غمگینم میکند اما نمیخواهم رهایش کنم؛ این آخرین چیزیست که در من حسی ایجاد میکند..
• • •
_نمیتونیم ادامه بدیم..
پائولو سعی کرد لبخند خشک شده گوشهی لبش رو زنده نگه داره
کمی به چهرهی بی حس جانگکوک خیره شد و بعد شروع به قهقهه زدن کرد
_جدیام!
اشک هایش قطره به قطره حین قهقهه زدنش روی گونه هاش سر میخوردند
دست های سردش رو که لرزش خفیفی داشتند روی چشم هاش گذاشت تا به واسطهی سرماش نبض های دردناک چشم هاش رو کمی قابل تحملتر کنه
چند ثانیه در همون حالت موند و بعد بینیش رو بالا کشید و دستی به کل صورتش کشید
احساس کرد کمی به خودش مسلط شده
+بخاطر اونه مگه نه..
_نه اصلا هیچ ربطی به اون نداره من فقطـ..
پائولو خندهی عصبی کرد و سرش رو پایین انداخت
+من حتی نگفتم راجب کی دارم صحبت میکنم..
جانگکوک، کلافه دستی توی موهاش کشید
_از کجا فهمیدی میشناسمش؟
+فکر میکنی کورم..؟ نمیبینم نگاهتو بهش؟ برق چشماتو..؟ جوری که ازم دوری میکنی وقتی حضور داره..
جانگکوک با صدایی که کمی گرفته بود و به زور شنیده میشد تلاش کرد اوضاع رو کنترل کنه
_هیچکدوم از اینها درست نیست..توهم زدی!
پائولو بدون اینکه نگاهش رو از مردمک های تیرهی جانگکوک بگیره دستش رو دراز کرد و دفترچهی چرمی کنار پنجره رو برداشت
صفحه به صفحه ورق زد
هر صفحهای که رد میشد کنی مکث میکرد
+نقاشی از تو وقتی ویولن میزنی..بهم گفته بودی هیچوقت ساز نزدی
یک صفحه رد کرد
+تو وقتی توی قطار نشستی..هیچوقت حاضر نشدی باهام به سفر بیای
صفحهی بعد
+خوابیدی..هیچوقت نذاشتی وارد اتاقت بشم
یک صفحهی جدید
+موهات بلنده..بهم گفته بودی هیچوقت موهات رو بلند نکردی..
لبخند غمگینی زد و صفحه رو ورق زد
هربار با هر صفحهای که رد میشد چیزی جز تصویر نقاشی شدهای جانگکوک روی کاغذ پدیدار نمیشد
به صفحهی آخر رسیدید و دستش رو زیر امضای بزرگی که روی آخرین صفحه زده شده بود گذاشت
+کیم تهیونگ..
و بعد انگشتش رو روی جملهی نوشته شده دقیقا در گوشه ترین قسمت اون دفتر کشید
+برای عزیز ترین عزیزِ قلبم..
جانگکوک دفترچه رو بست و اخم کمرنگی روی صورتش نقش بست
_قرار نبود بدون باز کردنش فقط برام بیاریش؟
یک عکس مستطیل شکل قدیمی جلوی صورت جانگکوک گرفت
+هنوزم میگی توهم زدم؟
پائولو درحالی که از جاش بلند میشد و به سمت در میرفت بدون نگاه کردن به چهرهای جانگکوک زمزمه کرد
+قصد نداشتم از اعتمادت سواستفاده کنم..فقط وقتی رفتم برش دارم باز بود و یه عکس لای صفحهاش بود
از گلفروشی خارج شد
با بسته شدن در زنگولهی آویزون شده بالای چهارچوب به صدا در اومد و
سکوت..
تمام اتاقک شیشهای در سکوت فرو رفته بود و احساس پوچی از گوشه به گوشهی اون فضا درحال بلعیدن اکسیژن محدود اون محفظه بود
به عکس روی میز خیره شد
عکسی مربوط به سال ها قبل..درحالی که در آغوش تهیونگ حل شده بود..بدنش چفت اون مرد بود..روزی که توی کافه میرقصیدند..
زنجیر دور گردنش رو از زیر یقهی لباسش بیرون آورد
دو حلقهی آویخته شده به زنجیر رو لای صفحات دفترچه گذاشت
ساعت حدودا شش عصر بود و هوا گرفته و سرد تر از صبح بنظر میرسید
پیشبندش رو کنار دستکش های باغبانی آویزون کرد و لباس گشاد مشکیش رو با بافت یقه اسکی استخوانی رنگی عوض کرد
کت چرمی پوشید و پوتین های مشکی رو جایگزین دمپایی هاش کرد
موهاش رو عقب داد و یک کلاه لبه دار روی سرش گذاشت
بعد از قفل کردن درب گلفروشی دست هایش رو توی جیب کتش فرو کرد و با پایین گرفتن سرش سعی کرد کمی صورتش رو از سوز سرما در امان نگه داره
وارد سوییت کوچکش شد کلاهش رو روی تخت پرتاب کرد و بدون عوض کردن لباس هاش که بخاطر قطرات بارون کمی مرطوب شده بودند کف زمین دراز کشید
نفس عمیقی کشید
به بیرون از پنجرهی قدی سوییتش خیره شد
اتاقی که دقیقا هم تراز با اتاق خودش در ساختمون آجر نمای قدیمی روبرو قرار داشت با نور زرد ملایمی که از یک چراغ مطالعهی کوچک میتابید روشن شده بود
فاصلهی بین دو ساختمان به حدی کم بود که تمام فضای اتاق همسایهاش کاملا از پنجره دیده میشد
مردی که توی اتاق بود سیگاری گوشهی لبش گذاشته بود و درحال حرکت دادن تکهی استوانهای ذغال روی کاغذ بزرگی بود
ناخودآگاه بلند شد و جایی تقریبا چسبیده به شیشهی پنجره نشست
زانوهاش رو بغل کرد و سرش رو به اونها تکیه داد
مرد سرش رو بلند کرد و به روبرو خیره شد
کمی سرش رو کج کرد
سیگارش رو بین دو انگشت اشاره و وسطش گرفت و پایین آورد
دست هاش رو به تشک پشت سرش تکیه داد چشم هاش رو بست
چند ثانیه بعد سیگار رو دوباره بین لب هاش برگردوند
رد سیاهی از انگشت هاش دور بدنهی سیگار به جا موند
کمی به جایی که تا چند لحظهی قبل دست هاش رو به اون تکیه داده بود نگاه کرد
کاغذ ها رو روی زمین انداخت و بلند شد
سیگار رو به گوشهی لبش هدایت کرد و در یک حرکت کوتاه ملحفهی روی تخت رو جمع کرد
سیاهیای که روی بدنهی کاغذی سیگارش رو بوسه زده بود حالا لک بزرکی روی ملحفهی سفید تختش ایجاد کرده بود
بعد از انداختن ملحفه به گوشهای از اتاق کنار پنجره رفت
دوباره همون پسر خیره بهش نگاه میکرد
نگاهی که به شدت آشنا بود
برخلاف میل شدیدی که نسبت به خیره شدن به اون پسر داشت پرده رو در یک حرکت کشید
چراغ مطالعهی زرد رنگ اتاق رو خاموش کرد و روی تختش که دقیقا روبروی پنجره قرار داشت دراز کشید
سیگارش رو گوشهی لبش گذاشت و کام سبکی گرفت
YOU ARE READING
NEXUS | VKook
Historical Fiction"پیوند" شاید من فقط یک فصل از کتاب زندگیت باشم اما تو همیشه اسم کتاب من خواهی بود؛ پایانش رو چطوری تموم میکنی؟ -کتابم رو میگی؟ +زندگیمون رو میگم.. اخطار: این داستان شامل تغییر زمانی است!!
