با تمام انرژی باقی مونده توی بدنش برای رهایی تلاش میکرد
پاهاش زخمی بودند و تمام لباس های سفید گشادی که توی تنش بود گلی و خیس بود
موهاش از عرق روی پیشونیش چسبیده بودند
_ ولم کن..بذار برم..خواهش میکنم
• • •
از جا پرید
پوست کاراملی رنگ گردن و ترقوهاش که از یقهی گشاد لباس مشخص بود به واسطهی عرق سرد برق میزد
لبهی تخت نشست و کمی شقیقههای دردناکش رو فشار داد
به پنجرهی قدی اتاق نگاه کرد
بلند شد، درب شیشهای تراس رو باز کرد، باد سرد توی صورتش خورد و به سردردش شدت بخشید
آرنجش رو به نردهی فلزی و زنگ زدهی تراس تکیه داد سرش رو پایین انداخت
چشمش به پاکت سیگاری که از سر شب گوشهی تراس روی زمین افتاده بود خورد
کنار پاکت سیگار نشست
فندک طلایی رنگ رو از کنار پاکت برداشت و روشن کرد
شعلهی فندک نور کمی رو ایجاد کرد که توی گرگ و میش نزدیک صبح کمی روشن تر بنظر میرسید
یک رول از سیگار رو گوشهی لبش گذاشت و روشنش کرد
کام سبکی گرفت و سرش رو به دیوار تراس تکیه داد
نفسش رو به همراه دود بیرون داد و چشم هاش رو بست
احساس پیچش شکمش باعث شد سیگار رو کف زمین فشار بده تا قسمت سوخته کاملا له و خاموش بشه
فندک رو گوشهی تراس انداخت و دوباره سرش رو به دیوار تکیه داد
چشم هاش رو باز کرد
نور تند خورشید مستقیما توی صورتش میتابید
از روی زمین بلند شد و داخل اتاق رفت
کمی به تخت نامرتب و برگه هایی که روی زمین پخش شده بودند نگاه کرد و بعد وارد حمام کوچک اون خونهی اجاره ای شد
دوش آب رو باز کرد و زیر آب رفت
کمی توی موهاش دست کشید
دستش رو روی گلوش گذاشت
درد بدی توی اون ناحیه احساس میکرد که دلیلش چیزی جز به خواب رفتنش توی تراس نبود
خیلی سریع موهاش رو شست و حولهی مستطیل سفید رو دور بدنش پیچید
بعد از خروج از حمام جلوی درب تراس ایستاد
به لطف تابش مستقیم نور خورشید به داخل اتاقش احساس سرما نمیکرد
قبل از پوشیدن لباسش موهاش رو که حدودا تا پایین گردنش رسیده بودند بست
سریعا حوله رو با لباس های گشادی جایگزین کرد
قبل از باز کردن موهاش به قصد خشک کردنشون چشمش به ساختمون قدیمی روبروی پنجرهاش خورد
پسر جوانی درحال نگاه کردن بهش بود
سریعا پنجره رو بست و پرده های سفید اتاق رو کشید
سعی کرد از بین محدود لباس هایی که به همراه داشت چند تکه مناسب پیدا کنه
بافت یقه اسکی سفید رنگ رو از توی چمدونش برداشت و به همراه یک شلوار پارچهای مشکی پوشید
روی زمین زانو زد و برگه های پخش شده کف زمین رو دسته کرد و روی میز گذاشت
هوا به نسبت گرم بود پس نیازی به کت نداشت
اما برای احتیاط سویشرت مشکیش رو روی ساعدش انداخت بعد از قرار دادن عینک فلزی طلایی رنگش روی صورتش از خونه بیرون رفت
به محض خروج از کوچهی باریکی که خونهی قدیمی اجارهایش در اون قرار داشت چشمش به گلفروشی شیشهای کوچکی که دقیقا در نبش خیابان قرار داشت خورد
پسر فروشنده با پیشبند مشکی درحال قرار دادن شاخه های لاله سفید در یک گلدان شیشهای دقیقا جلوی درب مغازهاش بود
دختر جوان و پر انرژی درحالی که کوله پشتیش رو محکم گرفته بود و میدوید خیلی بلند گفت
+صبح بخیر مستر جئون
مرد فروشنده برای دختر دست تکون داد و دوباره مشغول قرار دادن شاخه های گل توی گلدان های استوانهای شفاف شد
با یک بطری پر از آب گلدان ها رو تا حد مشخصی پر کرد و بعد به داخل مغازه برگشت
تهیونگ کمی به مغازه نزدیک شد
به آرومی یکی از شاخه های لالهی سفید رو برداشت و کمی نگاهش کرد
+صبح بخیر
تهیونگ با شنیدن صدای مرد فروشنده سرش رو بالا آورد و بعد از مکث کوتاهی لبخند زد و به آرومی سرش رو کمی به حالت یک تعظیم خیلی کوتاه خم کرد
مرد فروشنده دست تهیونگ رو کشید و به داخل مغازه بردش
+بشین
تهیونگ این صمیمیتی که در لحن فروشنده بود رو به سختی درک میکرد
به درب خروجی اشاره کرد
_مچکرم اما باید..
+صدات گرفته، داری مریض میشی
مرد به شدت گیج شده بود و درک نمیکرد که چرا فروشندهی گل فروشی شهری که فقط چند روز بود در اون اقامت داشت باید تا این حد صمیمی رفتار میکرد
فروشنده خیلی سریع با یک قوری شفاف دمنوش بابونه، چای سبز و برگ لیمو برگشت
اون رو جلوی تهیونگ گذاشت و فنجونش رو پر کرد
قبل از اینکه به سرعت از میز فاصله بگیره تهیونگ شروع به صحبت کرد
_متاسفم آقا اما من رفتار شما رو درک نمیکنـ..
+پائولو
پسر فروشنده قبل از اینکه حرف تهیونگ به اتمام برسه دستش رو از دست اون در آورد و به سمت درب ورودی چوبی مغازه رفت و پاکت کاغذی رو از دست فردی که پائولو صدا زده شده بود گرفت
- با دکتر متیو آدامو وقت ملاقات دارم
کارت ویزیت رو به منشی جوان نشون داد
+لطفا کمی منتظر بمونید
همونطور که ایستاده بود به اون خانم جوان که درحال تلاش برای پیدا کردن پروندهاش بود نگاه میکرد
+تهیونگ کیم. درسته؟
تهیونک خیلی کوتاه سر تکون داد
منشی کاغذی که حکم پروندهی مراجع رو داشت داخل پوشهی مشکی رنگی گذاشت و اون رو به دست تهیونگ داد
+لطفا بشینید
تهیونگ درحالی که نشسته بود طبق عادت همیشگیش دفترچهی کوچکی که همیشه در جیب سویشرتش بود رو برداشت و شروع به طراحی چهرهی منشی جوان اون مطب کرد
با طراحی حالت کلی سر و گردن شروع کرد و خط ها رو تا قسمت سرشانه ها امتداد داد
مو ها، چشم، دهان و بینی رو به ترتیب طراحی کرد و قسمت کوچکی از گوش رو که بین تار مو ها محو شده بود مشخص کرد
استخوان ظریف ترقوه و یقهی لباس رو جایگذاری کرد
+تهیونگ کیم!
YOU ARE READING
NEXUS | VKook
Historical Fiction"پیوند" شاید من فقط یک فصل از کتاب زندگیت باشم اما تو همیشه اسم کتاب من خواهی بود؛ پایانش رو چطوری تموم میکنی؟ -کتابم رو میگی؟ +زندگیمون رو میگم.. اخطار: این داستان شامل تغییر زمانی است!!
