sep 07, 2025 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

NEXUS | VKook Where stories live. Discover now