Part.16.

29 6 0
                                        

_ بذار برم..خواهش میکنم بذار ببینمش
روی زانو هاش افتاد، اشک هاش پشت سر هم روی زمین و پوست زخمی دستش میچکیدن
مشت هاش رو محکم روی سنگ سرد زمین میکوبید و التماس میکرد
_خواهش میکنم..بذار ببینمش

مردی که بالای سرش ایستاده بود صورتش رو به سمت مخالف چرخوند
سیگارش رو روشن کرد و کام سبکی گرفت
+بلند شو..

مرد روی زمین شدید تر اشک ریخت
_بذار ببینمش..فقط یک لحظه..برای آخرین بار..خواهش میکنم بذار ببینمش

مرد ایستاده دستش رو زیر کتفش گذاشت و اون رو از روی زمین بلند کرد
+باید بریم..

                              •    •    •

_تونستی ببینیش؟

دوهیون با ناخن هاش روی میز ضرب گرفته بود
+هنوز نه

تهیونگ جرئه‌ی کوچکی از گلس ویسکی توی دستش نوشید
_دارم میرم هلند..احتمالا دیگه هیچوقت برنگردم

مرد همون‌طور که گوشی رو کنار گوشش نگه داشته بود سرش رو پایین انداخت
+دیگه همدیگه رو نمیبینیم..درسته؟

تهیونگ نفس عمیقی کشید
_عوم..احتمالا
بعد از چند ثانیه سکوت تهیونگ دوباره صحبت کرد
_باید برم..
بعد از این حرف بدون اینکه منتظر جواب بمونه تلفن رو قطع کرد

دوهیون چند ثانیه به صدای بوق تلفن قطع شده گوش کرد و بعد دستش نا امیدانه پایین افتاد
در همون لحظه چشمش به یونگی خورد که در کنار یه فرد جوون در حال نزدیک شدن بهش بود
خیلی سریع خودش رو جمع و جور کرد و بلند شد
گوشیش رو توی جیب پشت شلوارش جا کرد و کیفش رو روی شونش انداخت

پسر جوانی که کنار یونگی راه میومد قبل از رسیدنشون به دوهیون خداحافظی کرد و راهش رو به سمت در کج کرد











13 ژانویه - 11 سال بعد

عینک فلزی طلایی رنگش رو کمی روی صورتش جابجا کرد و به آسمون گرفته‌ای بالای سرش نگاهی انداخت
نفس عمیقی کشید و روی یکی از نیمکت های نم کشیده‌ی چوبی کنار کانال آب ناویگلی نشست

دفترچه‌ی چرمی که همیشه همه جا با خودش حمل میکرد رو از جیب داخلی پالتوی مشکی بلندش بیرون آورد
مداد کوچک شده‌ی لای صفحات دفترچه رو برداشت و خیره به مردی که گوندولا میروند شروع به طراحی کرد
کم کم بعد از هر خط، تصویر واضح تر میشد

روی قسمت پایینی صفحه شروع به طراحی پسری کرد که با یک قایق چوبی کوچک درحال حمل تعداد زیادی شاخه گل از انواع مختلف بود

در گوشه‌ی خالی کاغذ دختری رو طراحی کرد که درحال نواختن ویولن بود

قطره‌ی کوچکی روی کاغذ چکید
سرش رو بالا گرفت و به آسمون تیره نگاه کرد
کم کم تعداد قطرات بیشتر میشد
خیلی سریع دفترچه رو داخل پالتوش برگردوند و از جاش بلند شد

NEXUS | VKook Where stories live. Discover now