part.19.

26 5 0
                                        

به پنجره‌ای که حالا تاریک شده بود خیره شد..احساس غریبه‌ای رو داشت که ممکنه صدها بار از کنارش رد بشی اما هیچوقت وجودش به چشم نیاد

قطره‌ی سبک اشک رو از گونه هاش کنار زد و بینیش رو بالا کشید
از روی زمین سرد بلند شد
روی تخت دراز کشید پاهاش رو توی شکمش جمع کرد







احساس سرما باعث شده بود خواب از سرش بپره
حدودا سی دقیقه بود که به پهلو دراز کشیده بود و به پنجره خیره شده بود
حدس میزد ساعت حدودا پنج صبح باشه چون همه جای اتاق در نور آبیِ سردی محو شده بود

صدای ضعیف پرنده ها، نم ملایم بارون و صدای برخورد پارو به بدنه‌ی گوندولا..
چقدر تنها بود..احساس میکرد درحال فرو رفتن به عمق سطحی که روش دراز کشیده است
انگار تمام جهان درحال بلعیدن وجودش بود

چرخید و طوری دراز کشید که تنها چیزی که میدید حاله‌ی آبی نوری بود که از گوشه‌ی پنجره وارد اتاق میشد و روی سقف افتاده بود
نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد
ایستاد و کمی به فضای بهم ریخته‌ی اتاق خیره شد
طی یک حرکت دولا شد و تمام لباس های کف زمین رو توی بغلش جمع کرد و توی لگن بزرگ گوشه‌ی حمام انداخت

تیشرت گشادش رو از تنش در آورد و کنار لباس های دیگه پرت کرد
دوش آب سرد رو باز کرد و با سریع ترین حالت ممکن موها و بدنش رو شست و بجای استفاده از حوله، مستقیما لباس های گشادی پوشید

قسمت هایی از لباس خیس شده بود و به بدنش چسبیده بود
ساعت تقریبا نزدیک به 6 صبح بود
با عجله لباس های گشاد خیس رو با هودی سبز تیره و شلوار جین جذب مشکی عوض کرد، کلاه هودیش رو روی سرش انداخت و با سرعت پله های ساختمون رو پایین دوید

تا خیابونی که همون نزدیکی بود و مغازه‌ی کوچکش در اون قرار داشت دوید و به محض رسیدن قفل ها رو باز کرد
شاخه گل هایی که با حالت دسته‌‌ای بسته بندی شده بودند و دم در مغازه‌اش بودند رو بغل گرفت و داخل برد

به گل هایی نگاه کرد که تقریبا پژمرده شده بودند
عملا دیگه به هیچ دردی نمی‌خوردن
پرتشون کرد روی میز و با عصبانیت کلاهش رو در آورد

_کمک نمیخوای؟

سرش رو بلند کرد و به مردی که تکه‌ای از موهای آشفته و حالت دارش رو بسته بود و دسته‌ای از بابونه ها که جلوی در جا مونده بودند رو به دست داشت نگاه کرد

سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه و واکنش خاصی نسبت به حضور اون نشون نده

+فکر نکنم..به هرحال همشون یخ زدن

مرد با قدم هایی که آرامش در اونها مشهود بود وارد مغازه شد

گل ها رو روی میز گذاشت و مدتی به اونها خیره شد
_بابونه دردناکه..
دفترچه‌ای که دستش بود رو روی میز گذاشت و پالتوی بلندش رو در آورد
آستین های لباسش رو تا ساعد بالا کشید و یک دسته از گل ها رو برداشت

شروع به جدا کردن برگ های اضافه‌ی گل کرد و بعد انتهای ساقه رو به شکل اریب برید و تا ناخن روی اون شیار ایجاد کرد و بعد توی گلدان گذاشتش

_یخ نزدن..فقط چند ساعتی بیرون از آب بودن

جانگکوک بلند شد و دسته گل هایی که خشک شده بودند رو توی گلدان خیلی بزرگی که کنار درب قرار داشت به شکل مرتب گذاشت

تهیونگ به گلدان بزرگ که پر از انواع گل های خشک بود نگاه کرد
_میتونم یه سوال بپرسم؟

جانگکوک بدون اینکه به مرد نگاه کنه به نشونه تایید سر تکون داد

_چرا نگهشون میداری؟

جانگکوک مکث کرد لحظه ای چشم هاش رو بست

+درخواست یکنفر بود که نگهشون دارم

جانگکوک برگشت و به میز پشت سرش تکیه داد

با حالت کنجکاوی در انتظار واکنشی به مردی که همچنان مشغول مرتب کردن گل ها بود نگاه کرد
انگار با یک غریبه حرف میزد
هیچ نوری در چشم های اون مرد دیده نمیشد و همین هربار باعث تعجبش میشد

با بی حوصلگی نشات گرفته از بیخوابی این مدتش به ته مغازه رفت تا دمنوش همیشگی مورد علاقه مرد رو درست کنه

با صدای بلندی که توسطش مورد خطاب قرار گرفته بود برعکس انتظار کاملا با آرامش سینی حامل فنجان دمنوش و قوری پر از آب داغ رو در دست گرفت و به سمت قسمت اصلی مغازه حرکت کرد

_معلوم هست داری چیکار میکنی؟ داره برف میاد و گل ها هنوز پشت در هستن!

کوک با حالت متعجبی به پائولو که دسته های بزرگ گل رو با عجله داخل می‌آورد نگاه میکرد

+برف؟
پائولو با کلافگی و صورت سرخ شده از سرما روبروی جانگکوک ایستاد
_ معلومه! از دیشب.

+چی داری میگی؟ دیوونه ای؟ من مطمئنم صبح وقتی گل ها رو توی مغازه مرتب میکردم هوا آفتابی بود 

پائولو صفحه‌ی گوشیش رو جلوی صورت جانگکوک گرفت
_نگاه کن..ساعت شیش عصره! این اولین بار گل های این هفتست کوک..داری راجب مرتب کردن کدوم گل ها صحبت میکنی؟

+لاله..

جانگکوک با احساس سردرد شدیدی که تا عمق وجودش در لحظه نفوذ کرد سینی رو ول کرد و در اثر احساس سوختگی دستش عقب کشید
محکم به دو طرف سرش فشار می‌آورد و به خودش می‌پیچید

سرش رو بالا آورد و با چشم های به خون نشسته به برف بیرون از پنجره نگاه کرد

+اون کمکمـ..
_کمکت کرد گل های یخ زده رو از جلوی در بیاری داخل و بعد همشون رو برات توی گلدان ها مرتب کرد و ازت پرسید چرا گل های خشک شده رو نگه می‌داری!

پائولو قبل از اینکه جانگکوک حتی یک جمله صحبت کنه تمام حرف هایی که قرار بود بزنه رو طوری تکرار کرد که انگار برای چندصد بار شنیده بودشون

جانگکوک با مردمک های لرزان به لب هایی که این ها رو ادا میکردند نگاه میکرد 
پائولو دستش رو محکم کشید و اون رو پشت شیشه برد
_ببین کوک..خیلی خوب نگاه کن..برفه..امروز اول دسامبره..توی دسامبر وقتی دائم برف می باره هیچ لاله ای رشد نمیکنه..هیچ گل یخ زده‌ای با توی آب گذاشته شدن دوباره سالم نمیشه..به خودت نگاه کن، از کی تاحالا دمنوش چای سبز و برگ لیمو میخوری..

NEXUS | VKook Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang