ML&YH16

117 25 62
                                        

سلام، عزیزای من
قبل از اینکه شروع به خوندن کنید یکم گله کنم،باید بگم که نظرات کمه اصلا نداریم،حتی ووت هم کمه،
طبق معمول هر چقدر کم نظر و ووت بدین،من حلزون کند وکندتر میشم..:(
.....................................

خستگی سفر چند روزه اش با نمایان شدن خانه ای که بیشترین روزهای عمرش را در آن سپری کرده بود، از یاد برد .دلش برای همه چیز آن عمارت مثل گلدانهایی که از شیطنتهای آنها می شکستند و به خاطرشان فریاد تهدیدآمیز مادرش در اتاقها و سرسرا میپیچید و عصر روزهای گرمی که همراه کریس به شیروانی عمارت میرفتند تا کتابهای بزرگسالانه ای که از دست فروشان پنهانی میخریدند را بخوانند و یا شیرینیهایی که لوهان میدزدید تا رضایت آنها را برای بردن او به بازار جلب کند حتی طعم سیبهای آبداری که برادر کوچکش از دستفروشان کش میرفت تا آلفاهای جوان ماجرای فروختن پوستین خرگوشان و سنجابانی که در شکار باپسرک کارگر عمارت بدست می آورد را به گوش آلفای رهبر نرسانند، تنگ شده بود...

از زمانی که در مرزهای کوهستانی سکونت گزید حسرت روزهای گذشته همیشه همراهی اش میکرد قلبش برای محبتی که سرانجامی نداشت ناآرام و افکارش به خاطر سرنوشتی که نصیب لوهان خواهد شد،نگران بود به خوبی میدانست که اعضای خانواده اش هیچ تلاشی برای رهایی تنها امگایشان نمی کنند. لوهان هر روز را با اثبات توانایی هایش به خانواده و قبیله پایان میرساند به امید آنکه در آینده بتواند بدون دخالت آلفاها وسنتهای
پوسیده اشان زندگی خود خواسته ای داشته باشد ولی نامه خواهرش نشان داد که دیوار آرزوهای لوهان به کمک همان کسانی که سوهو قبل رفتن از آنها قول گرفته بود، ویران شده است و حالا نوشته های لونا فرصتی شد تا برای شماتت و سرزنش پدری که هیچگاه اهمیتی به فرزندانش نمیداد و مادری که گریه و غم را تنها راه حل مقابله با مشکلات میدانست، برگردد ...

مقابل عمارت افسار کشیدو بدون وقفه ای بر خاک سخت سرزمینش پا گذاشت به خدمتکارانی که بالبخندی گشاده برای استقبال مقابلشان صف کشیده بودند، توجهی نشان نداد فقط سرش را از حد معمول بالاتر برد تا نمای چوبی خانه کهن سالشان را نظاره کند. تیره تر به نظر میرسید حتی شیشه های بزرگش هم کدرتر دیده میشد رسوخ غم و اندوه در ستونهای بلندش را به راحتی حس میکرد لبخندی تلخ زد و لبهایش بی صدا تکان خورد ...
_ برگشتم....

سوهو، میشه کمکم کنی...
دختری که به اسم جفت یدک میکشید، صدایش زد تا برای پایین آمدن از اسب یاری اش کند،چشمانش را با خویشتن داری بر هم فشرد و بعد از تأملی کوتاه به سوی صاحب صدا برگشت. جیون دختر زیبایی از قبیله گرگان سفید بود نواده همان آلفای رهبری که سیاهان را به سرزمین بوران تبعید کرد تا به خیال خود مانع از هم گسستن اتحاد سایر گرگان شود اما تصمیمش زخمی عمیق بر جسم و روح مردمی گذاشت که در آینده ای نه چندان دور قبیله اش را به نابودی کشاند و قبایل را تسلیم خواسته هایشان نمود.خاندان همسرش با تعبیر ماه حیله گر سبب شدند عده زیادی از گرگهای بی گناه
تاوانی سخت بپردازند مانند برادری که عاقبت به اسارت برده شد تنها برای جاه طلبی خاکستریها و آرامش و امنیت قبایل در برابر همان تبعیدیان .....

My Love&Your HateStories to obsess over. Discover now