+نمیخوای برگردی؟
_چرا باید برگردم..
هوسوک کتش رو از روی جالباسی روی دیوار برداشت و همونطور که با خونسردی پوتین های مشکیش رو میپوشید و بندش رو محکم میکرد نفس عمیقی کشید
+کلی آدم صبح تا شب دنبال توئن
_تو باور میکنی؟ اینکه هفته هاست کلی آدم دنبال منن و هنوز پیدام نکردن درحالی که گوشیم همیشه روشنه و پدرم یه نخستوزیر لعنت شدست؟
هوسوک کلید هاش رو از روی میز برداشت و همونطور که کوله پشتیش رو روی شونه هاش میانداخت تلفن رو کنار اون یکی گوشش گذاشت
+بنظر نمیاد اونقدر براش دوست داشتنی باشی!
تهیونگ درحالی که دستش رو به صندلی جلویی تکیه میداد و سعی میکرد با خم کردن سرش وارد اتوبوس بشه صدای گوشش رو کمتر کرد
_خب چون واقعا نیستم! اگر تا الان زندهام بخاطر اینه که نمیخواد اسم و رسمش آسیب ببینه
تلفن قطع شد
واضح بود که قطعا هوسوک سرش شلوغ بود و مجبور شده بود قطع کنه
مثل همیشه..
هندزفریش رو توی گوشش گذاشت و سرش رو به شیشهی بخار گرفتهی اتوبوس تکیه داد
ساعت نزدیک به دو شب بود و تمام خیابون ها خالی بودند
تمام افراد توی اتوبوس خواب بودند و تهیونک تمام مدت درحال زمزمه کردن آهنگی که میشنید بود
با قطع شدن صدای آهنگ، گوشی شروع به ویبره رفتن توی جیب سویشرتش کرد
با خارج کردن گوشی از جیبش به اسم روی صفحه خیره شد و بعد با فشار دادن دکمهی کنار گوشی صفحه رو خاموش کرد و دوباره سرش رو به شیشه چسبوند
انگار همزمان با بخار گرفتن شیشه ها و محو شدن منظرهی اطراف، تمام صدا های مزاحم توی گوش هاش خاموش شدند
حتی صدای آهنگ هم قطع شده بود
نفس هاش نظم گرفته بودند و احساس سرما درحال رخنه کردن به وجودش بود
قطرات گرم اشک هاش به آرومی روی گونه های سرد و قرمز شدش سر میخوردند و احساس سوزش ناخوشایندی ایجاد میکردند که در برابر سوزش قلبش کاملا ناچیز بود
چشم هاش رو باز کرده و دماغش رو بالا کشید
صفحه گوشیش رو جلوی صورتش گرفت و قبل از اینکه بتونه رمز ورود رو روی صفحه تایپ کنه گوشی خاموش شد
همونطور که اشک هاش دوباره شروع به جاری شدن کرده بودند گوشی رو توی کوله پشتیش پرت کرد و سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد
نفس عمیقی کشید و به به منظرهی محو و تاریک پشت شیشه خیره شد
این دلتنگی تاوان دل بستن خودش بود
و این درد چیزی بود که به عنوان یک گناهکار لایقش بود
به دست هاش نگاه کرد..پوست خشک و ملتهبش فقط به یک ضربهای کوچک برای خون ریزی نیاز داشت و دیدن رنگ خون دقیقا چیزی بود که میتونست یکم آرومش کنه
دفترچهی کاهی که جلد چرمی داشت رو از توی کیفش بیرون آورد و چشم هاش به تصویر نقش بستهی چهرهی خودش و معشوقش روی اون کاغذ نسبتا ضخیم گره خورد
YOU ARE READING
NEXUS | VKook
Historical Fiction"پیوند" شاید من فقط یک فصل از کتاب زندگیت باشم اما تو همیشه اسم کتاب من خواهی بود؛ پایانش رو چطوری تموم میکنی؟ -کتابم رو میگی؟ +زندگیمون رو میگم.. اخطار: این داستان شامل تغییر زمانی است!!
