ML&YH14

110 22 5
                                        

نمیدانست چطور و چه زمان همچون مسخ شدگان بر زمینی سردو نمور درازکشیده بود نیرویی برای برخواستن و یا حرکت دست و پاهایش در خود حس نمیکرد حتی لبهایش هم تکان نمیخورد تا با فریادی از کسی کمک بگیرد. مردمکهایش را در کاسه چشمانش
چرخاند شاید اثر و یا نشانه ای از ربایندگان و یا خیانتکارانی که او را این چنین در بندکرده اند، بیابد اما پیرامونش جزء سیاهی و تاریکی چیزی دیده نمیشد ...

تنها نور ضعیفی از پشت لایه ای نازک وشیشه ای بالای سرش به چشم میخورد بستری مواج و شفاف که به نظر از جنس مایع می آمد گویی او را در فضای خالی ای میان شنهای کف رودخانه و آب روان گذاشته اند.هر لحظه برایش عجیبتر میشد و از خود میپرسید در آن مکان نا آشنا منتظر چه اتفاق شومی باید میماند ...

سکوتی که بر فضای اطراف سنگینی میکرد گوشهایش را می آزارد و چشمهایش بی آنکه تسلطی داشته باشد بهت زده و حیران به روشنایی کم جان مقابل خیره مانده بود. پوستش به واسطه ترسی که آرام و آهسته درش نفوذ میافت مورمور میشد وبه تنش لرز خفیفی میداد . هراسی شبیه به روزی که در کودکی برای اولین بار شمشیری بُرنده میان دستانش گذاشتند و او را وادار به آسیب زدن و خون ریختن کردند وتشویشی که تپشهای قلبش را بالا می برد به نبردی می کشاندش که در آن نخستین رهبری گرگهای سیاه را بر عهده داشت، روزی که بیم از شکست و سرزنش شدن و نا امید کردن مردم

قبیله مضطربش کرده بود. با گذر زمان دلهره و اندوهی شکننده بر او چیره شد و سهون را وادار به مرور شبی کرد که مادرش را به کام آتش نحس معبد سپرد تا غبارِ خاکستر جسم بی جانش سوار بر شعله های سوزان، روح پاک و بی آلایشش را به انوار رنگین آسمان برسانند....

پره های بینی اش را گشاد کرد و با شتاب هوا را در سینه فرو برد تا بر گره کور غمی که نفسش را تنگ میکرد، غلبه کند. ناگهان از میان مژه های ترش اشکی به پایین راه یافت تا با قطرات آبی که از لابه لای دانه های شن زیرش به جوش افتاد ه بود یکی شود و به کشاندن او در خودشان کمک کند. تازه متوجه خیسی زیرش شد تکرار خاطراتی که درسرش باید مدفون باقی می ماند، نگذاشتند تا آگاهانه بر آن شرایط دشوار متمرکز بماند یکی از آموخته های پدرش که سهون در اجرای آن غفلت کرده بود...

وحشتی به جانش افتاد و سعی کرد تا دستان و پاهایش را از بندهای نامرئی دورشان برهاند اما بدنش همانند خواب رفتگان فلج مانده بود و تکانی نمیخورد و آب به سرعت بالا می آمد و اگر تلاشی نمیکرد به زودی غرق میشد...

سردرگم به آبی که حالا او را به زیر می کشید خیره شد همه تلاشهایش برای نجات یافتن بیهوده به نظر می آمد .با بیشتر فرو رفتن درآب چشمانش راثانیه ای بست و بعد به آخرین حبابهایی که نشانه نفسهای پایانی اش بود، نگریست نمیدانست در رویایی طولانی سیر میکند و یا پایان زندگی اش را به چشم میدید. سیاهی ای جلوی مردمکهایش را گرفت و چیزی گلویش را چنگ زد و تکان شدیدی به تنش داد و در همان حال بانگی به گوشش رسید...

My Love&Your HateStories to obsess over. Discover now