سرزنشهای پدرش او را عصبانی و خشمگین کرده بود و حالا با نفرتی دو چندان به عمارتش باز میگشت تا امگایی که با تمام خطاهایش از دید دیگران بی گناه و معصوم شناخته میشد را دعوت به میهمانی شکار کند آن هم با رویی گشاده و خویی آرام همانطور که جوها تا زمانی که بر اسب مینشست به دنبالش دائما این دو کلمه را زمزمه میکرد...
مزحکانه به شرایطی که درش چون تله به دام افتاده بود، خنده ای سر داد و نگاه متعجب سربازان همراهش را به طرف خود کشاند. چطور میتوانست به کارگر اصطبلش بگوید برای کتکی که به او زده خودش تنبیه شده و چند روز دیگر باید موجود کم ارزشی چون او را به شکار بزرگترین مراسم معبد ، آیینی که زمانی در آن امگاهایی همانند خودش کشته میشدند، ببرد...
اگر تا به امروز قصد داشت این ازدواج کزایی را پشت دیوارهای سنگی و چهار چوب عمارتش بسته نگهدارد به لطف دزدی یک سیب و تنبیهی که نمیدانست جزای لوهان است یا پاداشی شیرین برای او، دیگر نمی توانست.بهرحال امگای خاکستری برخلاف گفته ها و قولهای اطرافیانش اکنون به طور رسمی در بین مردمش حضور می یافت و تملک آلفای جانشین را بر دوش خواهد کشید، اتفاقی که هیچگاه نباید رقم میخورد....
" اگر همینطور که خدمتکارانش جذب لوهان شدند قبیله اش هم... "
_اوه،خدایان...
احتمالی که در ذهنش خطور کرد را با جمله ای بلند پس زد تا قهقههِ آلوده به خشمش آن افکار را سخره بگیرد. نگاه های زیر چشمی سربازان را به خاطر درگیری با
توهماتش درک میکرد اما چه اهمییتی داشت که اینبار بگذارد تماشاگرانش به جای خواندن فرمانده ای مقتدر او را دیوانه بنامند...
به حیاط عمارت که رسید اصطبل دار پیر منتظر ایستاده بود تا افسار اسب سیاهش را بگیرد او همیشه اولین استقبال کننده اش در این خانه محسوب میشد.در واقع اگر سیاه همراهش نبود پیرمرد بدخلق هرگز در سرمای شبانگاه بوران وقتش را هدر نمیداد و رسیدگی اسبهای اصطبل را به دیدن سهون سردرگم ترجیح میداد...
ـ سرورم..
و بعد از تعظیمی تسمه چرمین که به دهانه اسب بود از او گرفت و دستی بر پیشانی سیاه کشید و با لحنی پدرانه خوش و بشی دوستانه را آغاز کرد...
ـپسر خوب حتما امروز حسابی خسته شدی، برات غذاهاب خوشمزه آماده کردم...
در همان حین اسب متظاهر چندین بار سرش را برای تایید پایین و بالا برد و بی محل به صاحبش چرخید و هم پای پیرمرد سمت استراحتگاهش راه افتاد...
ـ میدونم غشو کردن رو دوست داری برای همین از لوهان قول گرفتم تا امشب حسابی برست بکشه...
لوهان!!!
امروز بیشتر از هر کلمه ای آن راشنیده بود نامی که صاحبش با تخطی از قانون محبوب میشد طوریکه حتی اهالی عمارتش به او دستور هم نمیدادند. با کلافگی بازدمش را از دهان چون مه ای سپید بیرون فرستاد و با چشمانش اسبی که انگار در آغوش پدرش پناه گرفته و شادان سوی خانه گرمش برده میشد،بدرقه کرد.حسی احمقانه شبیه به حسادت درونش را پر نمود فقط مادرش او را این چنین بین بازوان پر مهرش میپذیرفت و با جادوی محبتش تمام خستگی تمرینات سخت و طاقت فرسای پدرش را یکباره از بین میبرد...
ESTÁS LEYENDO
My Love&Your Hate
Romanceامگایی که سرنوشتی متفاوت از سایر همنوعانش میخواست و برای رسیدن به خواسته اش بیش اندازه به خانواده اش اعتماد کرده بود ... اما روزی همه چیز به یکباره عوض شد گرگهای سیاه از بین سایر قبایل لوهان را برای تنها چشم سرخ قبیله طلب کردن و همه رویاهای لوهان...
